تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

نه ردی بارانی نه تصویری به باران ها
سرها فرو افتاده درچاک گریبان ها

کو سهم سارا از هوا و بوسه و لبخند
رخت عزا شد قسمتش از حال دوران ها

از سفره ی دارا پریده بوی گندم زار
دارایی اش سَرجمع شد شلاق وُ زندان ها

تا سینه سرخان داغ بر پروازشان جاریست
سخت است کوچیدن از احساس زمستان ها

یاد ش بخیر سرمشق های آب بابا نان
اخبار کیهان می نویسد قیمت نان ها

کوکب کجای قصه خوابیدی که جاماندی
بانوی خانه حال تو بغض خیابان ها

کوه غرورقوم مان لرزید وُ ریزش کرد
در خواب های ریزعلی مشعل بیابان ها

خون شد دل گندم بدست داس ها هیهات
میل ِ نجیب نان تازه بیخِ دندان ها

ما با خیال دلکش اسبی که می آمد
تاراج شد رویای سیب و طعم ریحان ها

تصمیم کبری ها مجازات غریبی شد
ما مانده ایم و امرو نهی مردرندان ها

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

یاد و خاطره های ایستگاه اتوبوس بخیر
یاد های نوجوانی و شور و بی تابی
صبح تا صبح نگاه زیرچشمی و لبخند
شب به شب خیال دو چشم با جنون و بیخوابی
فوزیه ! 
همکلاس و همدل روزگار قشنگ
من کجا مانده ام امروز تو کجا ؟
یاد خنده های نقلی مان بخیر بادا دوست
یاد شوریدگی روزهای سر به هوا
تو کجایی علی !
عشق اول من؟
عشق ِمعصوم سالهای بلوغ
نامه های پّرگل لای کتاب یادت هست ؟
خط به خط شعرهای مشیری و اخوان و فروغ ..
صندلی های صبوراتوبوس های قدیم
همه لبریز خاطره های ما ماندند
بوسه های نداده و اشک های کودکانه ی ما
پای آه های رهگذرهای خسته جا ماندند
وای جا مانده لای اوراق دفتر شیمی من
ردپای اشک های زلال مروارید
لابلای جزوه های کهنه ی دفتر فیزیک ام 
کارت پستال ...قلب تیر خورده
نامه های سفید
گوشه گوشه در مسیرهای دل نوردی ما
از اتوبوس تا کنار مدرسه ... خانه
قصه قصه ی نگاه بود و لرزش دست
چشم های به راه مانده 
نگاه های دزدانه
یاد آن روزهای پاک و ساده بخیر
فصل دل طپیدن های مدام بلوغ و بلوغ
بالش خیس اشکهای شبانه ی من
ازدحام هر صبح ِ ایسـتگاه شلوغ
هرچه این سال ها گذشتم از تهران
دربه در به هوای خاطره های ریز و درشت
نه نشانی از علی نه فوزیه
( نه بتول ) ....
وااااای تهران دربدر شده
خاطره ها را کشــت ...

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

نیامدی
آنقدر نیامدی 
که کلاغ ها در بی خبری دق کردند
باران رد دپایت را از ایوان شست
قّمری ها لانه هایشان را به باد دادند
و دیگر پیچکی از شانه ی دیوار خانه مان 
سر به حیاط همسایه نکشید
نیامدی 
آنقدر نیامدی
که صندلی چوبی ام رو به پنجره مّرد
بس که تورا کنار آن گل کاغذی بنفش
خیال کرد و گریست
نیامدی
آنقدر نیامدی
که همه با هم پیر شدیم
من و خانه
تخت و چمدان
پرده های آبی گلدار
و گلیم پر از نقش و نگاری
که یادگار بی بی بود
نیامدی 
آنقدر نیامدی
که بیدها مجنون شدند
و من به تعداد روزهای نبودنت
رمان صد سال تنهایی را ورق زدم
ودر خودم هزار ساله شدم
نیامدی
آنقدر نیامدی
که از دلم بهار رفت ....

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 1

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

مردی که روزی پابپایم بود تا قصه گوی هر شب اش باشم
دنبال احساسم قدم می زد تا گرمی پیراهن اش باشم

وقتی که باران شهر را می شست چتر لطیف شانه هایم بود
حال دلم را خوب می فهمید هم لهجه با لحن صدایم بود

دریای مغرور خروشم بود من موج سخت و سرکشش بودم
طوفان که می کوبید جانش را من ساحل آرامشش بودم

مردی که روزی با نفس هایم تا دشت های اطلسی می رفت
یک لحظه بی من اوج اندوهش تا پهنه ی دلواپسی می رفت

اویی که با سیگار و ودکایش از جام من پیمانه می نوشید
با یاد من سرما ی بهمن را در خلوتش آغوش می پوشید

مردی که شاه خاطراتم بود اقبال من تقدیر او می شد
چشمان من درچشم آیینه تصویری از تصویر او می شد

دیگر نگاهش سرد و خاموش است رفتن شده تکرار رفتارش
میترسم ازگرگی که میرقصد درنی نی چشمان خونخوارش

حالا کنار شانه های او وابستگی یک حس بی معناست
حس میکنم اندوه قلبم را وقتی که با او هم دلم تنهاست

دیگربرایم شورش حس اش چون کوچه ای بن بست تکراریست
در من زنی با درد می گوید این جای پا از کفش های کیست ؟ .....

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

من می توانم 
می توانم برای تو شعری ننویسم
دوست داشتنت را فریاد نزنم
سمت اطلسی ها که می روم آه نکشم
با حسرت رد پرواز فاخته ها را
تا مسیر انتظار جفت هاشان دنبال نکنم
نخوابم
آنقدر نخوابم
که خواب تو را نبینم
می توانم رمان هایم را توی کمد حبس کنم
عکس هایت را دورترین جای خانه قایم کنم
یا وقتی بنان با اندوه الهه ی نازش را می خواند
دستپاچه از اتاق بزنم بیرون 
دور شوم
فرار کنم
ازهرچه یاد تورا منتشر می کند بگریزم
اما باران که می گیرد
سنگ فرش ها
کوچه باغ ها
گریه ام می اندازند
و این دست خودم نیست
خاطرات تو آنجا خیس و تر مانده اند
تازه .....
ومن باز مجبور می شوم
مجبور می شوم شعر بنویسم
عکسهایت را تماشا کنم
رمانهای عاشقانه ام را بخوانم
الهه ی ناز بنان را اشک بریزم
بخوابم
بخوابم و با یاد تو بسترم را به آغوش باز اطلسی ها بسپارم
باران که می گیرد
سنگفرش کوچه 
یاد تو 
و من 
ناگزیر
دچار ......

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 2

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

 
این روزها هر بار که مادرم صدایم می زند
پشت پنجره ام باران می گیرد
سیب ها رسیده می شوند
سبزه قباها خبر مستی ام را به تاکستان می برند
ارغوان می شوم
باد را بغل میکنم 
دیوانه وار می رقصم
بوی گلاب های لاله زارسینه ام را پر می کند
کودک می شوم
سرم را به نارستان دامنش می سپارم 
تازه می شوم
سبز
زرد 
نارنجی
مثل نه سالگی ام
رنگ به رنگ
اما هر بار که مادرم را صدا می زنم
و دیر می گوید جانم
در گلویم هزار گنجشک بغض همهمه می کنند
مادرم کوچک و ظریف شده 
عینکش را مدام گم می کند
با خجالت می خندد
قصه هایش را فراموش کرده
و نمیداند چقدر
چقدر محتاجم
به شاهزاده هایی که هر شب روانه ی خواب هایم می کرد
و اسب های سفیدی که تا دوردست ها مرا می بردند
مادر
بزرگ شده ام
و میانسالگی
بوی شمعدانی هایت را از من دزدیده
راه خانه را گم کرده ام
نشانی ام بده
مادر .....

 


بتول مبشری
تقدیم به مادرم که مادرترین است



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 فروردين 1396 توسط سید مجتبی محمدی

شب گرفته ست خیالت به فراخوان کسی
قاصدی رفته زتو تا گذر و خوان کسی

پّر و خالی بشود حس تو از بوی بهار
بنشینی به هوایی لب ایوان کسی

عطر محبوبه ی شب خانه خراب ات بکند
یادت افتد به شبی بوسه و دستان کسی

شاخه ی نسترن ّ و پچ پچ گنجشک حیاط
جیک جیکی که گذشته ز زمَستان کسی

شورش خاطره ها پای تو را سُست کند
رد شوی دمبدم از سمت خیابان کسی

شانه بر باد دهی تا که خیال ات ببرد
چشم تا باز کنی خلوت و دامان کسی

گُر بگیری و ُبسوزی وُ نفس تازه کنی
خیس وُ لبریز شوی ازنمِ باران کسی

جان مردادی ات آماده ی طغیان بشود
آتش شعر بریزی به زمستان کسی

هاااااای مغرور قدیمی به دل ام گوش بده
گریه دارد بشوی نقطه و پایان کسی

من همانم که تو را بی سروپا می مُردم
تو جنونی که گذشتی ز بیابان کسی

وای از این بوی بهار و ترن خاطره ها
زیر آوار ِ شکستن سر پیمان کسی ....


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 53

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 فروردين 1396 توسط سید مجتبی محمدی


می شد از اندوه عصر چهار شنبه نگقت
می شد پی پازل های گمشده ی یادها آه نکشید
می شد درخت سیب باغچه را
از پشت پنجره 
زنی تنها با شانه های تکیده ندید
می شد 
اگر این ابرهای بنفش راهشان را کج می کردند
اگر کلاغ ها قارقارشان را به خانه می بردند
اگر دستخط تو اینجا نبود
اگر خاطره های تو 
به دست شعرها ی من در این خانه منتشر نمی شد
اگرذهن دست هایم ازلمس دستان تو خالی بود
به من بگو
بگو چند خورشید از من دوری
چند ماه
چند قبیله 
چند جنگل و رودخانه
ای دورترین پرنده ی مهاجر
مرا به من پس بده
وگرنه جنون غروب های اسفند کارم را تمام می کند ......

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 41

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 فروردين 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

از من دوری
خیلی دور
اما من تو را همین جا قاب گرفته ام
کنار شعرهایم
دست هایم
ارغوان هایم
کتاب هایم
و تنهایی ام که بی تو
هر روز وسیع تر میشود
از من دوری 
خبرش را دارم
مدل سیگار کشیدنت عوض شده
و شکل لبخندت
رنگ بارانی ات
حتی بوی سرد ادوکلن ات
و من چقدر کلافه ام
از بس به مرد جدیدی فکر کرده ام
که لباسهای تو را می پوشد
شکل تو راه می رود
و می خواهد دستهایش را هنگام حرف زدن
مثل تو تکان بدهد
راستی
از آنجا که هستی بهار رد می شود؟
باران می بارد؟
گل های لاله عباسی صورتی
کوچه های بن بست
خیابان های خیس
ترانه های قدیمی
تو را بیاد چیزی
یا کسی نمی اندازد ؟
مثلا .....
بگذریم
اگر می شود عکسی از آن دیگری برایم بفرست
راستی
بارانی قهوه ای ات را به او قرض بده
حالت چشم هایت
لبخندت
وآن شال گردن دستباف ات را که من بسیار دوست می داشتم


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 65

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 اسفند 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

کاشکی یکی از عصرهای آخرهمین اسفند
برگردی
خانه بوی گّل بگیرد
مادرم اسپند دود کند
زری چای بیدمشکی تازه دم کند
خاله ربابه کِل بکشد
عمو حسین کوچه را را چراغانی کند
ماه از چهار طرف خانه مان سرک بکشد
و من مبهوت این معجزه
گلهای صورتی پیراهنم را
به سمت نوازش دستهایت بکشانم
کاشکی برگردی

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 99

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 اسفند 1395 توسط سید مجتبی محمدی

باز باران وّ خیال
چک چک یاد تو در خاطر من
کوبش خاطره ها یی همه خیس
پشت این پنجره
باران به هیاهو سروپا می کوبد
شال ات اینجاست
کنارِ گّل پاییزی این روسری آبی رنگ
بوی سیگار وّ کمی ادکلن ِسرد
در آن جا مانده
پای دلتنگی چتری که نبردی به سفر
زن بارانی همدوش تو
دیری ست که تنها مانده
من بیاد تو به باران قدمی خواهم زد
شعرکی خواهم گفت
تکه ای یاد به ایوان غزل خواهم برد
و تو را پای سپیدار سرکوچه صدا خواهم کرد
شاید از عطر گریزان ِ صنوبر
دل ات آشوب شود
تن به باران بزنی
ساعت فاصله را روی ملاقات دلم
کوک کنی
آمدن ات تازه شود
بانی شورش من !
وعده مان نوبت باریدن ابر
کافه ی ماه نشان
پشت آن میز بلوط
که به تکرار مرا با تو تماشا می کرد
گوش کن
دفتری از شعر
کمی بوسه
ویک مزرعه لبخند
بیاورو بیا
منتظرم
خوب من 
معجزه کن باران را ......

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 154

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 بهمن 1395 توسط سید مجتبی محمدی


کجا پناه گرفته ای
پرنده ی پرهیاهوی گرمسیر
کجا آشیان ساخته ای
وقتی از تمام مرزها
و برجک ها 
و جاده ها
گذشته ات به سمت تو شلیک می کند
و هیچ سرزمینی
درخت هایش چنان افرا نیستند
که باد و یادها را تاب بیاورند
و سرگردانی ات را
کجا ی کوچیدن ات 
زنی به شکل من ایستاده 
تا هر روز
از پشت شیشه های رنگی مات
با دوستت دارمی
صبح ات را بخیر کند
و هر شب 
با بوسه ای
خواب هایت را نقره بپوشاند

کجا یی پرنده 
و چه روزی به من خواهی گفت
بجزحدود امن دست های معطر من
کجا سرزمین آرامش بود
آنهمه شتاب پریدن را....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 164

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 بهمن 1395 توسط سید مجتبی محمدی


پرنده ها 
آی پرنده ها
مرا از اینجا بردارید
یردارید و با خود ببرید
مرا از حدود پنجره ها رها کنید
از دهن کجی شیشه ها و آینه ها
از سماجت دیوانه کننده ی ساعت ها
و نگاه پر از حرف قاب عکس ها
مرا دور کنید 
از کوچه که بوی یاس نمی دهد
کفش هایم که مرا نمی شناسند
و لباس هایم که انگار مال زنی دیگر بوده
در قرنی دور
از بیلبوردهای تبلیغاتی آن مرد
با آن خنده های مصنوعی
و آن نگاه سرد سردرگم
که خطوط تلگرام را چنان بهم ریخته
که بجای دوستت دارم
خداحافظ مخابره می کنند
پرنده ها آی پرنده ها
مرا از اینجا بردارید
بردارید و با خود ببرید
تا باران 
تا ابر 
تا خیسی شفابخش خزه های خویشاوند با رود 
تا گستره ی آبی دریا
من خسته ام
چنان خسته ام
که هرصبح شانه های شکسته ام را به باد می دهم
وهر شب ماه برای تکه تکه های تنم
با من گریه می کند
پرنده ها آی پرنده ها
سارها
کلاغ ها
سبزقباها
درناها
مرا از اینجا بردارید
ببرید
ببرید
.........


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 180

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

ترکم کرده ای
و من مثل خانه های متروکه
خالی مانده ام
خالی
فرسوده
رو به ویرانی
سالهاست یک فوج کلاغ بدون هیاهو
درمن عزاداری می کنند
سیاهپوش
ویلان
ترکم کرده ای
و صدها زمستان از من عبور کرده 
زودتر از درخت ها پیر شده ام
بی آنکه جوانی کرده باشم
ترکم کرده ای
این روزها
ساعت شماطه داری در سرم
مدام زنگ می زند
و خاطره ها را بیدار می کند
روزهای بارانی
کوچه های خاکی خیس
دستی که دری را باز می کند
پایی که دری را می بندد
ترکم کرده ای
بی آنکه پیراهنم فراموشی گرفته باشد
یا چترم
یا دستگیره درهای این خانه
هنوزدر فکر گلدان روی این میز
دستی
رز قرمزی
عطر لطیف گلایولی 
چرخ می زند
و دستی بر شیشه های بخارگرفته می نویسد
ای بی تو ماندن
حکایت ذره ذره مردن من
تو
تو ترکم کرده ای
......
بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 210

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی


دست من اگر بود
تو آن سوی شهر از پا نمی افتادی
من این سوی شهراز دست نمی رفتم
دست من اگر بود
زمین آبادی داشتیم
خانه ی کوچکی
باغچه ی مملو ریحانی
اطلسی های خوش رنگی
اتاقی با پرده های آبی گلدار
و تخت دو نفره ای کنار پنجره 
رو به روی درخت سیب 
کنار قیل و قال گنجشک های عزیز
و هر صبح ابری
گل آفتابگردان بیداری یکدیگر می شدیم
دست من اگر بود
حالا وسط آبان
رخت آویز چوبی گوشه ی اتاق
شاهد عشوه ریختن ژاکت سرمه ای من
در آغوش بارانی کرم رنگ تو بود
و تو قرص نمی خوردی
و من گریه نمی کردم
و تو فراموشی نمی گرفتی
و من به قاصدک ها حسادت نمی کردم
و دست های تو 
خرمالوهای زمین کوچکمان را توی سبد می چیدند
و چشم های من وقت و بی وقت
لبخند تورا تماشا می کردند
دست من اگر بود
حالا تو برای یک شب 
فقط یک شب خواب راحت
بطری پشت بطری عرق سگی بالا نمی انداختی
و من بی خوابی هایم را میان شعرهایم 
مرثیه نمی کردم
و اینهمه اگر و اما
به شب و روزهایم سنجاق نمی شد 
دست من اگر بود ...

 

بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 338

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد