تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 آبان 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

وقت آن است یکی حال مرا خوب کند
لشکری را که به من تاخته سرکوب کند

شور احساس بریزد به جنون سالگی ام
حالت ِ بی کسی ام را کمی آشوب کند

این منم آینه ی دق به تماشای خودم
بسکه زنگار کشیدم به سراپای خودم

پس زدم خاطره ها را که نفس تازه کنم
شدم آوار به سرتاسر دنیای خودم

مردم شهر به من زخم دمادم زده اند
عمق یک برکه ی آفت زده را هم زده اند

شب من مثل شب فاجعه پر دلهره است
قرص ها خواب مرا یکسره بر هم زده اند

شانه کم نیست ولی شانه ی دلخواه کجاست
همه فانوس بدستند ولی ماه کجاست

شب به شب از دل هر کوچه کسی می گذرد
رهگذر هست ولی همسفر راه کجاست

های لوطی قدیمی خبرت نیست که نیست
یادی ازحس صمیمی به سرت نیست که نیست

کاش از سمت گذرگاه دلم رد بشوی
نه سلامی نه ندایی اثرت نیست که نیست

لوطی زیر گذر حال دلم بد شده است
قوم چنگیز از اطراف دلم رد شده است

قُرُق فاصله را بشکن و از راه برس
خط اندوه پس از تو خط ممتد شده است

وقت آن است یکی حال مر ا خوب کند
لشکری را که به من تاخته مغلوب کند

شور احساس بریزد به جنون سالگی ام
حالت بی کسی ام را کمی آشوب کند

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-30 , | بازديد : 22

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی


تو را بیاد می آورم
میان نفس های پاییز
کنار گلهای داوودی به غنچه نشسته
وقتی که گوشه ی پرده بدون حس دستی تکان می خورد
یا وقتی که باد
باد محزون آرام آرام از کوچه می گذرد 
تو را بیاد می آورم
وقتی که شعری ذهنم را بارانی می کند
یا صدای ویولونی 
گذشته ها یم را خیس و تازه می کند
تو را بیاد می آورم
و پاییز اتفاقی ست
که برگهای سبز و نارنجی خاطراتم را
یک به یک می تکاند
می تکاند
تو را بیاد می آورم
و سردم می شود
سرم را بر شانه های افتاده ی پاییز می گذارم
به خودم میفشارم اش
و بعد تمام قلبم 
با التماس تیر می کشد
تو را بیاد می آورم
میان یک بن بست ابری مه آلود
جایی که زنی به تماشایت ایستاده 
و تو 
تو از دورفقط برایش دست تکان می دهی
آنقدر دوری
آنقدر دوری
که 
سارها از پرواز می مانند
و با هق هق آن زن
گریه شان می گیرد....


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 32

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی


خدای برگ ریز
خدای پاییز
جای من خالی ست
جای من روی نیمکت سوم کنار پنجره
جای من میان نقاشی های کودکی ام
جای من کنار سارا و کوکب خالی ست 
کنار تخته ی سیاه و گچ 
میان حیاط آب پاشیده ی مدرسه
خدای مهر ماه
خدای مدرسه
من از هیاهوی این خیابان و این کلاغ ها خسته ام
جای من کنار دستهای کشیده و تیره ی مادربزرگم است
وقتی که نقل و نبات تعارفم میکند
جای من پیش دامن عطری مادرم است
وقتی که گریه میکنم
وقتی که مشق های فردایم را ننوشته ام
وقتی که مبصر نیستم
وقتی که فوزیه بیست های دیکته اش را به رخم میکشد
خدای کودکی ام
جا ی من همه جا خالی ست
جایی که دارا انار دارد
جایی که کبری تصمیم میگیرد
جایی که آن مرد می آید
درباران
با اسب ......

 

بتول مبشری

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 43

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

روزی دوباره از مسیر آسیاب های بادی خواهی گذشت
از مسیر زیتون ها و لک لک ها
سارها و درناها
ازمسیر باران های ممتد و دیوانه وار
و پرواز بی راه گُله گُله مرغ هایی که نامشان را نمیدانی
شاید آنروز پاییز بغلت کند
یا برایت برقصد
یا دست بر شانه ات بزند
و دگمه ی بالای پیراهنت را باز کند
بی شک
برگ های زرد را از شانه هایت خواهد تکاند
و تو قدم هایت را
به ضرباهنگ خش خش دامنش وصل خواهی کرد
شاید آنروز باران و اشک
شیار گونه هایت را بشوید
یا خیس و نمناک دست در دست پاییز
به کافه ی متروکه ای بروی
و دل سیر گذشته ات را تماشا کنی
و شعر رنگ پریده ای روی دیوار
حواست را ببرد ..ببرد
اما آن روز 
آن پاییز
من نخواهم بود
و این درد
این درد .....

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 34

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

اتاقم مملو پرنده است
پرنده های مَست به سمت تو می آیند
پرنده های زخمی از سمت تو برمی گردند
و آنکه بر شانه ی چپم نشسته
چنان آواره مانده 
که به کوچ فکر می کند
پاییز هم دامنش پر از پرنده است 
برویم .....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 27

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

وقتی تمام حس ُ حالت مانده در سودای آغوشی
باید شرابی باشد از جنس فراموشی فراموشی

تا پر شوی از حس شورش درمیان بستری دلگیر
آتش بگیری از لب مشروب دلخواهی که می نوشی

وقتی حواس شعرهایت را پراندی تا هوایی که
درگیر شد جانت به جانم گفتن لحن صدایی که

با رقص موهایت میان شانه هایش دلبری کردی
وقتی که سرما را میان بازوانش گرم می پوشی

وقتی که می بوسی لبانش را ولی در قاب تصویری
از عکس چشمانش میان خاطرات ات کام می گیری

سر می کشی لاجرعه سودای تنش را با عطش اما
گم می شوی بین نفس تنگیِ احساسات مغشوشی

دلتنگ بانو سر بکش بی وقفه جام شعرهایت را
سنگی بزن هم باده هم پیمانه هم بغض صدایت را

سیگار تلخی رابگیران پک بزن تا انتهای شب
دیگر شـب وُ ..مستیُ.. ویرانی ُ..خاموشی .....


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 30

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

تو دور نرفته ای روزگار من
تو دور نرفته ای
هنوز با من دوره می کنی
دلتنگی کسالت بار غروب های تابستان را
وقتی که یادت جانم را به غوغا می کشاند
هنوزعطر گندم زار شانه های فراخت
عصرهای دلتنگم را آشووب میکند
کافی ست نَمی باران به اطلسی ها بزند
سیگاری بگیرانم
دستم به شیشه خالی ادکلن (کنزویی) بخورد
کافی ست یکی از پشت سر چشم هایم را بگیرد
فاخته ای بال بزند
از دورها آوازی بشنوم
تا دل سیر
دل سیر
ببارم ات
همین دیشب کنار دستت جاده های مه آلود رامسر را
دل نوردی می کردیم
صدای آن خواننده ی سیاه پوست دوست داشتنی
با زمزمه های عاشقانه ی تو
و شیطنت های من که حواس ات را از 
آهنگ کاست و شکل عبورلک لک ها
به لبخندهای دلبرانه ی خودم پرتاب میکردم
همین دیروز بود
که می گفتی
دست هایت مال من
چشم هایت مال من
لبخندهایت
بوسه هایت ....
تو دور نرفته ای چشمان قهوه ای سیر
لبخند روشن
نگاه نجیب
تو کنار همین گردنبند مروارید
در من نفس می کشی
با من ....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 95

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 12 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

پشت هر پنجره یک چراغ درد می کشد
میان تاریک هر اتاق
سایه ای بر زمین نشسته 
پیراهن شب می دوزد
این سار که در گلویم گیر کرده
آواز نمیخواند
فریاد می کشد
خواب نمی آید
وباد 
باد که میخروشد
باد ها ناشر اندو ه های دیرپایند
مثل جام های شراب
مثل عکس های سیاه و سفید
مثل آهنگ های قدیمی
یکی باید بیاید
یکی باید باشد
راه بلد عبور از شبهای تنهایی
یکی که بعد رفتن اش
خواب ها بوی شبدر بگیرند
بوی مریم گلی های لگدکوب شده
بوی نم باران
دست خودم را بگیرم
میان دست سایه ام بگذارم
خودم خیلی تنهاست
و آن سایه ....

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 143

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

نه ردی بارانی نه تصویری به باران ها
سرها فرو افتاده درچاک گریبان ها

کو سهم سارا از هوا و بوسه و لبخند
رخت عزا شد قسمتش از حال دوران ها

از سفره ی دارا پریده بوی گندم زار
دارایی اش سَرجمع شد شلاق وُ زندان ها

تا سینه سرخان داغ بر پروازشان جاریست
سخت است کوچیدن از احساس زمستان ها

یاد ش بخیر سرمشق های آب بابا نان
اخبار کیهان می نویسد قیمت نان ها

کوکب کجای قصه خوابیدی که جاماندی
بانوی خانه حال تو بغض خیابان ها

کوه غرورقوم مان لرزید وُ ریزش کرد
در خواب های ریزعلی مشعل بیابان ها

خون شد دل گندم بدست داس ها هیهات
میل ِ نجیب نان تازه بیخِ دندان ها

ما با خیال دلکش اسبی که می آمد
تاراج شد رویای سیب و طعم ریحان ها

تصمیم کبری ها مجازات غریبی شد
ما مانده ایم و امرو نهی مردرندان ها

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 93

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

یاد و خاطره های ایستگاه اتوبوس بخیر
یاد های نوجوانی و شور و بی تابی
صبح تا صبح نگاه زیرچشمی و لبخند
شب به شب خیال دو چشم با جنون و بیخوابی
فوزیه ! 
همکلاس و همدل روزگار قشنگ
من کجا مانده ام امروز تو کجا ؟
یاد خنده های نقلی مان بخیر بادا دوست
یاد شوریدگی روزهای سر به هوا
تو کجایی علی !
عشق اول من؟
عشق ِمعصوم سالهای بلوغ
نامه های پّرگل لای کتاب یادت هست ؟
خط به خط شعرهای مشیری و اخوان و فروغ ..
صندلی های صبوراتوبوس های قدیم
همه لبریز خاطره های ما ماندند
بوسه های نداده و اشک های کودکانه ی ما
پای آه های رهگذرهای خسته جا ماندند
وای جا مانده لای اوراق دفتر شیمی من
ردپای اشک های زلال مروارید
لابلای جزوه های کهنه ی دفتر فیزیک ام 
کارت پستال ...قلب تیر خورده
نامه های سفید
گوشه گوشه در مسیرهای دل نوردی ما
از اتوبوس تا کنار مدرسه ... خانه
قصه قصه ی نگاه بود و لرزش دست
چشم های به راه مانده 
نگاه های دزدانه
یاد آن روزهای پاک و ساده بخیر
فصل دل طپیدن های مدام بلوغ و بلوغ
بالش خیس اشکهای شبانه ی من
ازدحام هر صبح ِ ایسـتگاه شلوغ
هرچه این سال ها گذشتم از تهران
دربه در به هوای خاطره های ریز و درشت
نه نشانی از علی نه فوزیه
( نه بتول ) ....
وااااای تهران دربدر شده
خاطره ها را کشــت ...

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 108

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

نیامدی
آنقدر نیامدی 
که کلاغ ها در بی خبری دق کردند
باران رد دپایت را از ایوان شست
قّمری ها لانه هایشان را به باد دادند
و دیگر پیچکی از شانه ی دیوار خانه مان 
سر به حیاط همسایه نکشید
نیامدی 
آنقدر نیامدی
که صندلی چوبی ام رو به پنجره مّرد
بس که تورا کنار آن گل کاغذی بنفش
خیال کرد و گریست
نیامدی
آنقدر نیامدی
که همه با هم پیر شدیم
من و خانه
تخت و چمدان
پرده های آبی گلدار
و گلیم پر از نقش و نگاری
که یادگار بی بی بود
نیامدی 
آنقدر نیامدی
که بیدها مجنون شدند
و من به تعداد روزهای نبودنت
رمان صد سال تنهایی را ورق زدم
ودر خودم هزار ساله شدم
نیامدی
آنقدر نیامدی
که از دلم بهار رفت ....

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 114

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

مردی که روزی پابپایم بود تا قصه گوی هر شب اش باشم
دنبال احساسم قدم می زد تا گرمی پیراهن اش باشم

وقتی که باران شهر را می شست چتر لطیف شانه هایم بود
حال دلم را خوب می فهمید هم لهجه با لحن صدایم بود

دریای مغرور خروشم بود من موج سخت و سرکشش بودم
طوفان که می کوبید جانش را من ساحل آرامشش بودم

مردی که روزی با نفس هایم تا دشت های اطلسی می رفت
یک لحظه بی من اوج اندوهش تا پهنه ی دلواپسی می رفت

اویی که با سیگار و ودکایش از جام من پیمانه می نوشید
با یاد من سرما ی بهمن را در خلوتش آغوش می پوشید

مردی که شاه خاطراتم بود اقبال من تقدیر او می شد
چشمان من درچشم آیینه تصویری از تصویر او می شد

دیگر نگاهش سرد و خاموش است رفتن شده تکرار رفتارش
میترسم ازگرگی که میرقصد درنی نی چشمان خونخوارش

حالا کنار شانه های او وابستگی یک حس بی معناست
حس میکنم اندوه قلبم را وقتی که با او هم دلم تنهاست

دیگربرایم شورش حس اش چون کوچه ای بن بست تکراریست
در من زنی با درد می گوید این جای پا از کفش های کیست ؟ .....

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 97

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

من می توانم 
می توانم برای تو شعری ننویسم
دوست داشتنت را فریاد نزنم
سمت اطلسی ها که می روم آه نکشم
با حسرت رد پرواز فاخته ها را
تا مسیر انتظار جفت هاشان دنبال نکنم
نخوابم
آنقدر نخوابم
که خواب تو را نبینم
می توانم رمان هایم را توی کمد حبس کنم
عکس هایت را دورترین جای خانه قایم کنم
یا وقتی بنان با اندوه الهه ی نازش را می خواند
دستپاچه از اتاق بزنم بیرون 
دور شوم
فرار کنم
ازهرچه یاد تورا منتشر می کند بگریزم
اما باران که می گیرد
سنگ فرش ها
کوچه باغ ها
گریه ام می اندازند
و این دست خودم نیست
خاطرات تو آنجا خیس و تر مانده اند
تازه .....
ومن باز مجبور می شوم
مجبور می شوم شعر بنویسم
عکسهایت را تماشا کنم
رمانهای عاشقانه ام را بخوانم
الهه ی ناز بنان را اشک بریزم
بخوابم
بخوابم و با یاد تو بسترم را به آغوش باز اطلسی ها بسپارم
باران که می گیرد
سنگفرش کوچه 
یاد تو 
و من 
ناگزیر
دچار ......

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 96

نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

 
این روزها هر بار که مادرم صدایم می زند
پشت پنجره ام باران می گیرد
سیب ها رسیده می شوند
سبزه قباها خبر مستی ام را به تاکستان می برند
ارغوان می شوم
باد را بغل میکنم 
دیوانه وار می رقصم
بوی گلاب های لاله زارسینه ام را پر می کند
کودک می شوم
سرم را به نارستان دامنش می سپارم 
تازه می شوم
سبز
زرد 
نارنجی
مثل نه سالگی ام
رنگ به رنگ
اما هر بار که مادرم را صدا می زنم
و دیر می گوید جانم
در گلویم هزار گنجشک بغض همهمه می کنند
مادرم کوچک و ظریف شده 
عینکش را مدام گم می کند
با خجالت می خندد
قصه هایش را فراموش کرده
و نمیداند چقدر
چقدر محتاجم
به شاهزاده هایی که هر شب روانه ی خواب هایم می کرد
و اسب های سفیدی که تا دوردست ها مرا می بردند
مادر
بزرگ شده ام
و میانسالگی
بوی شمعدانی هایت را از من دزدیده
راه خانه را گم کرده ام
نشانی ام بده
مادر .....

 


بتول مبشری
تقدیم به مادرم که مادرترین است



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 98

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 فروردين 1396 توسط سید مجتبی محمدی

شب گرفته ست خیالت به فراخوان کسی
قاصدی رفته زتو تا گذر و خوان کسی

پّر و خالی بشود حس تو از بوی بهار
بنشینی به هوایی لب ایوان کسی

عطر محبوبه ی شب خانه خراب ات بکند
یادت افتد به شبی بوسه و دستان کسی

شاخه ی نسترن ّ و پچ پچ گنجشک حیاط
جیک جیکی که گذشته ز زمَستان کسی

شورش خاطره ها پای تو را سُست کند
رد شوی دمبدم از سمت خیابان کسی

شانه بر باد دهی تا که خیال ات ببرد
چشم تا باز کنی خلوت و دامان کسی

گُر بگیری و ُبسوزی وُ نفس تازه کنی
خیس وُ لبریز شوی ازنمِ باران کسی

جان مردادی ات آماده ی طغیان بشود
آتش شعر بریزی به زمستان کسی

هاااااای مغرور قدیمی به دل ام گوش بده
گریه دارد بشوی نقطه و پایان کسی

من همانم که تو را بی سروپا می مُردم
تو جنونی که گذشتی ز بیابان کسی

وای از این بوی بهار و ترن خاطره ها
زیر آوار ِ شکستن سر پیمان کسی ....


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 144

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 29 صفحه بعد