تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-16
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

براي کسي که از دلتنگي هم بميرم
ديگر نخواهمش ديد......
******
صداي حادثه خاموش
سکوت فاجعه ويرانگر
من از دل ِ بغض ِ رفتن تو
مبتلابه نفرين توفان شده ام
من از نهايت درد مي آيم
يعني از ابتدا تا انتهاي دلتنگي
يک نفس باريدن
يعني
ميان بارش ممتد اشک غرق شدن
تو نيستي که
تو نميداني
اينجا ازسنگ هاي دل ها ميشود ديوار چين ساخت
اينجا نيستان که نه
دردستان است
من تمام پاييز را خريده ام
ودر يخبندان احساس اهالي زمين سرگردان مانده ام
ديگر از پرواز مدام ياکريم هاي حوالي مزارعزيز تو
تا هره ي اين ديوار هم مي ترسم
من از بال زدن ممتد پروانه ها کنار نفس نجيب رزها مي ترسم
همه جا مسموم
همه جا نفير درد جاري
زمستان چکمه هايش را درنياورده
و گل ها را
بوسه ها را
لبخندهاي بي مهابا را
مدام مي کوبد
لگدمال مي کند
در مشت هاي قنديل بسته زمستان
هزاران قاصدک رنگين بال
لورده شده اند ...له
کسي چه ميداند
هااااااااااا..............ي.... عزيز
شايــــــــــــد
دســــــــت هـــــــــــــاي جــــــــــوان تــــــو
از قبــــــــر بيرون مانده اند
دستهاي
ناگزير
جوان تو .......

 

 

 

بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 187

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

گفتي بهار ؟
شايد جوانيِ بيگناه
يک زن
پشت پنجره هاي حسرت
ديوارهاي انتظار
سال به سال
گنجشک ها تُک زدند
تُک زدند
دارد تمام مي شود
آه گنجشک هاي عجول
آرام تر
به دلش کمي مجال دهيد
فقط به دلش ...

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 255

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


باران اگر گرفت
تو شعر شو من بوسه
تو بوسه شو من شعر
به زير چتر شانه هاي خودت پناهم بده
کوتاهم اما نوک پا بلند مي شوم
لبهايم به طعم پونه خواهد رسيد
برايم واگويه کن
باران
بوسه
عطر پونه
چه آرامشي
ميان شانه هاي تو
دشت زاريست عطرناک
شکوه ـ
نجيب ـ
تلاقي ـ
بوسه با باران
بوسه با عطش
بگذار قد بکشم
بگذار با نوک پا بلند شوم
شاعر هم که باشي
دست آخر
منم که شاعر هميشگي ـ
شعرها و بوسه هاي توام


بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 737

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 


تو خيال کردي امشب به تنت ويار دارم ؟
چه خيال خام و کالي به تنت چکار دارم

هوس ِ هوس ندارم که دلم گرفته امشب
برسي به داد ـ حالم به ( بَغل ) ويار دارم

بسپار سينه ات را به سر پر از خيالم
که ببوسم ات بگويم که سَر فرار دارم

بگذار تا به هق هق به تو راز خود بگويم
که گذشت فصل گريه به گلو هَوار دارم

به برَِم بکش سراپا که پر از هواي سردم
بکشان به گرم سيري که من انتظار دارم

بگذار شانه هايت ببَرد به شهر خوابم
که از آن مسير شب رو طلب قرار دارم

 


بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 279

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


مجنون
بنشين
خاطره ها را بنويس
يک سينه پر از بغض صدا را بنويس
بگذار بهانه ها هوايي بشوند
از حادثه ها به شعر راهي بشوند
آن ابن سلام عاشق زار
کجاست ؟
مجنون خرابُ مستُ بيمار
کجاست ؟
قيسي که قبيله را رها کرد
چه شد
شوريده سر غريبُ شبگرد چه شد
بعد از تو
فقط صداي پاي ليلي
فرياد خروش ِ
هاي هاي ليلي
ليلاي تو را قبيله از خود راندند
گنجشک تو را کلاغ ها تاراندند
رفتي پي يک کلاه
سر آوردي
حالا که شکستي ام خبر آوردي
اين ليلي دل پريش
ليلاي تو نيست
چيني شکسته اي ست
کالاي تو نيست
مجنون
اگر از قييله ردي ديدي
يا ابن سلام را خبر پرسيدي
با او بگو
از سراب حال ِ ليلي
از آخر قصه ي محال ليلي
القـــــــــصــه
بگو که ما بريديم زهم
اين عشق جنون بود
نرسيديم به هم ...



بتول مبشري


پ: ن..... بعد ازچندباره شنيدن شعر و دکلمه زيباي آقاي عليرضا آذر
ليلي بنشين خاطره ها را رو کن.......

 

شنیدن این شعر زیبا در ادامه مطلب
 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 673

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


آن غروب دوشنبه يادت هست ؟
کافه ي صوفي... خاطرات دل کوبش

بوي تند قهوه بود و عطر چاي
لابلاي نفس هاي داغ ُ آشوبش

تک به تک صندلي هاي چوبي بود
بوي سيگار و عطرهاي سرگردان

گوشه ي دنج ميز آخر کافه
دلخوشي هاي نوجواني و عصيان

مانده در قاب خاطرم آن روز
رنگ طوسي پيراهنت شالت

با خودم هي مدام ميگفتم
مرد توست ببين خوشا به احوالت

بوسه هاي تو بود و دست هاي من
تاپ تاپ بيقرار عاشقي...خواهش

چترهامان گوشه اي کنار هم بودند
فصل پاييز بود و هواي آرامش

همصدا با نواي حزين خواننده
يادم آمد برايم به سوز ميخواندي

لابلاي پک هاي عميق سيگارت
شعر غمگيني آن روز ميخواندي

ياور هميشه مومن آن دوشنبه غوغا کرد
توي بغض شاعرانه ي صوفي

اي بسا سالها شنيدم اش هرجا
ياد تو فصل عاشقانه ي صوفي

ياور سفر کرده کجا مانده اي مومن!
تو سفر رفتي ُ و پس از تو دوري عادت شد

اين دوشنبه هاي بي پير دق مرگي
در خيال زني ماند و ماند....قيامت شد

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 247

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


دورت بگردم
چرا تمام نمي شود
مرز دست و آغوش تو
دورت بگردم
جغرافياي اندام تو را بلد شده ام
از خطوط دل نويس چشمانت
گذشته ام
شانه هايت را دل نورديده ام
پيراهنت را نفس کشيده ام
گونه هايت را کشف کرده ام
تمام نمي شود
دور تو گشته ام
طواف کرده ام
شراب گيلاس لبانت عجب معرکه بود
آتش فشان تفتان حوالي شهر من کجا
حاره ي جزيره ي اتشفشاني پيکر تو کجا
دورت بگردم
من هنوز ميان مرزهاي عجيب قامت تو
سرگردانم
دورت بگردم
هنوز هم دور تو ميگردم
تا کجا در اين دوباره گشتن
تمام شوم
دورت بگردم
من هميشه هنوز
ميان سرزمين بازوان مهربان تو
منتشــَــــــــــرم ....

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 269

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 6 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


قرار بود مني با تو ما بشود که نشد
زني هم از گذشته جدا بشود که نشد

قرار بود به شانه هاي تو تکيه کند آن زن
تو آدم اش شوي و او حوا بشود که نشد ...

 

بتول مبشري

******

اين روزها
نگاه من
مسير ِعبور ِ
کلاغ هاي حوالي خانه ي تو
و قار قار سياه هاي خبرچين
که برگشته اي از سفر
به سـَــــــــــــــر بـدَوم

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 234

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


شراب تلخ مي خواهم که زن افکن بود زورش
که بهر مرد و زن سخت است دنيابا شرو شورش

من امشب واژه هايم را به دست شعر خواهم داد
شرابي کهنه مي گيرم ز تاکستان و انگورش

يکي رقاصه ميخواهم برقصد مست و بي پروا
به گور هر چه دل بستن به جرم زخم ناسورش

رقيبم حال خوش دارد مصيبت دارد اين احوال
بسوزد خانه ي قاصد از اين اخبار ناجورش

نواي ساز ميخواهم که با شعرم عجين گردد
بشوراند من و دل را به لطف تار و تنبورش

به سينه يک نهنگ کور بسته راه بغض من
خيالش سينه ام درياست با امواج پرزورش

يکي ياري کند دل را سبويي جرعه اي جامي
شرابي تلخ و زن افکن به لطف شعر مخمورش

 

 

بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 362

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


ياد ايستگاه اتوبوس بخير
ياد نوجواني و بيتابي
آن نگاه هاي زير چشمي
صبح تا صبح
شب به شب هم خيال چشم ها
جنون و بيخوابي
فوزيه ! همدل عاشقي هايم
من کجا ماندم امروز تو کجا ؟
ياد خنده هاي نقلي مان بخير
ياد آن روزهاي سر به هوا
تو کجايي علي .... عشق اول من؟
ياد ِمعصوم سالهاي بلوغ
نامه هاي لاي کتاب يادت هست ؟
شعرهاي مشيري و اخوان و فروغ ..

صندلي هاي اتوبوس تهران پارس
غرق و لبريز خاطره ها ماندند
بوسه هاي نداده ... اشک هاي بيگناه ما
بينِ فلکه هاي تهران پارس جا ماندند
مانده لاي ورق هاي کتاب شيمي من
ردپاي اشک هاي مرواريد
لابلاي جزوه هاي دفتر فيزيک
آنهمه کارت پستال
پيامِ بوسه يا تبريک
در تمام مسير دل نوردي ما
از اتوبوس تا کنار مدرسه ... خانه
قصه ي نگاه بود لرزش دست

چشم هاي غريب مانده ....
نگاه هاي دزدانه
ياد آن روزهاي پاک و ساده بخير
فصل دل طپيدن هاي مدام بلوغ و بلوغ
بالش خيس اشکهاي شبانه ي من
ازدحام هر صبح ِ ايسـتگاه شلوغ
هرچه اين سال ها گذشتم از تهران
دربه در به هواي خاطره هاي ريز و درشت
نه نشاني از علي نه فوزيه
( نه بتول ) ....
واااااي تهران دربدر شده
خاطره ها را کشــت ...

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 256

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

گناه اولم تو بوده اي
گناه آخرين ام نيز

چه باک اگر جهنم آغوش تو
مکافات آخرم باشد ...


بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 266

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

 

 

زن باشي و شاعر بشوي خدا به دادت برسد

ويران شوي به تلنگري به نگاهي سگرمه اي ....
 

 

بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 262

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

چطور دلت آمد اين همه جفا بکني ؟
که ما درد بنوشيم تو ترک ما بکني

که ما را هجوم غصه بيقرارمان بکند
تو بيخبر از انفجار درد صفا بکني ؟

چطور دلت آمد بيوفا که رد شوي از ما
و ما را دچار بيکسي تا به تا بکني

چطور دلت آمد بهانه طي کني بروي
سفر ..گريز ..حذر.. چاشني خطا بکني

چطور بريدي و گذشتي چگونه ؟ چطور؟
که ما را دراين جهنم اندوه رها بکني ؟

بس است هر چه گفتمت برو خيالت تخت
قرار نيست جواب مهياي خشم خدا بکني

 


بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 282

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


درد اگر بودي گذشتي و گذشت
عادت ماهانه هم بي درد نيست

مي رود اين روزهاي نارفيق
دل اگر يادت بيفتد مرد نيست ....


بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 322

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

آن که دائم هوس سوختن ما ميکرد
قصد ويراني ما داشت

تقلا ميکرد
ميل آغوش دگر داشت

از اين رو با ما
سوختن

شعله زدن
دود تمنا ميکرد ....


بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-16 , | بازديد : 264

صفحه قبل 1 صفحه بعد