تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-1+12
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

رفتي که بيايي دل من تاب ندارد
دشت دل من طاقت سيلاب ندارد

گفتي که بيايي چو رسد موسم انگور
شد موسم انگور بيا چشم دلم خواب ندارد

طي شد همه شهريور و مرداد جدايي
با مهر بيا ماه عزيزي ست که هم ياب ندارد

باران بزند بر تن بي برگ سپيدار نباشي ؟
طوفنده خيالي ست که گرداب ندارد

ميناي دلم در هوس مستي چشمان تو مانده
حال دل چشمان ترا جام مي ناب ندارد

بايد به دل حادثه ها دل بزنم تا که بيايي
اين ماهي سرگشته دگر ميل به مرداب ندارد

القصه قرار است که افسونگر پاييز بيايد
برگرد دلم حوصله ي گريه و خوناب ندارد

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 620

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

شهريور ماه نجيبي ست
تمام روزهايش را
فرستاده
به پيشواز پاييز
تمام باران هاي پاييز
بدون چتر به انتظار تو مانده اند
يک چمدان بوسه
و ديگر هيچ
به حرمت دلتنگي چنارهاي خيابان آشنايي مان
به کوچ پرستو نکشاني آمدنت
زود زود بيا ...

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 389

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

جا مانده بودم
مادرم
من از پناه دامن ت جا مانده بودم
در وسعت بي انتهاي بيکسي
انگار تنها مانده بودم
گم کرده بودم
بوي گندم زار دستان تو مادر
چون تشنه اي
دور از خيال طعم دريا مانده بودم
آغوش تو تنها حريم حرمت آلاله ها بود
من در سراب حسرت
آغوش هاي سرد و رسوا مانده بودم
عطر لطيف اطلسي هاي تنت را
تشنه بودم
ليکن هراسان در مسير آدمک ها
مانده بودم
دلخسته ام مادر
از اين تنديس احساس
يخ بسته از حسي که هر دي ماه
اينجا مانده بودم
گرماي احساست نگير از من تو مادر
سردم از آن روزي
که از دستان مردادي تو
جا مانده بودم

 

 

بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 433

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

يراي کودک بي پناه سرزمينم ..........

**
کسي نمايي از کابوس هاي شبانه ي تو نديد
براي خواب هاي دردناک تو
کسي بالشي نخريد
به زير سقف هاي پوشالي غرورشان خزيده اند آدمها
چنان که قصه ي بي خانماني تو حتي
به گوششان نرسيد
کجاست شعار نان و مسکن و نفت و سفره هاي کوچک مان
تمام شده انگار هرچه شعار و غزل سياه و سپيد
کنار کوچه و خيابان هاي خالي از گندم و خواب
نه آشيانه اي ست تو را
ونه کورسويي ز اميد
حکايت غريبي ست قصه ي حاکمان قدرت و مال
حکايت تلخي که گوش فلک پاره شد
از بس که شنيد
شکايت و بغضي که چنين خانمان تو سوخت
به دوش جان رهزنان شبانه خواهد ماند بي ترديد .........

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 404

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

آن که دائم هوس سوختن از ما ميکرد
قصد ويراني ما داشت
تقلا ميکرد
ميل آغوش دگر داشت
از اين رو با ما
سوختن
شعله زدن
دود
تمنا ميکرد ........

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 435

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 
ميزان
راي تو بود
که ما را نخواستي
ميلت گريز بود
خاطره ها را نخواستي
دنبال چشم هاي
ديگري هوايي شدي
برو
چشمان عاشق ما
قلب پريشان ما را نخواستي
باشد برو
اين عشق را
به صندوق آراي باطله
حواله کن به قهر
روزي به گريه مدام ميپرسي از خودت
ميپرسي
که براستي چه شد
چگونه شد که ما را نخواستي ؟ ...........

 

 

بتول مبشري
 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 315

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

شعر و غزل هاي من پيشکش پاي تو
حسرت جانم شده عشق و تمناي تو

گاه به کوي ام بيا گاه صدا کن مرا
اي همه چشمان من محو تماشاي تو

مونس جانم تويي ماه شبانم تويي
من چو خيالي پريش راهي شبهاي تو

کاش هوايي شوي سرزده راهي شوي
تا که گل افشان کنم قامت و بالاي تو

من همه شيداييم در صف رسواييم
کي برسد جرعه اي از مي لبهاي تو

حرف مرا گوش کن شعر مرا نوش کن
درد و دواي بتول بانگ قدم هاي تو ........


بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 427

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

شنيدم آمده اي
کلاغ هاي حوالي خانه ات خبر دادند
دوباره
انتظار کوچه
دوباره بغض من
دوباره دلتنگي ....................

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 411

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

شبيه خودم نيستم اين روزها
تو که نميداني
شبيه يک شب تاريک شده ام
يا که درياي پرموج و طوفاني
مدام ميپرسم از خودم که هستي تو
خودم جواب ميدهم به خودم
سايه اي محو و پنهاني
غريبه ام غريبه اي ناشناس که ميکوبد
مدام بر سر خاطره هايش
از سر پشيماني
به عکس هاي بي رنگ خيره ميشوم
دوباره با اندوه
به لبخندهاي بي هويت و
چشم هاي باراني
يکي به گريه ميپرسدم تويي اين زن ؟
يکي به درد ميگويدم
خود تويي آري
غريبه اي دوباره به تلخ خنده ميگويد
دگر شبيه خاطره هايت شده اي
شبيه بغض هاي پنهاني
ببين خود تويي بينوا
نميداني ؟.......

 

 

بتول مبشري
 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 280

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

بخدا پير شدم
هر دم از آينه ها ميپرسم
من کجا پير شدم
چه کسي ميداند
ردپايي که مرا مانده به جا
بر سر و مو
همه از حسرت توست
رفتي و خاطره هاي دل من
قاب شد بر در و ديوار سکوت
در اتاقي که نفس هاي تو را با خود داشت
پشت پرچين خيالت ماندم
ماندم و
بغض نفس گير شدم
بعد تو
آينه ها شاهد دردم بودند
که چگونه و چرا پير شدم
هاي ويران گر من ......
کاش ميشد که بفهمي روزي
بي تو
من
ناله ي شبگير
شدم
بخدا پير شدم..............

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 294

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 23 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

من که فغان نميزنم دلم فغانه ميزند
تاب ندارد و فغان از اين زمانه ميزند

ملامتش که ميکنم بهانه گير ميشود
نصيحتش که ميکنم دوباره چانه ميزند

مرا کشانده در به در به جاده هاي پر خطر
چه گويمش که هر گذر دم از نشانه ميزند

هوايي است و بيقرار روانه سوي کوي يار
چه سازمش که بي حيا به در شبانه ميزند

حکايتي ست بين ما دلي دچار و مبتلا
که عاقبت سرمرا برآستانه ميزند

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 257

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


آينه ......
اي آينه ي راستگو
براي خاطر دل من
کمي دروغ بگو
بگو که پانزده ساله دخترکي
شيرين و زيبايم
بگو هنوز بهار مي تراود از سراپايم
بگو دو چشم سياهم
لطيف مثل باران است
بگو که جنگل موهايم
آشفته و پريشان است
تو هم اتاقي بسيار سالهاي مني
تو آينه .....
تصوير واگويه ي خيال هاي مني
به من بگو هنوز هم
گه به گاه ميخندم
بگو هنوز به
خاطره ي اولين ديدار پابندم
مرا به خيال نوجواني مهربان وناب ببر
دروغ هم که باشد
مرا دوباره به خواب ببر
بريده ام از اين سالهاي عبوس دلتنگي
پناه بده مرا دوباره
به روزهاي بي رنگي
ميان ابن همه سايه هاي گريزپاي دروغگو
مگر چه ميشود
آينه ..........
تو هم کمي دروغ بگو

 

 

بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 319

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

بعد عمري .........
سراغ صندوقچه دلم رفتم
مهرو موم قديمي اش
به نام زيباي تو بود
گنج هاي مخفي درون صندوقم
مملو از يادهاي گران بهاي تو بود
عطر گيج و کهنه اي
به مشامم خورد
بوي پيراهن آشناي تو بود
عکس هايي از روزهاي عاشقانه ي من
که چقدر شبيه عکسهاي تو بود
نامه اي با سرخط
دوستت دارم
دست خط آ شنا ي نامه هاي تو بود
دستهايي مرا به خود خواندند
هرمشان حرارت دستهاي تو بود
گونه ام را نوازشي سوزاند
ردي از لهيب انگشت هاي تو بود
گريه کردم کنار صندوقچه ي کهنه
گنج خاموش و ساکتي که فقط
پر و لبريز همه ياد هاي تو بود .........

 


بتول مبشري
 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 146

نوشته شده در تاريخ جمعه 21 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

پرسيدي از حالم ؟ حالم پريشان است
چيني خش داري در بوفه زندان است

گل هاي احساسم بي بوسه و گلدان
پوسيده و پر پر در حصر اين زندان

بانوي معصومي چون مريم عذرا
قديسه اي پرشور بي ناله و سودا

خوابيده در قلبم يک ليدي پرشور
يک ليدي مادلن مست حتي کمي مغرور

گاهي زني در من دنبال طوفان است
ژاندارکي پر شور خواهان طغيان است

در من هزاران زن در من هزاران تن
از اورشليم تا هند کابل.. غنا ..آتن

درگير احساسي با فعل زن بودن
درگيري سختي ست با حال من بودن

هم مرغ طوفانم هم کاکلي در باد
بي بي دل تنگي در حسرت فرياد

رقاصه ام گاهي شوريده و دل کوک
تارک به دنيايي در ديرکي متروک

ديگر چه گويم من از حال اين زن نام
حواي دلتنگي با صد خيال خام

پرسيدي از حالم شير و پلنگ و ماه
خاموشي و حسرت واگويه ي يک ...آه

 

 

بتول مبشري
 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ جمعه 21 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

وقتي تمام حس ُ حالت مانده در سوداي آغوشي
بايد شرابي باشد از جنس فراموشي فراموشي

تا پر شوي از حس شوريدن ميان بستري دلگير
آتش بگيري از لب جام تکيلايي که مي نوشي

وقتي حواس شعرهايت را پراندي تا هوايي که
درگير شد جانت به جانم گفتن لحن صدايي که

با رقص موهايت ميان شانه هايش دلبري کردي
وقتي که سرما را ميان بازوانش گرم مي پوشي

وقتي که مي بوسي لباني را ولي در قاب تصويري
از عکس چشماني ميان خاطرات ات کام مي گيري

سر مي کشي لاجرعه سوداي تنش را با خيالي دور
گم مي شوي بين نفس تنگيِ احساسات مغشوشي

بانوي امشب سر بکش لاجرعه جام شعرهايت را
سنگي بزن هم باده هم پيمانه هم بغض صدايت را

سيگار ي از بهمن بگيران پک بزن تا انتهاي شب
حالا فقط مستيُ ويراني ُخاموشي ُخاموشي

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-1+12, | بازديد : 360

صفحه قبل 1 صفحه بعد