تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 اسفند 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

کاشکی یکی از عصرهای آخرهمین اسفند
برگردی
خانه بوی گّل بگیرد
مادرم اسپند دود کند
زری چای بیدمشکی تازه دم کند
خاله ربابه کِل بکشد
عمو حسین کوچه را را چراغانی کند
ماه از چهار طرف خانه مان سرک بکشد
و من مبهوت این معجزه
گلهای صورتی پیراهنم را
به سمت نوازش دستهایت بکشانم
کاشکی برگردی

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 244

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 اسفند 1395 توسط سید مجتبی محمدی

باز باران وّ خیال
چک چک یاد تو در خاطر من
کوبش خاطره ها یی همه خیس
پشت این پنجره
باران به هیاهو سروپا می کوبد
شال ات اینجاست
کنارِ گّل پاییزی این روسری آبی رنگ
بوی سیگار وّ کمی ادکلن ِسرد
در آن جا مانده
پای دلتنگی چتری که نبردی به سفر
زن بارانی همدوش تو
دیری ست که تنها مانده
من بیاد تو به باران قدمی خواهم زد
شعرکی خواهم گفت
تکه ای یاد به ایوان غزل خواهم برد
و تو را پای سپیدار سرکوچه صدا خواهم کرد
شاید از عطر گریزان ِ صنوبر
دل ات آشوب شود
تن به باران بزنی
ساعت فاصله را روی ملاقات دلم
کوک کنی
آمدن ات تازه شود
بانی شورش من !
وعده مان نوبت باریدن ابر
کافه ی ماه نشان
پشت آن میز بلوط
که به تکرار مرا با تو تماشا می کرد
گوش کن
دفتری از شعر
کمی بوسه
ویک مزرعه لبخند
بیاورو بیا
منتظرم
خوب من 
معجزه کن باران را ......

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 354

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 بهمن 1395 توسط سید مجتبی محمدی


کجا پناه گرفته ای
پرنده ی پرهیاهوی گرمسیر
کجا آشیان ساخته ای
وقتی از تمام مرزها
و برجک ها 
و جاده ها
گذشته ات به سمت تو شلیک می کند
و هیچ سرزمینی
درخت هایش چنان افرا نیستند
که باد و یادها را تاب بیاورند
و سرگردانی ات را
کجا ی کوچیدن ات 
زنی به شکل من ایستاده 
تا هر روز
از پشت شیشه های رنگی مات
با دوستت دارمی
صبح ات را بخیر کند
و هر شب 
با بوسه ای
خواب هایت را نقره بپوشاند

کجا یی پرنده 
و چه روزی به من خواهی گفت
بجزحدود امن دست های معطر من
کجا سرزمین آرامش بود
آنهمه شتاب پریدن را....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 بهمن 1395 توسط سید مجتبی محمدی


پرنده ها 
آی پرنده ها
مرا از اینجا بردارید
یردارید و با خود ببرید
مرا از حدود پنجره ها رها کنید
از دهن کجی شیشه ها و آینه ها
از سماجت دیوانه کننده ی ساعت ها
و نگاه پر از حرف قاب عکس ها
مرا دور کنید 
از کوچه که بوی یاس نمی دهد
کفش هایم که مرا نمی شناسند
و لباس هایم که انگار مال زنی دیگر بوده
در قرنی دور
از بیلبوردهای تبلیغاتی آن مرد
با آن خنده های مصنوعی
و آن نگاه سرد سردرگم
که خطوط تلگرام را چنان بهم ریخته
که بجای دوستت دارم
خداحافظ مخابره می کنند
پرنده ها آی پرنده ها
مرا از اینجا بردارید
بردارید و با خود ببرید
تا باران 
تا ابر 
تا خیسی شفابخش خزه های خویشاوند با رود 
تا گستره ی آبی دریا
من خسته ام
چنان خسته ام
که هرصبح شانه های شکسته ام را به باد می دهم
وهر شب ماه برای تکه تکه های تنم
با من گریه می کند
پرنده ها آی پرنده ها
سارها
کلاغ ها
سبزقباها
درناها
مرا از اینجا بردارید
ببرید
ببرید
.........


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 311

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

ترکم کرده ای
و من مثل خانه های متروکه
خالی مانده ام
خالی
فرسوده
رو به ویرانی
سالهاست یک فوج کلاغ بدون هیاهو
درمن عزاداری می کنند
سیاهپوش
ویلان
ترکم کرده ای
و صدها زمستان از من عبور کرده 
زودتر از درخت ها پیر شده ام
بی آنکه جوانی کرده باشم
ترکم کرده ای
این روزها
ساعت شماطه داری در سرم
مدام زنگ می زند
و خاطره ها را بیدار می کند
روزهای بارانی
کوچه های خاکی خیس
دستی که دری را باز می کند
پایی که دری را می بندد
ترکم کرده ای
بی آنکه پیراهنم فراموشی گرفته باشد
یا چترم
یا دستگیره درهای این خانه
هنوزدر فکر گلدان روی این میز
دستی
رز قرمزی
عطر لطیف گلایولی 
چرخ می زند
و دستی بر شیشه های بخارگرفته می نویسد
ای بی تو ماندن
حکایت ذره ذره مردن من
تو
تو ترکم کرده ای
......
بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 278

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی


دست من اگر بود
تو آن سوی شهر از پا نمی افتادی
من این سوی شهراز دست نمی رفتم
دست من اگر بود
زمین آبادی داشتیم
خانه ی کوچکی
باغچه ی مملو ریحانی
اطلسی های خوش رنگی
اتاقی با پرده های آبی گلدار
و تخت دو نفره ای کنار پنجره 
رو به روی درخت سیب 
کنار قیل و قال گنجشک های عزیز
و هر صبح ابری
گل آفتابگردان بیداری یکدیگر می شدیم
دست من اگر بود
حالا وسط آبان
رخت آویز چوبی گوشه ی اتاق
شاهد عشوه ریختن ژاکت سرمه ای من
در آغوش بارانی کرم رنگ تو بود
و تو قرص نمی خوردی
و من گریه نمی کردم
و تو فراموشی نمی گرفتی
و من به قاصدک ها حسادت نمی کردم
و دست های تو 
خرمالوهای زمین کوچکمان را توی سبد می چیدند
و چشم های من وقت و بی وقت
لبخند تورا تماشا می کردند
دست من اگر بود
حالا تو برای یک شب 
فقط یک شب خواب راحت
بطری پشت بطری عرق سگی بالا نمی انداختی
و من بی خوابی هایم را میان شعرهایم 
مرثیه نمی کردم
و اینهمه اگر و اما
به شب و روزهایم سنجاق نمی شد 
دست من اگر بود ...

 

بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 394

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی


کجایی 
اینجا پاییز است
و ابرها شتابی در باریدن ندارند
و ساعت دیواری
عقربه هایش را روی گذشته جا گذاشته
اینجا
هنوز یک رزصورتی گوشه ی باغچه هست 
که می خواهد ازمسیر دستهای تو 
به موهای من برسد
اینجا دلتنگی شانه های سرماست است
که هی فراخ تر می شود
و مرا تنگ تربه سینه اش می فشارد
آنقدر تنگ که نفسم می گیرد و تو را صدا میزنم
کجایی
عمر من به طوفان نوح قد نمیدهد
اما هنوز وقتی کسی از دورها زمزمه می کند 
بردی از یادم 
با یادت ...
می خواهم طوفانی به پا شود
و من تو را از هر کجا که هستی بردارم و با خودم ببرم
ببرم
آنقدر دور 
آنقدر دور که 
خدا را چه دیدی
شاید کنار یک دشت ارغوان
لنگر کشیدند
و با یک جفت پرنده
یا دو آهوی نوپا
فرمان رهایی مان را بدست مان دادند
آه که میشد
با تو میشد چه زندگی ها که نساخت
چه باران ها که ننوشید
با تو 
ای بانی اشک ها و هیجان های روزگاران من
کجایی ؟ .....

 


بتول مبشری

اینجا پاییز است : بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 372

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

برو با هرکه دلت خواست فقط زود برو
ته این قصه پریشانی ما بود برو

دست بردار از این بازی نیرنگ و فریب
شاهد بازی تو چشم خدا بود برو

گوربابای من خسته ی در خود مرده
بی خیال من سرخورده و نابود برو

رونگردان که ببینی پی ات آواره شدم
ترک تو کردم وُ این شهرغم آلود برو

برو از دور تماشا بکنی حال مرا
تا به چشمت نرود حاصل کا دود برو

برو با هر که نفس هاش خرابت بکند
لایق بی سروپا بی سروپا بود برو

مانده تا ماهی این برکه به دریا برسد
قسمتش بود به جان کندنِ تا رود برو

برو با هر که دلت خواست خیالت راحت
نوشداروی پس از مرگ شفا بود برو

روی دیوار دلم حک شده این جمله ی تلخ
ای که بودی و دلم با تو نیاسود برو


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 409

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

پاییز رنگ هایش را به تو داد
دلتنگی هایش قلب مرا بوسید
هزار رنگ با شکوه
پلک بزن
بگذار وقتی درناها ی جان مرا
به کوچ صلا میدهی
زرد و نارنجی های دلفریب نگاهت
بر خاکستری های سوخته ی قلب من بنشینند
بگذار برگ هایم را بادهای تو ببرد
من
من جز زنی عاشق هیچ نیستم
من پیش از اینکه تو را صدا بزنم
بارها به خودم تلنگر زده ام
بارها برهنگی ام را به رخ دستهایت کشیده ام
و اندوهی را که از موهایم شره میکرد
باران به باران
به سقف اتاق تو روانه کرده بودم
هزار رنگ دلفریب
چقدر فریب چشم های تو را خوردن پیامد داشت
اول توافقی امضا کردم 
و بعد ناودان ها برایم گریه کردند
بسکه پاییز ماندم
و روحم 
دوستت دارم ها را از دهان بادها قاپید
بی آنکه مال او باشند
حالا به هر پنجره ای سلام میکنم
دستی آن را به هم میکوبد
پاییز من
بیا رنگهای با شکوه تو را 
با بی رنگی های ساده ی من طاق بزنیم
من
من سردم است 
......

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 481

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی


رنگ های پاییز میان نی نی چشمهای توست
دلتنگی هایش قلب مرا می بوسد
هزار رنگ دلفریب
پلک بزن
بگذار وقتی درناها ی جانم را
به کوچ صلا میدهی
زرد و نارنجی های نگاهت
بر خاکستری های سوخته ی قلب من بنشینند
بگذار برگ هایم را بادهای تو ببرد
من
من هرگز جز زنی عاشق نبوده ام
و پیش از اینکه صدایت بزنم
بارها به خودم تلنگر زده ام
بارها برهنگی ام را به رخ دستهایت کشیده ام
و اندوهی را که از موهایم شره میکرد
باران به باران
به سقف اتاق تو روانه کرده ام
هزار رنگ دلفریب
چقدر دچار چشم های تو شدن پیامد داشت
یک شب با چشمهایت توافقی امضا کردم
و بعد هزار سال آزگار 
با ناودان ها گریه کردم
بسکه پاییزدر رگ هایم دوید
و روحم دوستت دارم ها را از دهان بادها قاپید
بی آنکه مال او باشند
حالا به هر پنجره ای سلام می کنم
دستی آن را به هم می کوبد
پاییز من
بیا رنگهای با شکوه گرم ات را
با بی رنگی های ساده ی من طاق بزنیم
من
من عریان ام
سردم است
......


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 408

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

تسلیم شهریور شانه های تو شدن 
بهترین اتفاق بود
حالا که ماه مهر پیش روست
بگذار یک پرنده بشوم
و به گرمای آغوش تو کوچ کنم
پاییز که اینگونه از ما عبور کند
من تا نفس نفس زدن اردی بهشت
خواب های زرد و نارنجی خواهم دید....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 474

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

روسری زرد پاییز را بر سرم می کشم
می روم 
می روم تا محله ی قدیمی
راه مدرسه
قلعه دختر
شاهزاده محمد 
می رسم به ایستگاه اتوبوس
کوبش دیوانه وار قلبم
لرزش پاهایم
سرخ می شوم
انار می شوم
انگار ته مانده ی انگورهای شهریور 
یک جا در جانم شراب شده اند
کلاسورم
کتاب هایی که پخش زمین شده اند
نامه ای عاشقانه
و او که آنجا ایستاده
زیر باران
بارانی که امانم را بریده
اینهمه قلب صورتی تیرخورده
اینهمه نامه با برگهای قرمز و نارنجی
اینهمه خاطرات خیس
بادهای مهربان
بادهای مست پاییز
حالا 
حالا او کجاست
بی من چه می کند .....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 475

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 مرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی


برمی گردی
بعد آن همه سال
آن همه فصل
مردادهای جنون
اسفند های هق هق 
رد پای باد 
نامه ها ی خیس
برمی گردی 
درست وقتی که جای لب های تورا
ازجام هایم شسته ام
و شعرهایی را که مال تو بود
به هیزم های شومینه سپرده ام
برمی گردی زمانی که از ذهنم پریده ای
مثل یک خواب کهنه
برمی گردی
آن زمان که دیگر دیگر لباس های تیره نمی پوشم
با قاب عکس ات حرف نمی زنم
قاصدک ها را سرزنش نمی کنم
صدای باران بی قرارم نمی کند
سایه ی آباژور را با شانه های تو اشتباه نمی گیرم
با همه از تو نمی گویم
برمی گردی
زمانی که رژهای قرمز خریده ام
شال های سفید
گل سرهای رنگی
کفش های پاشنه بلند
و تکه های خودم را چسبانده ام
تا زنی دیگر باشم
روزی تو بازخواهی گشت
آن روزمن پیراهن آبی ام را خواهم پوشید
موهایم را خواهم بافت
آوازهای قدیمی ام را خواهم خواند
و می شنوم
آن صدایی را که در تو با بغض می گوید
یک پرنده
نه یک آسمان
یک آسمان پرنده داشتم
پِرشان دادم
.....


بتول مبشری

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 558

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

شنیدم آمده ای 
کلاغ های حوالی خانه ات خبر دادند
دوباره 
انتظار کوچه
دوباره بغض من
دوباره دلتنگی ....................

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 582

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

کوچه ی بچگی هایم کو
گالش های قرمزم
پیراهن گل گلی یاسی 
همبازی هایم
سنگ های چاری بازی مان
عطر پیچ های امین الدوله 
قهر و آشتی های ساده
کوچه ی بچگی هایم کو
کاش صدایم بزند
تمام کف خاکی اش را کودکانه بدوم
بغض حجیم ( بدسالگی ام ) را
میان دامن هاجر خاتون ام 
دل سیر بتکانم
بابا حاجی به پیاله ای چای بیدمشکی مهمانم کند
خاله ربابه بشقابی انجیر تازه
زیر درخت توت پیر کنار آن حوض نقلی 
بنشینم
و سلام زری مان را به ماهی های قرمز شیطان برسانم
کوچه ی بچگی هایم کو
همین دیروز به خواهرم گفتم
من
من سالهاست راه گم کرده ام 
خدا سال ....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 608

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد