تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 اسفند 1393 توسط سید مجتبی محمدی

تو گوش کوچه های شهر
صداش آوای بارونه

کمی با بغض می رقصه
کمی با غصه میخونه

چرا اسمش شده حاجی
چرا فیروزه فامیل اش

کجا کی رد شد از مکه
خودش یا مردم ایل اش

حاجی یعنی به راهی مرد
نه یک دلتنگ آواره

حاجی یعنی که ارباب ات
هوای کارتو داره

حاجی نون داره تو سفره ش
حاجی حج رفته و سیره

نه چکه میکنه سقف اش
نه روحش درد می گیره

نگو حاجی فیروزی
کجا بردی که پیروزی

قماری بوده تو فال ات
تمام عمر می سوزی

بخون شاید که اربابت
درسته .... بز بز قندی

خرید شعراتو با حال ات
به سکه یا که لبخندی

از این پس اسمتو رد کن
به حاجی های حج رفته

عوض کن حاجی و فیروز
که اسم ات راهو کج رفته

برای لقمه ای لبخند
عمو نوروز بهتر نیست ؟

اگر چه روزت ام نو نیست
اگر چه درد تکراری ست ......


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-22 , | بازديد : 447

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط سید مجتبی محمدی

عید آن روزها بود
روزهای معصوم کودکی
روزهای قصه های شیرین ربابه و دامن گل گلی قشنگش

روزهای زنبق و سنجد
روزهای چای دشلمه ی مادربزرگ و عطر بیدمشک
روزهای قایم موشک و پستوی اتاق ربابه
عید آن روزها بود که گوش هایمان قصه های حریری مادر بزرگ را می بلعید

روزهای گالش و باران
روزهای نقل و بوسه و لبخند مهربان ربابه که دنیایی آرامش بود
روزهای بوی خاک و گل محمدی
عید روزهایی بود که ما نوه ها پشت در اتاق دایی فتح اله دایی مجردمان صف میکشیدیم و منتطر عیدی های بزرگمان می ماندیم و ربابه از پشت پرده ی توری اتاقش معصومانه به هیاهوی بچگی مان می خندید

عید بوی گل تن و دست ربابه بود که عطر شکوفه های سیب و پشت بام های کاهگلی باران خورده را داشت
عید چارقد سفید ململ ربابه بود و صدای مهربانش
عید دست های زبر و عزیز ربابه بود که اشک های کودکی ما را پاک میکرد

عید بوی توپ و ماهی دودی نبود بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب نبودبوی کاغذ رنگی نبودبوی شالیزار با سخاوت آغوش ربابه بود و عروسک های دست سازش.. پپرمه های خوشمزه اش ..آرامش نگاهش ....پشتی های پته اش ....
چقدر دلتنگ تو و عیدم ...ربابه ربابه ی جان ....

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 538

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 اسفند 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


برف می بارد
برف می بارد
و من به ذهن گیج کوچه فکر می کنم
و رد عبور پاهایی تند و شتابناک
وای اگر این کوچه بزرگراه بود
اگر اتوبان بود
دلخوشم که کوچه بن بست است
و هنوز برف
برف
می بارد .....

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 402

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 اسفند 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

امروز یا فرداست که باید بروم
و هنوز سیب های سرخ باغچه ی کوچکم را
نتکانده ام
و هنوز عطر پرتقال های حوالی لیلاکوه را
دل سیر بو نکشیده ام
و هنوز بر بلندی های دیلمان
برف نجیب را به عبور رد پاهای تو گواه نگرفته ام
باید بروم
چقدر کارهای نکرده دارم
مثل نبوسیدن تو درست وسط خیابان هزارو یک شب
مثل روی نوک پا به آغوش بارانی تو رسیدن
آن هم زیر بهت نگاه عابران کنجکاو
مثل نوشتن شعری که بنام تو جهانی بشود
باید بروم
پیش از اینکه از تیله ی مواج چشم های تو
عکسی گرفته باشم
امروز یا فردا
و من چقدر کم ستاره ها را دیده ام
در شب های روشن کویر
من به گنجشک ها
به درخت های آلبالو
به کاجستان اطراف کوه های صاحب
تماشا را بدهکارم
و به تو
هااااااای به تو
آن همه بوسه که در باد گم شد
و آن همه اشک که در راه ماند
دیر یا زود
باید بروم ....

 


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 540

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 اسفند 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


قوم بی حوصله دل را بتکانیم ...بس است
نسل اندوه که بودیم .....نمانیم بس است

راستی طایفه ی مرده ی نَنگی هستیم
مردم هفت خط شیرو پلنگی هستیم

سروها درگذر بودن مان پیر شدند
لاله ها خون که نوشتند زمینگیر شدند

ما که مغرور به شهنامه ی دوران بودیم
راوی گُرز و کلاه یَل دستان بودیم

حالیا دست نویس همه روباهانیم
ورق فاجعه را سفسطه میگردانیم

دارها رقص بلند تن مواج شماست
نوبت رگ زدن سرو منُ کاج شماست

چه غریبانه نشستیم بر این مین آباد
خبری هست از آتشکده ی شین آباد ؟

ردشدیم از گذر فصل جنون وُ تردید
چه خیال عبثی نوبت تدبیر و امید

قوم نامرد کسی هست که انکار کند
کودک کار مریض است چرا کار کند ؟

مادر وُ دختر ِ بی نان به خیابان زده اند
تن به آلودگی گرگ ِ بیابان زده اند

پرو خالی شده ایم از لغت هرجایی
تو و من جذر عجیبیم بر این رسوایی

فاحشه چشم گنه کاره ی ما قوم بد است
گند این بوی عفن طعنه به مُردار زده ست

من خودم مثل شما ساکن دَردستانم
اهل طاعونی این طایفه ی ویرانم

مانده تا ما به غرور دل آرش برسیم
یا به خون خواهی و ُ غوغای سیاوش برسیم

قوم بی حوصله دل را بتکانیم ...بس است
نسل اندوه که بودیم .....نمانیم بس است


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 498

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 اسفند 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

اتاقی پر از تنهایی
دو صندلی روبه حیاط و باران
یک تخت بوسه
یک چمدان آغوش
کتاب های شعر با زیرنویس های عاشقانه
دو فنجان با طعم چای دو نفره
یک سقف نگاه
پیراهن هایی که درچهارخانه رنگ
بی صاحب خانه مانده اند
شال های طوسی ِخاطره های کوهپایه
یک پنجره بغض
چکمه هایی با رد برف های عزیز دیلمان
دو بالش تلواسه
یک جارختی چوبی مملو از یاد کُت و پالتوها
این همه رز خشکیده
آن همه رد پا بر قالی
آن همه بوی سیگار و ادکلن فِراری
من گیج مانده ام
به رسم خانه تکانی
کدام را
کدام را بتکانم
که دلم تکان نخورد ؟

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 409

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 اسفند 1393 توسط سید مجتبی محمدی

کاشکي

**
کاشکي قطار گذشته بر مي گشت
تو را به انتظار هاي من پس مي داد
مرا به آن سال هاي تو
هر شب خوابي تازه مي بينم
ايستگاه هاي تازه
مسافران آشوب
سوت ممتد قطار
هر شب
زني جوان با يک بغل بنفشه ي تر
با دامن کوتاه آبي رنگ
حوصله اش را به ايستگاه پر ولوله گره مي زند
و بوسه هايش را به مسير آمدن ات مي کارد
قطار مي ايستد
دست تکان مي دهي
اشاره مي کني
ببين منم که آمده ام
شال طوسي ات به همدستي باد
گوشه ي دامن آن زن را لمس مي کند
اتفاق تازه
موهاي پريشان آن زن است
که ميان عطر شانه هاي تو گاه مي رقصد
گاه گريه مي کند
هنوز هم
هزار ايستگاه نديده پشت پلک خواب هايم مانده
کاشکي قطار گذشته برمي گشت
تو را به اين روزهاي من پس مي داد ...

 


بتول مبشري

دیدن کلیپ تصوبری  این شعر زیبا در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 754

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

رفتی ولی قلبت از این رفتن پشیمان است
حس های خاموشت همه درگیر عصیان است

در باورت بعد از تو این زن بوف کوری بود
ارگ بمی تفتان ِخاموش ِصبوری بود

مغرور ویرانگر تو از یک زن چه می دانی
از کوبش ناقوس غم در من چه می دانی

رفتن فقط روکردن دستت و پایان قمارت بود
یعنی که همدستی با شیطان سقوط اعتبارت بود

دیگر سراغ ات را ز باران های پاییزی نمی گیرم
روزی هزاران بار با یادت نمی سوزم نمی میرم

بعد از تو هم سیگار و قهوه در کنار ساز می چسبد
سوز ویولون زخمه های تار با آواز می چسبد

وقتی که رفتی دُرد بستم در خودم با وسعت یک دَرد
هی مست کردم ....هی نوشتم (ب ی و ف ا ) برگرد

یک جوخه آتش در دلم آماده ی رگبار بستن بود
هر لحظه آتش باز از نو..... نوبت من بود

با دیگران واگویه کردی سخت از رفتن پشیمانی
از دیگران بشنو پشیمانی ندارد سود ...میدانی

لعنت به تو در من زنی حساس را کشتی
یک لیلی ِ مجنون ِ با احساس را کشتی

آن ماهی بیتاب مرده در مسیر رود میفهمی؟
در حسرت دریای تو نابود شد نابود ...میفهمی ؟

دیگر گذشته سالهای شیک تو با اوی تزئینی
دیگر مرا در خواب هایت هم نمی بینی ..نمی بینی

 

 

بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 460

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

با تو هستم آخرین بار است
یا بیا
یا ...........
هیچ
می میرم

 


بتول مبشری
 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 427

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

آنها شهرها را به آتش می کشند
خانه ها را
اهالی شعر را
بعد کنار ویرانه های خاکستر شده
ماندولین می نوازند
مویه می کنند
تا به رسم نرون
دیوانه گی کنند
دست آخر
کمی شعر بسازند
آن ها
همان دیکتاتورهای مزخرف

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 499

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

دوباره امشب آمدي که بغض بالش ام شوي
که شعله ور کني مرا لهيب سرکش ام شوي

کنار تخت و بسترم به من بگو چه مي کني
بگو سرک کشيده اي که ميل شورش ام شوي

پس از تو از شراب من کسي پياله اي نخورد
کسي به جز خيال تو مرا به خلوت اش نبرد

از اين اتاق همهمه کسي عيادتي نکرد
مسير هر مسافري به مقصد تن ام نخورد

نميشود نميشود که شب به شب خطر کني
به اشک وا دهي مرا مدام جان بسر کني

بياي وُ باز گم شوي به غم حواله ام دهي
زني خراب و خسته را به گريه دربدر کني

گذشته از گناه تو به پي نوشت سال ها
مرا به عمد خط زدن ورق زدن سوال ها

تو در کنار ديگري دچار جرم خانگي
وسهم من در ميان جنون کِشي ملال ها

برو برو دوباره هم به بستر ش گناه کن
تو خوب زخم ميزني دوباره اشتباه کن

فقط ميان بازي ات مرا دچار شک نکن
برو به داغ بوسه اي لبي دگر سياه کن

چه حس تلخ مبهمي به جان امشبم گرفت
بهانه شد عبور تو ببين مرا غم ام گرفت

چهار فصل عاشقي تداعي گذشته شد
بين دوباره عاصي ام جنون امشب ام گرفت ...

 


بتول مبشری

 

**************

با کمی اختلاف

دوباره امشب آمدی که بغض بالشم شوی
که شعله ور کنی مرا لهیب سرکشم شوی

کنار تخت و بسترم به من بگو چه می کنی
چرا سرک کشیده ای که میل شورشم شوی

پس از تو از شراب من کسی پیاله ای نخورد
کسی به جز خیال تو مرا به خلوتم نبرد

از این اتاق همهمه کسی عیادتی نکرد
مسیر هر مسافری به مقصد تنم نخورد

نمی شود نمی شود که شب به شب خطر کنی
به اشک وا دهی مرا به گریه جان بسر کنی

بیای وُ باز گم شوی به غم حواله ام دهی
من ِ نفس بریده را مدام دربدر کنی

گذشت از گناه تو به پی نوشتِ سال ها
مرا به عمد خط زدن گذشتن از مجال ها

تو در کنار دیگری دچار ِ جرم خانگی
و سهم بیکسی ِ من خیال با محال ها

برو دوباره هم برو به بسترش گناه کن
تو خوب زخم می زنی دوباره اشتباه کن

دوباره رختخواب او به آتش گنه بکش
برو به داغ بوسه ای تن وُ لبش سیاه کن

چه درد تلخ مبهمی به جان امشب ام گرفت
بهانه شد عبور تو ببین مرا غم ام گرفت

چهار فصل ِعاشقی تداعی گذشته شد
خدا دوباره عاصی ام جنون ِ امشب ام گرفت ...


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 517

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 12 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

کاش از پشت کوه آمده بودی
با جیب هایی پر از آویشن کوهی
و لبخندی که ماه را هدیه میکرد
کاش از پشت کوه آمده بودی
پیش از آنکه دو خورشید چشمانت را
به عینک مارکدار (دی اند جی ) وام بدهی
و نفس هایت بجای بوی تند ودکا بوی بابونه و ریحان بگیرد
کاش از پشت کوه آمده بودی
و برچسب کفشهایت گالش و باران بود
و آغوش ات بجای عطر گرانقیمت ( کنزو ) بوی مریم گُلی می داد
کاش از آنجا آمده بودی
از سمت کبوتران کوهی
از مسیر بیجارهای مهربان
شالیزارهای بخشنده
از جایی که بوسه را زرورق نمی پیچند
قایم نمی کنند
بوسه را هدیه میدهند
هدیه میگیرند
کاش از پشت کوه آمده بودی
بجای کیف دیپلمات زمخت ات
کوله ای ساده پر از پارچه های سفید و صورتی گل گلی
ارمغان می آوردی
و بجای بوی تلخ توتون کاپیتان بلک
شانه هایت بوی هیزم و چای بیدمشک می داد
کاش از پشت کوه آمده بودی
بی چتر
بی کلاه
با یک لا پیراهن و یک بغل آغوش
پیش از آنکه در هیاهوی این شهر شلوغ لعنتی گم شوی
و پیش از اینکه صدای آن زن بی احساس
مدام به جای تو بگوید
مشترک مورد نظر در دسترس نیست
نیست ...

 


بتول مبشری

 


 

دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب     .........▼



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 534

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

تو آنجایی
کنار دل یاکریم ها
کنار نفس نفس زدن گل های آهار
آنها نمی دانند
من هر صبح برای چشم هایت بوسه می فرستم
هر شب برای خواب هایت لالایی
آنها نمی فهمند
جغرافیای کوچک من
تکه ای از خاک باقرآباد است
که دستهای عزیز تو را
دچار حادثه ی ماندن کرده
و پاهای ناتوان مرا
مبتلای فاجعه ی شکستن
آنها نمی فهمند
جان دادن کنار جانی را که دیگر نیست
و مرگ را که چون تریاک تلخ است
و مانند اغوای غنچه های خشخاش ویرانگر
تو آنجایی
همان جا که با سقوط آغوش ات
هزار بار بی وطن شدم
آنها نمی فهمند
این راز بین ماست
من
و یا کریم های حوالی مزار فیروزه ای تو
مزار جوان ِ
جوان ِ
تو ...

 


بتول مبشری
پی نوشت : اصلا آنها چه میفهمند ؟

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 474

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


یکی به من بگوید بهار را که دیده
نوای قمری مست چه کس کجا شنیده

چه کس خبر گرفته از عشوه های نرگس
نسیم نو بهاران به باغ کی خزیده

کجا چگونه باران ز بامها گذشته
حضوریاس وحشی به دشت کی رسیده

یکی به من بگوید چرا دلم گرفته
عبور قاصدک را چرا دلم ندیده

منی که بوی باران پناه خاطرم بود
حضور عطر باران ز شعر من پریده

یکی خبر بگیرد مرا خبر رساند
که نوبهار امسال چرا ز من رمیده ؟

گمان کنم که پاییز رفیق راه مانده
گمـــان کنـــم کـــه کـــارم بـــه بـــی دلـــی کـــشیده ........


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 511

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 بهمن 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

روزگارم !
روزگارم خوب نیست
حال من جز هق هق و آشوب نیست
پیله ای از گچ شده زندان من
دکتری بیرحم زندان بان ِمن
جای آن رزهای سرخ آتشین
یا گلایول های شیک دلنشین
بوسه هایت را به بالین ام بیار
زودتر اسباب تسکین ام بیار
روزگارم !
پای دل هم لنگ شد
بسکه بی تو خسته و دلتنگ شد
چشم زخم مادرم بیهوده بود
یا کمی مستعمل و فرسوده بود
روزگارم !
فال حافظ خوانده ام
نیتی بر شعر نابش رانده ام
خواجه هم فرمود می آیی ز در
زودتر
پس زودتر
پس زودتر ....

 


بتول مبشری
 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-21 , | بازديد : 510

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد