تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-14
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

زن که باشي
معني همبستري با دردها را
خوب ميفهمي
معني طغيان و عصيان
از لج نامردها را
خوب ميفهمي
زن که باشي
تن
فقط تن
باشي اينجا مهلتي داري
تا هوس
تا بستر ننگين يک آغوش رسوا
فرصتي داري
بسته بندي ميشوي
تاريخ مصرف ميخوري اينجا
تا فرو بنشاني
سودا يا خيالي را به شب ها
حرمتي داري
زن که باشي بغض را با
اشک مينوشي
زن که باشي درد را
چون جامه مي پوشي
من زنم
درد زنان را خوب ميدانم
مهر باطل خوردن از نامردمان را
خوب ميدانم
بسکه چون درناي محبوسي
زدم بر شيشه و ديوار
زخمي ام
ليکن شکايت را
فغان را
خوب ميدانم
زن که باشي
بي گمان
پرواز يک روياست
وه که زن بودن در اين وادي
عجب
زيباست ...

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 289

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

يک سروده ي قديمي

*

آرزو دارم که باشم زير سقف خانه ي تو
جام ميناي تو باشم پرکنم پيمانه ي تو

آرزو دارم که هر شب شعر تن پوش تو باشم
از ستاره تا سپيده غرق آغوش تو باشم

آرزو دارم بجز من خواب و رويايي نبيني
غير چشم عاشق من چشم شهلايي نبيني

آرزو دارم سرم را جز تو باليني نباشد
حال پر شور و شرم را جز تو تسکيني نباشد

آرزو دارم که گاهي با تو در باران بمانم
تا پناه شانه هايت آن زمان پنهان بمانم

آرزو دارم به ظلمت ماه شبهايم تو باشي
تکيه گاه ناگزير قلب تنهايم تو باشي

آرزو دارم عزيزم آرزو خواب و خيال است
آرزوهاي خيالي جاي پاهاي سراب است

 


بتول مبشري
 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 366

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


گريه کن
ابرک من
تو دلت باراني ست
من دلم طوفاني ست ...

 

 

بتول مبشري
 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 250

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

چه کسي مي داند
دل زن چون درياست
همه موج و همه شور
سرکش و مست به خيزاب غرور
خانه ي دلخوشي ماهيها
بستر رامش مرغابي ها
صدف سينه ي زن
خانه ي مرواريد است
موج بي تاب تنش
همنفس خورشيد ست
دل زن سرکش و مست است
به يک حس عجيب
مي کشد موج خيالش
به افق هاي نجيب
حال بي طاقت زن
در پي يک ساحل مهر
مي برد راه به هر جا که
دلش فرمان داد
پي يک آرامش
پي دستان نوازشگر يک عشق بزرگ
تو اگر وسوسه ي پهنه ي دريا داري
بيکران ساحل آغوشش باش
تا گه آرام بگيرد در تو
شور شيدايي امواج تن مغرورش
ور نه گرداب شود بي پروا
بکشد هرچه فريب است به کام
بکشد هرچه دروغ است به دام
حال گرداب جنون را
تنها
دل دريا داند ...

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 369

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

من کدامينم ؟
بين اين همه سياه
چشم
بخت
نگاه
نقاب
همه سياه
اين هم يادگار تو
قاب کن مرا به ديوار دلتنگي ات
صدايم که بزني
هزار زن
هزار دلريخته
آه مي کشند
رهايي را ...

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 236

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


آي
آهاي
بانوي تاکستان هزار ساله ي پاييز
مهياست تنگ و جام
امروز هم به کام جانم
جرعه اي
شراب بريز
من
مني که نخورده از باده ي اندوه تو
کله پا و مخمورم
بانوي
باده گردان
عاشقان
هر ساله ي پاييز
جامي دگر
دوباره هم
جامي دگر بريز
افسون تاک هاي توست
يا چيز ديگري
من
مست و سرمست
شراب کهنه ي
ديوانه وار اندوهم
من سرخوشانه با اندوه
درد بسته ام
آي
آهاي ..

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 299

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


يکي به من ميگفت
تو ماه و مهتابي
تو شکل آرامش
به خلوت خوابي
مباد روزي که
کسي تو را بيند
و يا نگاه ماه
به روي تو بنشيند
مرا به خود خو داد
چو کفتر چاهي
دلم به او خوش بود
به آب و دانه هم گاهي
مدام در گوشم
از عاشقي ميگفت
حواس خواب هايم را
مدام مي آشفت
که آمد و کي رفت ؟
سوال هايش بود
چرا ؟ کجا ؟ با کي
بهانه هايش بود
نگاهبان شبي
به خواب هايم بود
چو سايه اي همه جا
هميشه در قفايم بود
گذشت خيلي سال
که يار او ماندم
تمام مشق هايم را
نوشت و من خواندم
که ناگهان گم شد
مرا رهايم کرد
بدون يک بدرود
بدون اشکي سرد
ميان تنهايي
که سنت او بود
کبوتر چاهي
به چاه هم خو بود
شنيده ام اين بار
کبوتري ديگر
نشانده در دامش
به حيله اي برتر
خلاصه اين قصه
نداشت فرجامي
حديث ما زن هاست
کبوتري
دامي ....

 

 

بتول مبشري
 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 291

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


گذشت ..
تو
رفتي
من
پير شدم
و چنارهاي باغ شازده
ناگهان
هزار ساله شدند ..

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 226

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

خواهرک
تمام بلندگوهاي دنيا
به صداي آه تو وصل اند
بگو
بگو که اسيري
بگو که جاي عشقي بزرگ در قلب کوچکت
چقدر خالي ست
خالي تر از صدفي تهي از مرواريد
بگو که عشق با نگاه مي آيد
به لبخند مي آويزد
تا در بوسه ماندگار شود
بگو که موهاي پريشانت
از اين اسارت وحشيانه
رو به طغيان درد اند
به بانيان گناه بگو
بگو
که نگاه کردن به هر چه خوب
هرگز گناه نيست
تماشا ي نجابت چشمان تو
دل ميخواهد
اشتباه نيست
تو را به هيبت عزادار کلاغ در آورده اند که چه ؟
خود گناه نکنند
اين جماعت مردار
از هجوم وسوسه هاي ننگين خود هرا سانند
وگرنه که نگاه به چشمهاي زيباي آهو
بليط ورود به بهشت است
خواهرک
فرياد کن
تمام بلندگوهاي دنيا
به آه و نجواي تو وصل اند
من با تو همصدا ميشوم
که
بهشت ترسناکتان براي خودتان
من خود بهشت ام
خواهرک

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 393

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

آدم
خيال داشت
بهشت را بگذارد و برود
آدم
دلش گناه هاي جهنمي ميخواست
بوسه هاي جهنمي
آغوش هاي جهنمي
آدم
خيال داشت
شيطان را از رو ببرد
از بس که شيطان شود
آدم به سرش خيال حواها داشت
حواي بينوا نمي دانست
آدم با شيطان تباني کرد
هم قسم شد
حوا به عشق آدم وسوسه شد
سيب را خورد
لبخند شيطان را نديد
برق چشمهاي آدم را نيز
از بهشت
رانده شدند
آدم
حوا را تنها گذاشت
تمام راههاي نرفته را رفت
و تن داد به هر چه گناه نکرده
آدم
آدم بود ديگر....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 417

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

پرده را يکسو ميزنم
پشت پنجره
فقط يک درخت سرو
اين همه
آغوش ..... ؟
چه استوار شانه هايي يافته اند
گنجشک ها
براي
رها شدن به بازوان آرامش
خوشا به حال
گنجشک هاي شاد
هياهوي پاييزشان
نوش جانت باد
اي سرو
اي مهربان فصل ها
آرامشت مدام
لطفا
مرا هم به پناه بي دريغ شانه هايت
به مهر
مهمان کن ..

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 395

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


نگذر از من فتنه برپا ميشود
عاشقي بدنام و رسوا ميشود

هفت پشتم رسمشان دلدادگيست
بعد تو اين رسم ملغي ميشود

نگذر از من شيوه ي مهر و وفا
بعد از اين انکار و حاشا ميشود

ماهي غمگين اين رود خيال
حسرتش بعد از تو دريا ميشود

نگذر از من پيش چشم ديگران
مشت تنهايي من وا ميشود

بگذري با ديگري دلبر شوي ؟
در تمام شهر غوغا ميشود

نگذر از من بعد تو آغوش من
پيله اي متروک و تنها ميشود

نگذر از من دشنه ها آماده اند
خون و خون ريزي مهيا ميشود

نگذر از من فتنه برپا ميشود
حرمت يک عشق رسوا ميشود


بتول مبشري


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 403

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


گورباباي دل ساده ي ما
ما که جستيم از اين دام بلا

هرچه آمد سرمان کار تو بود
کار تو کار تو بي مهر و وفا

پشت بام دل تو دامگهي ست
سر راه همه مرغان هوا

کفتر چاهي دل جلد تو شد
تا که افتاد گذارش به بلا

گورباباي دل بي هنري
که شده صيد به دستان شما

ما رميديم از اين دام فريب
ما پريديم از اين چاه جفا

تو بمان دام بنه دانه بپاش
گورباباي دل ساده ي ما

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 446

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

آرام ز من بگذر بگذار که آرام بميرم
پيمان و قراريست که بي آخر و فرجام بميرم

انگار مقدر شده چون قوي سپيدي
در دامن امواج دلت خسته و ناکام بميرم

بگذار که اين قصه به آخر برسد قصه ي اندوه
هرچند به لطف تو قرار است که گمنام بميرم

ايکاش که امشب بدهي جام پياپي ز شرابم
مخمور شوم از تو و از باده و از جام بميرم

پاييز سر انجام به پرچين دلم آتش غم زد
باشد که دراين فصل به اين موسم و هنگام بميرم

دلگيرم از اين عشق رهايم کن از اين درد
آرام ز من بگذر و بگذار که آرام بميرم ....

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 430

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


مادرم تسبيح هزار دانه اي دارد
که دانه هايش را يک به يک
با دستهاي خودش به نخ کشيده
هر دانه
براي يک نياز
يک حسرت
يک آرزو
مادرم از عذاب دوزخ مي ترسد و
دانه دانه اشک هايش را بر تسبيح دعايش مي افشاند
و مدام براي گناه هاي نکرده
و راههاي نرفته
طلب بخشش ميکند
مادرم
چنان معصوم به بهشت موعودش دل بسته
که مدام دل ميسوزاند
براي جهنمي که در انتظار من است
مادر نميداند
جهنم من همين جاست
جايي که حسرت هايم
از دانه هاي تسبيح دعايش چنان بيشترند
که همين جهنم کوچک
را به بهشت موعودش طاق نميزنم
مادر اما
........مادر است ديگر

 

 

بتول مبشري

 

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-14 , | بازديد : 433

صفحه قبل 1 صفحه بعد