تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

تمام ایستگاه ها در من ایستاده اند
هیچ قطاری در سرم سوت نمی کشد
مثل آب های راکد مرداب 
در خودم
رسوب کرده ام 
بعد از کوچ دسته جمعی قاصدک ها 
تنها نقاشی بادبان های مسافر
مرا به مسیر بندرگاه کشانده
یک نیمکت فرسوده که زیر برف و باران نشسته
برایش چه فرق می کند
بهار آنسوی پرچین نفس نفس بزند
یا آخرین لنج بی مسافر
به کجا روانه شود
در من حجم وسیعی بارانداز 
با کشتی هایی که قرار بود به گِل بنشینند
در من نشستند
در من ....

 


بتول مبشری

 

دکلمه این شعر همراه ترانه باورنکن اثر محمد اصفهانی در ادامه مطلب .............................................................................▼

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 860

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

بعد از تو سال به سال
ارغوان ها به گل می نشینند
بلبلان کوهی 
جفت هایشان را 
شعر سر می دهند
و گردن بند های فیروزه و مروارید
میان دستها و گردن ها
مهر می سُرانند
بعد از تو اما
یک مرغ بوتیمار که راه گم کرده 
حوالی خانه ی من 
لانه ساخته
بچه کرده
بهار که می شود
چشم به آسمان
مویه می کند
مویه می کند
هر بهار ...

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 742

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


دیرست برای نشستنِ با هم مرا ببوس
در بَر بکش قاطعانه وُ محکم مرا ببوس

قسمت نبود تنهایی دست هایمان یکی بشود
تا فرصتی ست بیا و دمادم مرا ببوس

من پای پله های ایستگاه رسیدن نشسته ام
تا وقت باقی است کنار تو باشم مرا ببوس

تا شانه ام را نبرده باد که ویران ترم کند
تا رد شوم از این عذاب ِ مجسم مرا ببوس

این شعر عاشقانه به نقطه ی آخر رسیده است
آغوش پیله کن به جنون مسلم مرا ببوس

سهم ام نبود راهی تصویرهای روشن ات بشوم
چون عکسهای سفید و سیاه قدیمیِ مبهم مرا ببوس

تردید اگر بهانه شد که هم خانه ی دلم بشوی
این بار آخر است بیا و مصمم مرا ببوس

دیرست برای هرچه بود و نبود و هرچه باید بود
تنگ است وقت ِبودن با هم مرا ببوس

 


بتول مبشری

 

دکلمه شعر در ادامه مطلب ...........................▼



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 929

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی


همه چیز از تو شروع شد
از هوایی که بوی کوچ میداد
و از پرنده هایی که در دستهای تو آشیانه ساخته بودند
وگرنه زمستان کجا
به یخ رسیدن دستهای من کجا
سردترین حادثه ی برکه
مهاجرت مرغانی ست 
که لانه هایشان بی هوا
خالی میشود
مثل آغوشی متروک
مثل شیشه ای که ترک برداشته
چقدر حوصله ی تنگ جا گذاشته ای
برگرد ببینم
چشم هایت چقدر به آن حواصیل شبیه است
همان که می گفت من مرغ مهاجر نیستم
همان که لانه اش را زیر نی ها 
جاگذاشت

 

 

بتول مبشری

دکلمه این شعرباصدای آقای ابراهیم حسینی

و دکلمه ی شهرام برازنده همراه با ترانه کوچ حمید حامی 

                                                 ادامه مطلب...

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 746

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

مشترک مورد نظر 

**

کاش از پشت کوه آمده بودی
با جیب هایی مملو از آویشن کوهی
با لبخندی ماه نشان
کاش از پشت کوه آمده بودی
و خورشید چشمانت را
به عینک مارکدار (دی اند جی ) وام نمی دادی
و نفس هایت بجای بوی تند ودکا بوی بابونه و ریحان می داد
کاش از پشت کوه آمده بودی
برچسب کفشهایت گالش و باران بود
و آغوش ات بجای عطر گرانقیمت ( کنزو ) پر بود از عطر مریم گلی 
کاش از آن جا آمده بودی
از سمت کبوتران کوهی
از مسیر بیجارهای متبرک
شالیزارهای بخشنده
از جایی که بوسه یواشکی نیست
زرورق نیست
بوسه را هدیه می دهند
هدیه می گیرند
کاش از پشت کوه آمده بودی
بجای کیف دیپلمات زمخت ات
کوله ای ساده بر دوشت بود با پارچه های گل گلی سفید و صورتی
و شانه هایت بجای بوی تلخ توتون کاپیتان بلَک
بوی هیزم و چای بیدمشک می داد
کاش از پشت کوه آمده بودی
بی چتر
بی کلاه
با یک لا پیراهن
و یک بغل آغوش
پیش از آنکه در هیاهوی این شهر شلوغ لعنتی گم شوی
و پیش از اینکه صدای آن زن بی احساس
مدام به جای تو بگوید
مشترک مورد نظر در دسترس نیست
نیست ...

 

 

بتول مبشری

 

دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب .................▼



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 1050

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

دست و دل بیدها می لرزد
قاصدک ها آواره مانده اند
گنجشک ها دچارِ زمستانی بی جفتی
بال بال می زنند
پرواز کبوترها مصلوب صلیب تنهایی ست
تو رفته ای
و حتی یک ماهی کولی زنده نمانده
تا از خزه های خشکیده لب جوی
دلجویی کند
تو رفته ای
ایوای تو رفته ای
و بعد از تو نشانی ها سردر گم اند
و بعد از تو دل ماه همیشه گیر است
و بعد از تو
کسی با کوچه و نارون خاطره نمی نویسد
و بعد از تو
کسی در سرمن شعر نمی شود در دلم لبخند
تو رفته ای
و دردها سرک کشیده اند
به گوشه گوشه ی قلب پاره پاره من
مسافر دلم
خیال تو را مومیایی کرده ام
تو را خیس زیر باران
تو را سیگار به دست گوشه ی کافه ی صوفی
تو را که انار دانه می کنی
تو را که گلهای روسری ام را می شماری
تو را که 
مثل یا کریم پارسالی
از گوشه ی بام ام 
پریده ای ....

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 644

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

سلام عالیجناب فرصتی شد سلام کنم
به بارگاه شریف شما ادای احترام کنم

دوباره پناه بیاورم به آستان شانه های شما
دوباره دل شوریده رسوای خاص و عام کنم

کمی بوسه واجب شرعی ست اگر اجازه دهید
که چاشنی مستی تان با شراب و جام کنم

بریده ام از نام و آبرو عالیجناب می دانید ؟
مجال بدهید کمی هم خیال های خام کنم

دلم نوشت راهی شبانه های خلوت تان بشوم
دلم نوشت که خواب را به چشم شما حرام کنم

ببخشید سرزده مهمان خانه تان شده ام
خدا کند بشود شما را مهار و رام کنم

به ماه بگویید بساط شبانه را جور کند لطفا
نیت کرده ام که کار ناتمام مان تمام کنم

چقدر گذشته از هزارو یکشب ِسالهای دربدری
بیاد بیاورید مرا به بَربکشید که ختم کلام کنم

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 695

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


روزی زنی بودم برای خودش
حالا قاصدکی مانده ام برای خودم
تکفیرم نکند باد
صد نامه چاه کفتر چاهی بوده ام
هزار پیراهن کاج پرو کرده ام
یک آسمان گنجشک از لب هایم پرانده ام
تمام ایستگاه ها مرا می شناسند
بس که با پیراهن دست دوز مادرم
پیشواز خودش رفته ام
و خالی برگشته ام
حال با قاصدک ها خویشاوندم
مقصدی نیست
این جاده
آن جاده
ته ته رفتن سرگردانی ست
راستی
روزی زنی بوده ام برای خودش
باران هم می داند
باران
این شریک جرم همیشگی

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 845

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

گذشت
تو رفتی
من پیر شدم
چنارهای باغ شازده
یک شبه
هزار ساله شدند ....

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 752

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

کودک که بودم
سرِ بچگی هایم مدام مست بود
از عطر یاس هایِ سپید دامن چین دار مادرم
دیروز تا همیشه
تمام گل های عالم را به دشت پیراهنم کشیده ام
اما نگاه دخترم
مخمور و مست نیست
هر روز یک چکاوک راه گم کرده از نگاهش
به بغض می پَرد
تلو تلو خوران
به شیشه می خورد
یک جای کار لنگیده مادر
هیهات
من جای عطر لطیف یاس
به دخترم شراب اندوه خورانده ام ...

 

 

بتول مبشری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 838

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

باید باشد
جایی باید باشد
کنار دل بیدها
میان مصیبت خوانی یاکریم ها
قبری مهجور باید باشد
غریب
دور
چنان متروک که از زیر زبانِ رازدار علف های وحشی هم
نتوان نام و نشانش را بیرون کشید
و از تمام نامش
نمانده جز سه حرف
حروف مدعی ریزش باران
سه حرف مکرر
ع
ش
ق
عشق
بیایید برویم
همگی برویم
به یاد گم شده های دل هایمان
دل سیر
یک دل سیر گریه کنیم .....

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 776

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

کاش مثل سنجاقکی ظریف 
به گوشه ی دامنش چسبیده بودم
کاش بوی پیراهنش را 
لای موهایم مخفی کرده بودم
کاش سَر بچگی هایم را پیش لالایی هایش
جا گذاشته بودم
تمام دردها از آنجا شروع شد
از بیدار شدن پشت پنجره ی تنهایی
این روزها
مادرم گوشه ی خانه ی قدیمی اش
خاطره های دست دوزش را
پشت ذره بین عینک اش بزرگ می کند
و من دست به دامن خواب های کودکی 
پا به زمین می کوبم 
شاید کوچک شوم 
هم قد همان دخترک ساده با روپوش خاکستری ارمک
تا باز عطر بنفشه های آغوش مادرم
دلم را بخنداند
اما دریغ
لبخند هم پشت پرچین بزرگسالی جا مانده
مادر 
از آن سوی شهر برایم لالایی بخوان
بگذار باران سقف خانه ام را
خراب کند 
هزار گنجشک بغض 
به سینه ام حبس اند 
مادر ......

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 810

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی


تنهایی
اتوبوس دو طبقه ی غمگینی ست
که سال های سال
پر و خالی شده 
از نفس ها
زمزمه ها
شتاب ها و نگاه ها
حالا هرشب در گورستان ماشین ها
خواب می بیند 
راننده ای با موهای سیاه و 
صدایی زبر و شاد 
فریاد می کشد
پیچ شمرون
فوزیه
نبود ؟
بریم
........

 

بتول مبشری

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 719

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

دل بی بته مباداد که صدایش بزنی
بروی خار شوی سر به هوایش بزنی

دست و پا می زنی ای دل که بسویش بدوی
تا مگرمن شدن از ما و شمایش بزنی

دل بی بته نرو در پی آزار نباش
رام شو پرسه نزن گوش بده هار نباش

پشت پا خورده ی عشقی که چنین خون شده ای
او تو را پس زده یکسر پی تکرار نباش

دل بی بته نگو وقت قماری دگر است
دست او رو شده همبازی یاری دگراست

زنگ تفریحِ دلش بودی وُبس قصه تمام
اسب وحشی تو در بند سواری دگر است

دل بی بته مرا این همه درگیر نکن
پیراندوه شدم بیشترم پیر نکن

گفته بودم که سَرعاشقیم خورده به سنگ
بس کن این غائله را فرصت تقریر مکن

گوربابای تو دل ! من نفسم تنگ شده
جان من خسته از این خودزنی و جنگ شده

سر جدت بنشین یا که نه اصلا بتمرگ
رفتنی رفت .. دلش ؟ سنگترین سنگ شده

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 788

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 آذر 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

اینجا کوچه ی یاس است
اما از پرنده ها خالی ست
و من سال هاست بوی یاس را گم کرده ام
شاید از روزی که روی تابوت ربابه جانم
جانماز ترمه اش را تکاندند
و عطر یاس تمام محله ی قلعه دختر را به گریه انداخت
شاید پیش تر 
خیلی پیش تر
مثلا روزی که با زری خواهرم گلهای یاس را النگو و گردبند می کردیم
و شبها خواب هفت پادشاه را می دیدیم
اینجا کوچه ی یاس است 
اما دریغ از یک گلدان یاس کوچک کنار یک پنجره 
و من سالهاست
بوی یاس را گم کرده ام
میان رنگین کمان آهن و سیمان و بتون
عطر و بوی گلها فراموش شده
و من تازگی
هرشب خواب مردی را می بینم 
یک مرد که از عابران کوچه نشانی خانه ام را می گیرد
او شبیه تاجرهایی ست که مدام می خندند
همان ها که نگاهشان به گنجشک ها پر از شکار است
و با گلاب فروش ها نسبتی ندارند
آن مرد زبان چنارهای باغ شازده را هم نمی داند
چه برسد به شجره ی گلها
او دستهایش را مدام تکان میدهد
و بر سر عابران هوار می کشد
یاس
کوچه ی یاس پانزده کجاست
من مسافرم

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 652

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد