تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-15
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

چشمهايش ...... چشمهايش تازه بود
راوي يک حس بي اندازه بود

مثل يک رويا لطيف و رام بود
شعري از دل .... بوسه اي آرام بود

ياد مي آورد ديروز مرا
خاطرات خانمان سوز مرا

محو چشماني شدم در قاب عکس
با خيال دل دل بي تاب عکس

دل به يک روياي بي جان باختم
بي محابا دل سپردم تاختم

ناگهان از سردي ديوار و قاب
تازه فهميدم حديث اضطراب

تازه دانستم دلم را بر زدم
هم به کاهستان و هم آخور زدم

پشت آن چشمان بي حد بيگناه
نامه اي خواندم سراسر اشتباه

هاااااااااااااااي ..... چوپان دروغ قصه ها
پشت چشمانش نشيني تا کجا ...... ؟


 

بتول مبشري
 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 315

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


باد از آن طرف پنجره
مي نالد
هاااااااااي ........
دلم از اين طرف پنجره
مي نالد
هووووووي ........
هاي و هويي ست عجيب
مادرم دورترين خانه ي شهر
پاي گهواره ي آوارگيم
لالايي مي خواند
پوپکي در باران مي لرزد
شب فقط فاحشه اي سرگردان
شب فقط همهمه ي دلتنگي
يک نفر از پس ديوار صدايم مي کرد
يک نفر عاشق بود
زن آواره ي شبگرد گريبان جر داد
سر به دامان دلم
مي بارم.......
حالي از امشب بي پير دلم

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 438

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

سلام عاليجناب فرصتي دهيد سلام بکنم
به پيشگاه شريفتان اداي احترام بکنم

دوباره پناه بياورم به آغوش مهربان شما
دوباره دل پريش رسواي خاص و عام بکنم

کمي بوسه از لبان شما که کم نميکند چيزي
اجازه دهيد مهيايتان شراب و جام بکنم

بريده ام از نام و آبرو عاليجناب مهر ميدانيد ؟
هوس کرده ام خيال هاي خام خام بکنم

خيالم کشيده راهي شبانه هايتان بشوم
شود که خواب را به چشم هر دو مان حرام بکنم

ببخشيد سرزده مهمان خانه تان شده ام
قرار گذاشته ام امشب شما را مهار و رام بکنم

به ماه بگوييد امشب بساط جور کند لطفا
نيت کرده ام که کار ناتمام مان تمام بکنم

منم بتول...خاتون دلشده ي آن سالها نمي دانيد؟
بياد بياوريد مرا ببوسيد که ختم کلام بکنم ....

 

 

بتول مبشري



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 290

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

دلم که هوابت را ميکند
ميروم باغ شازده
چنارهاي مهربان
قدم زدن هايمان را
ثبت کرده اند
به من بگو
اگر تو دلت هوايي دلم شود
چه ميکني؟
تورنتو سرد است
چنار ندارد
کدام خاطره
زمستان بي پير هجرت ات را
بهار خواهد کرد
بگويمت
خدا شاهد است
سرماي حجيم تورنتو
بدون گرمي دستهاي من
بدون قارقار کلاغ هاي زيباي باغ شازده
بدون ياد
بدون خاطره
آخر تو را
به باد خواهد داد
خواهد کشت .....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 226

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

پرسيدي از حالم ؟ حالم پريشان است
يک چيني خش دار در بوفه زندان است

گل هاي احساسم بي بوسه و گلدان
پوسيده و پر پر در حصر اين زندان

بانوي معصومي چون مريم عذرا
يک جا درون من بي ناله و سودا

خوابيده در قلبم يک ليدي پرشور
يک ليدي مادلن مست حتي کمي مغرور

گاهي زني در من دنبال طغيان است
ژاندارکي پر شور خواهان طوفان است

در من هزاران زن در من هزاران تن
از اورشليم تا هند کابل... غنا ..آتن

درگير احساسي با فعل زن بودن
درگيري سختي ست با حال من بودن

هم مرغ طوفانم هم کاکلي در باد
بي بي دل تنگي در حسرت فرياد

رقاصه ام گاهي شوريده و دل کوک
تارک به دنيا گاه در ديرکي متروک

ديگر چه گويم من از حال اين زن نام
حواي دلتنگي با صد خيال خام

پرسيدي از حالم شير و پلنگ و ماه
خاموشي و حسرت واگويه ي يک ...آه

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 317

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

ارتفاعات ديلمان
چقدر
برف ببارد
چقدر
برف ببارد
تا بپوشاند
رد پاهاي خيال تو را
کنار قدم هاي بيقرار من .....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 310

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

هواي وسوسه سنگين است
مريم عذرايي
در من
نجيبانه
بار برميدارد
دوستت دارم هاي بي پير تو را
ويار
عق زدن
هق هق
شانه هايم را محکم بگير
بايد خودم را بالا بياورم
بايد دوباره
باکره
شوم .....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

کاشکي قطار گذشته برميگشت
يکي را پياده ميکرد
يک جوان
پدرم .....!!

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 286

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


تهران
پاي تخت نبود
تهران يک زن لوند عطرناک بود
با کفش هاي قندره
لبهاي ماتيکي
مژه هاي مصنوعي بلند
عينک آفتابي مارک دار
لاک قرمز جگري
موهاي افشان و پريشان
چشم هاي مست و خمار
البته ميانه سال
خطوط ريز صورتش را
زير لايه ي سنگيني از کرم پودر مارک فلان
مي پوشاند
روزها دلبرانه و کمي هرز
رو به تمام رهگذران خيابان ها مي خنديد
شب که ميشد
دل زده از لبخندهاي تقلبي اش
چون زني که جاي خواب نداشت
زير يک پل سيماني
پاهايش را در گودي شکمش فشار ميداد
و تلخ
خيلي تلخ
خيلي تلخ
مي گريست
تهران دو چهره داشت
تهران ( پاي ) تخت نبود
نه
خوشبخت
نبود .....

 

 

بتول مبشري
 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

حاصل سفرم ....

 

در چمدان سفر يک دل شوريده بود
يک دل عصيان زده جور و جفا ديده بود

طاقت ماندن نداشت شوق سفر نيز هم
در قفس اش مي طپيد تلخ و غم انگيز هم

عاشق و بيمار بود طفلک بي تاب من
نيمه شبان ميگرفت از سر من خواب من

راهي دريا شدم تا که به آبش دهم
در کف امواج دور بستر خوابش دهم

تا که به دريا رسم مرغ دلم مي طپيد
فکر به دريا زدن حال مرا مي خريد

ليک به دريا زدن يک هوس خام بود
بي دل و تنها شدن قصه ي ناکام بود

واي که دريا خودش عاشق شوريده بود
خسته دلم عاشقي مثل خودش ديده بود

ساحل درياي من ميل به آغوش داشت
دست و تن موج را بر سر و بر دوش داشت

دل نسپردم به آب تا نبرد با خودش
زانکه به دريا نبود جز عطش ساحلش

باز دل بيقرار ماند براي خودم
شور و شر انتظار ماند براي خودم

هاي دل کوچکم در قفست رام باش
ولوله برپا نکن ساکت و آرام باش

گرچه تمناي عشق بسته تو را دست و پا
ليک به دريا زدن نيست به غير از خطا ....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 292

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


وقتي که برگردم
آلبالوها به گل نشسته اند ؟
کلاغ ها به خانه هايشان رسيده اند ؟
يا تو
آنقدر بزرگ شده اي
که بگويي
دوستت دارم ؟

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 283

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

اينجا بدنيا آمدم
تا اين که زن باشم
بر قامت روياي پروازي
کفن باشم
اينجا بدنيا آمدم تا مثل يک بودن
يک حسرت بي حوصله
در شکل تن باشم
مرداد فصل زايشي بيهوده از من بود
آتش در آتش سوختن
يک درد مزمن بود
شايد اگر زهدان مادر حرف مي فهميد
باري که برمي داشت يک شب از پدر
هر نطفه
جز
من
بود
عصيان خاموشم بر اين اندوه زن بودن
يک مرغ بوتيمار اطراف لجن بودن
سر را به طاق آرزوها سخت کوبيدن
سرتا به پاي فصل ها
از درد لرزيدن
اينجا کسي قدر دل زن را نمي داند
جز با هوس شعري براي زن نمي خواند
اينجا اگر فرياد باشي
ميشوي يک آه
جا پايي از زن
در خياباني نمي ماند
گفتم خيابان ؟
مد شده
پسوند فاميلت
شايد خيابان ميدهد بيهوده تسکين ات
پا را گذاري پيش تر از حد زنداني
برچسب ميبندند نامت را
(خياباني)
اينجا فقط پوشيده باشي
مي شوي پيدا
پيدا که باشد تار زلفت
مي شوي رسوا
اينجا
دلت را قفل کن
بر حس
من بودن
بيزارم از اينجا
در اين ايام
زن
بودن
ايکاش مي باريد باراني براندامم
مي شست روح
زخمي و عريان و
ناکامم
توکاي بي تابم
خيال پر زدن دارم
ميل رها گشتن
از اين حس عفن دارم
آه اي افق هاي سپيد عرصه ي پرواز
سوز است
طغيان است
اين حالي که
من
دارم .........

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 245

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


هياهوي هزار زن
درون من است
ميداني ؟
من از تبار هزار زنم
با هزار
و
يک
سودا
وگرنه
( بتول )
فقط اسم آن زن درون شناسنامه ي من است

 

 

بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 218

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


من اگر حوا شوم
اين بار طغيان ميکنم
سيب را از شاخه مي چينم
ولي تقديم شيطان ميکنم
گر بخواهد کس مرا بيرون براند
زان بهشت
هر چه را دستم رسد
ويران ويران ميکنم
دلبري ها ميکنم در کار آدم
دم به دم
بيگمان اورا به زور
همدست شيطان ميکنم
من که حوايم
به راه سوسه يا سادگي
هرچه باشد کار خود بر خويش
آسان ميکنم
چون ميسر شد به کامم
راندن شيطان و مرد
آن بهشت تازه را
همچون گلستان ميکنم
هرچه را ديدم از آدم
من در اين خاک بلا
در بهشت دلکشم اين بار جبران ميکنم
حکم ميرانم
از ين پس بر زنان مهر و وفا
عاشقي را همدلي را
رسم اينان ميکنم
حال اگر آدم خيالش بود تا آدم شود
با خدا يک مشورت
در کار ايشان ميکنم
دست آخر اين بهشت
اما بدون هرکلک
هاي آدم گوش کن
من باز عصيان ميکنم ......

 

 

بتول مبشري


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

براي عزيزي

که هرچه دلم تنگش بشود ديگر نخواهمش ديد

**
خاک خاک دامنگير.....
آباني دل پريش من
عبور از آبان
عبور ازتنگه ي درد
و سال هاست
تکرار مي شود
تکرار مي شود
اين عذاب
اين لرزش
در سنگيني زانواني خسته
کنار قبرهاي جوان
آباني دل پريش من
ياد دلت بخير ....

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-15 , | بازديد : 227

صفحه قبل 1 صفحه بعد