تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-11
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


اي دريغ سال ها ي عمر
اي شگرف ترين حسرت جا مانده بر دل
اي دورترين خاطره ي ديروز
بيا کاري بکنيم
بيا به سال هاي گريخته برگرديم
کنار ايستگاه اتوبوس منتظرم باش
فلکه ي دوم تهران پارس
با چشم هايت آمدنم را نفس بکش
با چشم هاي مضطرب معصو م ات
بيقراري ام کن
خواهم آمد
با کوبش ديوانه وار قلبم
با شرم دخترانه ي نگاهم
پا سست خواهم کرد
جزوه هايم از دست هاي لرزانم بر زمين خواهد ريخت
کبوتر دلم پر خواهد کشيد
نه
اين بار از تو رد نمي شوم
بگذار تقدير ديگري رقم بخورد

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 392

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


اي متبرک از تو خواب هاي من
اي لبخند ساده ي ماه
در شب هاي پلنگي احساس و نياز
اي مرا راه برده به سپيده دمان زفاف دخترکان شرم نوش
اي برهنگي اولين بوسه ي غنچه در طليعه ي گل شدن
تو را حس کرده ام
چنان که دامن گندم زاري نوازش دستان نسيم را
تو را نوشيده ام
چنان که بچه آهويي
برکت پستان مادرش را
در گرگ و ميش سپيده دم اولين دقايق تولد
دردت به جان خواب هاي من
امروزخوشبخت تر بودم از زنان ساده ي ايل
در ييلاق و قشلاق خاطرات دل کوب
امروز به ياد هاي تو آبستن بودم
و حمل کردم ردپاي تورابر کوير ممتد خواب هايم
افراي بلند قامتت
ميشي چشمان پريشانت
چه سعادتي
چه حس شگرف بالنده اي
دلاور دلم
کشانده اي مرا به خَمر
به مستي
به ناز ارغوان
لطافت بوسه ي باران
اي تبرک
اي تقدس
اي من ِ من تر
دردت به جانم
بيمار حضور رويايي توام
شفا برسان
يعني که امشب دوباره هم
به حياط خلوت خواب هاي من بيا .....

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 342

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


جاماندم
هر جا که عطري از حضورت بود
جاماندم
هنوز قدم مي زنم
قهوه خانه هاي ترک را
به هوايي
به هوايي
خاطره هايت را مي بويم
هي ...هي...
رها نمي شوم
رهايم نميکني
دو قدم تا انتهاي نگاهم پل آرزو بود
آرزويت کردم
هزار بار آرزويت کردم
و بوميان خنديدند
چه آرزوي سوخته اي ...
نهصد و نود و نه بار خواستن تو
محال نبود
معجزه مي طلبيد
خداي پل آرزو
فقط يکي
شتاب کن
مرا به عطر دل کوب تنش برسان ...

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 416

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

بردي از يادم بر اين ماتم عزادارم هنوز
اعترافي تلخ خواهي؟ دوستت دارم هنوز

گرچه از آغوش بي مهرت بريدم يک زمان
خاطراتت را فلاني پاس مي دارم هنوز

گاه گاهي با خيالت هم به خلوت مي روم
حال مي پرسم ز چشمانت هوادارم هنوز

روزگاري در پي ام مجنون و شيدا بوده اي
با همان ايام شيرين غرق پندارم هنوز

ديگران با طعنه گاهي از تو صحبت ميکنند
واي بر من بي وفايي را وفادارم هنوز

ماه و سالي طي شده از روزگار عاشقي
سالها هم بگذرد من دوستت دارم هنوز

ليک آقا حرفهايم اعترافي بيش نيست
دوست تر دارم غرورم را نگه دارم هنوز ...

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 610

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


روزهايم را
به کش و قوس بهار سپردم
فروردين که آمد
چمداني از لباسهاي زمستانيم را
به گنجه‌ي فراموشي بردم
ولي هر روز از سرما لرزيدم
ارديبهشت رسيد
خيال کردم که توکايي لب پنجره صدايم ميزند
پنجره را باز کردم
کلاغي ديدم نشسته بر درخت کاج همسايه
خيره بر انتظار من
گذشت و گذشت
رسيدم به
روزهاي بي حواس
بي حوصله
بي هوا
روزهاي تشويش خردادي
دايم خيس شدم
و گمان کردم بهار ميبارد
که خيسي بال‌هاي روسريم
از ابرها ي چشمان من نيست
فقط گمان کردم
و .........
بهار که اينگونه دردمند گذشت
ببين که بعد از اين
آبان فشرده در دل پاييز
چه خواهد کرد
با دلي که
چنين بي بهار
از عبور بهار گذشت

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 375

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

جاي خالي تو
فقط با تو پر ميشود
با تو
صندلي چوبي کنار دست من تو را کم دارد
تو باشي
قهوه ي داغ صوفي باشد
کيف زرد رنگ من
شال طوسي تو
چتر باز نشده ي من
باراني خيس تو
ميان پک هاي عميق سيگار ت
تو محو من باشي
من گيج نگاه تو
باران بر پياده روي بيرون کافه بکوبد
و صدايي پرتمان کند
به حواس دست هايمان که مي سوزند
در عطش گره خوردن
يکي شدن
و حواس چشم هايمان
که پرت شده به چشم هاي
هر يکي
آن يکي
صدايي از دور
روزگاري آمدي تا در کنار من بماني
روزگاري آمدي تا در کنا من بماني
روزگاري .....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 356

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

غروب که ميشود
چه فرق ميکند
دوشنبه يا جمعه
هردو خواهران دوقلوي اندوه‌اند
پشت پنجره‌ها پاييز
هم صدا
با درخت سيب برگ گريخته فرياد مي کشد .......هاي
يکي از درون سينه‌ي تو ناله سر ميدهد که ...... هوي
و رد پاي خاطره‌هايي که شعر مي شوند
در قلب تو مي کوبند
هاي هوي
هاي هوي
هاي
هوي

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 346

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

هاي دل‌هاي قشنگ
دل به سوداي دلي خوش نکنيد
به هواي هوسي بي فرجام
حال تنهايي تان بيهده ناخوش نکنيد
من به اين آتش سوزنده بسي سوخته‌ام
به نگاهي پر افسون و فريب
روزگاري من هم
چشم رويا و غزل دوخته‌ام
او که ميگفت تو را ميخواهم
هرزه دل هرزه سري بيش نبود
دل هرجايي اهريمني‌اش
مايه‌ي دردسري بيش نبود
هاي دل‌هاي بزرگ
بگريزيد ز خون خواري گرگ
حيف باراني نيست
که قرار است ببارد شب و روز
و هنوز
از دل ابري و طوفاني
چشمان شما ؟
حيف آهو که اسير نفس مار شود
بخدا مايه‌ي درد است
که گلپونه گرفتار شود
ديرگاهي ست هوا
مسموم است...

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 346

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


مرا به ذهن اطلسي ها بسپار
به قلم موي يادهايت
مرا بر دلت نقش بکش
رج برن
راهي دور شدنم
چمدان سفرم گوشه اي خميازه مي کشد
عقربه هاي ساعت
تيک تاک
تيک تاک
شمارش معکوس
دلم لجوج به ماندن
پاهايم سمج به رفتن
بعد از من
چه کسي نهال هاي بوسه ات را آب خواهد داد ؟
چه کسي کوچه را پر از نگاه خواهد کرد
به انتظار آمدن ات
بعد از من
چه کسي با قهوه ي چشمانت فال خواهد گرفت
چه کسي آتشفشان تفتان حوالي خروش دلت را
فرو خواهد نشاند
چرا نگاهم پشت سرم ميخکوب مانده
چرا وسوسه ي سفر از دلم پريده
دردت به جانم
بعد از من چه خواهي کرد ؟
گاهي بر شانه ات خواهم زد
گاه صدايت خواهم کرد
حتي به آغوشت خواهم آمد
حتي خواهم ات بوسيد
وقتي که برگردم
شعر هاي بسيار
بر درو ديوار اتاق خواهم چسباند
زير تخت
داخل کمد
کنار دسته کليدت
تو را به شعر خواهم پوشاند
وقتي که برگردم
اگر
برگردم .........

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 251

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


من در تو بودم
در خود تو
در قهوه ي پر رنگ چشمانت
وقتي که با تلخي
دعوت نمي کردي
به حتي
جرعه اي کوچک
از آن فنجان آرامش
من در تو بودم
در خود تو
آن روزگاراني که زير نم نم دلگير باران
با سايه اي از جنس من
بي اعتنا
رندانه ميرفتي
من در تو بودم
در خود تو
وقتي که چون گنجشک هاي خسته از پرواز
در حسرت آغوش گرم ات
خيس در آغوش سرما
گريه مي کردم
ليکن تو
دستان ات پناه هرچه بي اصل و نصب
درنا و توکا بود
امروز هم باران
فنجان تلخي قهوه ي دل ريز
امروز هم سيگار
تنهايي
امروز هم يک اعتراف ساده
حالا
گوش کن
ديوار بي احساس
رفتي ولي
من
در
تو
جا ماندم ....

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 303

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

رقاصه ي شعرمن

هرشب
برهنه ميشود
مست ميکند
با پيچ و تاب اندامش
تو را مسخ ميکند
با دستهاي غرق النگو
نوازشت ميکند
با ريتمي
سهمگين
با ساق هاي بلورين
مزين به پا زيب هاي غرق گل و خلخال
روي صحنه برايت پاي ميکوبد
رقاصه ي شعرم
چشم هايش را خمار ميکند
به سلامتي تو
هي جام ميزند
هي وسوسه مي ريزد
هي عشوه مي پاشد
تو لول لول ميشوي و
او دلتنگ و ملول
روح برهنه اش را به خانه مي برد
تا در بستري سردتر از شبهاي يخي دي ماه
به چشمهاي خسته و اندام خسته ترش
قول يک شب
فقط
يک
شب
خواب راحت بدهد ...

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 224

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

تويي تويي مسبب تمام ارتکاب ها
که از تو شعله مي کشد گناه ها صواب ها

نشانه مي روي مرا به چشمهاي ميشي ات
به شکل فال قهوه اي که تلخ با جواب ها

به شب بهانه مي شوي کنار بغض بالشم
به سبنه ميفشارم ات سراب ها سراب ها

شماره ات به رمز دل به گوشي ام خزيده است
به نام دل به کام کي ؟ عذاب ها عذاب ها

شبانه هاي دربدر بساط باده بود و من
زدم به قاب عکس تو که نوش با شراب ها

نه شب تمام مي شود نه بغض سرد پنجره
نه بيقراري زني به بوسه ها عتاب ها

هوار مي کشم تورا نفس نفس بريده ام
نفس بده نفس بده شتاب ها شتاب ها

تو را به کام مي کشم چنان حريق جنگلي
رهايي از حريق تن ؟ به خواب ها به خواب ها

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 240

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

آمد .....
راس ساعت قرارمان
تلنگري به پنجره
ديوانه وار شتافتم اش
ديوانه وار به آغوشم کشيد
بوسيدم اش
بر شانه هايم بوسه زد
روسريم را برداشت
موهايم را پريشان کرد
بر گردنم خزيد
بر شانه هايم
زير پيراهنم لغزيد
بيقرار نوشيدم اش
نوشيدم اش
خيس
رها
چه حسي
چه حس خوبي داشت
باران امروز

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 104

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

دور لبخندت بگردم
هاي
دور خواب هايت
طواف کنم مرز شانه هايت را
بي حصار
بي مرز
دورت بگردم
دور بوسه هايي که قرار است به گل بنشينند
ميان همهمه ي لبانت
مثل همين غنچه هاي اطلسي
پشت پنجره
دورت بگردم
هاي
تو ماه شو من پلنگ
تو پلنگ شو من ماه
اين جاذبه ايست مگو
هيس
خموش
هيچ مگو
فقط بگذار دورت بگردم
بگذار کشف کنم
تاريخ شمسي و قمري احساس هايت را
بگذار بلد شوم
جغرافياي مضطرب اندام ات را
خموش
دورت بگردم
دور نگاهت بگردم
هاي ....

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


هر صبح راس ساعت پنج
زني با هياهوي گنجشک ها
از خواب مي پرد
دستپاچه موهايش را کنار پنجره شانه مي زند
به لبخند خودش ميان آيينه لبخند ميزند
شتاب ناک رژ صورتي خوشرنگي به لب هايش مي کشد
دستي بر شانه خودش ميزند
واگويه ميکند به خودش
ماه شده اي ماه
کفش هاي اسپرت دل نوردي اش را به پا ميکند
پر مي کشد به سوي تو
که روي آخرين نيمکت پارک نشسته اي
روبروي کلينيک زعفرايه
زير چتر معطر آبشار طلايي
با بوي ادوکلن فِراري کاپشن ات
و قهوه اي عميق چشمانت
که صبورانه شتاب ميکني
ببوسي اش
زير نگاههاي کنجکاو زن هايي که
با سرين هاي فربه و خوشبخت
مسير پارک را پياده روي مي کنند
و هي برميگردند به سمت
قرار عاشقانه ي همان زن
همان که عصرها به دکتر فيزيو تراپ ميگويد
بله دکتر دستورتان امر
دوباره پياده رفتم و برگشتم
مثل هر صبح
اوه دکتر جان
تو آخرِ معجزه اي ....

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-11 , | بازديد : 289

صفحه قبل 1 صفحه بعد