تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-17
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

مستی اگر درد دوا می کند
مرد ز نامرد سوا می کند

کاش زمین پر شود از تاک ها
ریشه کند رز به همه خاک ها

کاش که میخانه مهیا شود
قفل در میکده ها وا شود

من که خراب می ناخورده ام
راه به وادی جنون برده ام

پیک فرستم همه جای جهان
جمع شوید ای همه خیل زنان

اول صف جام به دست خودم
نوبت دل نوشی مست خودم

کیست که سامان بدهد حال ما
قرعه کشد بر سر اقبال ما

ساقی مردانه ی جانانه کو
باده کش مستی و پیمانه کو

حیف از آن زهد و گریز وخطا
کاش به پایان برسد ادعا

مستی اگر درد دوا می کند
مرد زنامرد سوا می کند

نوش من ُ نوبت نوش همه
دختر تاک است و خروش همه

تاک به راه است که مرهم شود
زن فکنی ناب فراهم شود

ای همه مخمور به شُرب مدام
مستی و دلنوشی تان مستدام

 

 


بتول مبشری
 

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 496

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

زن بودن من مایه ی اعدام حالم شد
حالی که باید بوی سیب و اطلسی می داد
بیچاره حوا را پراندند از بهشتی کور
وقتی که حالش معنی دلواپسی می داد
**
حوای ِ مادر آدم اش را بی هوا گم کرد
بیعت به شیطان کرد با یک حس تو خالی
از میوه ی ممنوعه چید و ُ دل به دریا زد
تا وسوسه تا گم شدن تا عشق پوشالی
**
دلتنگم از احساس های خسته ی یک زن
از دل سپردن دل طپیدن سخت بیزارم
حوای بی آدم بدون گندم و سیب ام
شیطان بیا با بیعتی از نو که بیمارم
**
یکبار دیگر در تنم وسواس جاری کن
این بار اما آدمی هم پای رفتن نیست
ارزانی و نوش تو بادا این بهشت ای مرد
گور دل حوا ی تو این من دگر زن نیست
**


بتول مبشری
پ : ن ...به هزار دلیل تقدیم به بانوان کشورم


 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 432

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


تو دور نرفته ای
تو چون نفس با من
دوره میکنی
دلتنگی بارانی این غروب های اردی بهشت را
هنوز عطر گندم زار شانه های فراخت
عصرهای جمعه ام را
به قدم زدن در خاطرات هوایی می کند
هنوز از تو به تو می رسم
کافی ست نَمی باران به این اطلسی ها ببارد
کافی ست سیگاری بگیران ام
دستم به شیشه خالی ادکلن (کنزویی) بخورد
یا دستمالی بردارم
غبار از عکسی دو نفره بتکان ام
کافی ست یکی از پشت سر چشم هایم را بگیرد
تا من غرق سراب دست های تو بشوم
تو دور نرفته ای
کافی ست از دل خاطرات صدایی بخواند
چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان
تا من دل سیری اشک بنوشم ات
همین دیشب کنار دستت جاده های مه آلود رامسر را
دل نوردی می کردم
همین دیشب بود که دونا سامر سیاه پوست می خواند
وقتی که من به تو احتیاج دارم
چشم هایم را می بندم
و من حواس ات را از رانندگی
به لبخندهای دلبرانه ی خودم پرت میکردم
همین دیروز بود
که میگفتی
دست هایت مال من
چشم هایت مال من
لبخندهایت
بوسه هایت ....
تو دور نرفته ای چشمان قهوه ای سیر
تو کنار همین گردنبند مروارید
در من نفس می کشی
جمعه ها بیشتر
بیشتر ....

 

 

بتول مبشری


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 305

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

چگونه از تو رها شوم
بسان جزیره ای متروک

میان آبهای آزاد مهر تو محصورم
تمام مرزهای تنم

به نوازش انگشت های تو
محدود شده اند ...


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 315

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


چگونه چشم های تو را شعر نکنم
وقتی که واژگان غریب را هم
پناه می دهند به آرامش
چه برسد به دُرناهای بیتاب چشمان من ؟
چگونه شانه هایت را شعر نکنم
وقتی که شمعدانی ها را هم
به ضیافت آغوش می کشانند
چه برسد به سر کوچک من
در آن پهنای دلخواسته
چگونه کلامت را
لبخندت را
بوسه هایت را
زنگ صدایت را
صدای پای آمدنت را
شعر نکنم
وقتی که تو اینگونه حواس شعرهایم را
پرت کرده ای
باران که می نویسم
تویی که می باری
می نویسم برف
یاد تو عروس دلم را سپیدپوش میکند
فنجان قهوه ام را به یاد تو می نوشم
لیاس آبی ام را با یاد تو می پوشم
چگونه تو را
تمام تو را شعر نکنم ؟
وقتی تو
ابتدا و انتهای
همه ی حس هایم نشسته ای ؟
چگونه تو را شعر نکنم ؟

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 521

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


با دردهای دهان گشاده ی دنیا معاصرم
با کودکان بی خانمان و گرسنه و تنها معاصرم

با مادران نقره داغ شده با داغ های تلخ
با نوعروس های سیاه پوش در اینجا معاصرم

هم عصر زن های خیابان و افیون و حادثه ام
من با زنان به اصطلاح هرزه و رسوا !!!! معاصرم

با مردهای هزار دل هزار خانه هزاربار رختخواب
با تن فروشی که به مصرف و میزان بالا معاصرم

با فقر... اعتیاد... توهم... جنایت... جنون... خلاف
با عاقبت سرای سالمندی مادران و پدر ها معاصرم

با برج های سر به فلک کشیده و ُ دزدان نابکار
با خانه هایی برای خواب از جنس مقوا معاصرم

بوی لجن گرفت نوشته هایم تهوع گرفته ام
بالا بیاورم که لجـــــــن گرفته ام و ُ با لـــــــجن ها معاصرم

 


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 285

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

نیامدی
آنقدر نیامدی
که خانه قدیمی شد
پرده ها کهنه شدند
عینک ریز بینی کنار دست نوشته هایم جا خوش کرد
بسته های رنگارنگ ِقرص خواب
رفیق مدام کشوی پاتختی ام شدند
این همه رُژلب و ریمل و لاک و پودر و کوفت و زهرمار
دیگر به چه دردم میخورند
وقتی که کاج همسایه مان
مهندس مظفری
آنقدر قد کشیده
که روزهای رفتن تو را به رخم بکشد
و من بارها به گنجشک های حیاط
گفته باشم
اگر هم برگردد
من که بوسیدن را از یاد برده ام ....

 


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 636

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

و من چقدر دلم برایت تنگ شده است
برای رصد کردن چشم هایت
شب هایی که ستاره ها خواب بودند
و ماه
ماه نجیب
چشم هایش را بروی خلوت مان می بست
و من چقدر دلم برایت تنگ شده است
برای شمردن نفس هایت
وقتی که از عطر تنت
به کشتزاران گندم روانه می شدم
به بیجارهای پر برکت
به نارنجستان های آرامش
و من چقدر دلم برایت تنگ شده است
برای نشستن های مان کنار اطلسی های باغچه
و بوی ادکلن فِراری تو
که مخلوط با بوی سیگار کنت
نفس های عصر مان را آشوب می کرد
و من چه قدر
چه قدر
دلم برای دلت
تنگ شده است ...

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 249

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


برو خوشبخت بمان برو خوشبخت بمیر
که مرا با تو نبود سهمی از یک تقدیر

مردِ ِمجنون به هوس تو مسافر بودی
پشت تنهایی من ورنه حاضر بودی

در نگاه تو نداشت عاشقی فرجامی
که به پندار تو ...زن ... بستری با جامی

به خیالات تو زن حق احساس نداشت
مست باید می بود ورنه الماس نداشت

سال ها نوش تو بود جامی از پیکر من
امشب این باده شکست جرعه ی آخر من

من ِ تنهاشده ی بی هیاهوی غریب
دیر فهمیدم از این حال سودای عجیب

برو ارزانی تو آن همه تن ..نه که زن
امشبی وقف تو وُ.... شب دیگر ..همه تن

بعد از این پشت نقاب ژست یک بره مگیر
لعنتی گرگ بمان ....لعنتی گرگ بمیر ....

 

 

بتول مبشری
سروده ای قدیمی
تقدیم به یکی از بانوان دوست و اشک های بیگناهش


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 297

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


نوستالژی ِروزهای گم شده در باد
مابین یادهای هزارباره ی دلش
هوار می کشید
غمگین نشسته بود کنار خاطره های دیروزی
از حرص روزگار بدش گریه می کرد
سیگار می کشید
لبهای خاموشش تو گویی از زمانی دور
لبهای مردی را به بوسه جستجو می کرد
شاید کنار بستر ژولیده اش هر شب
اغوش دل کوبی
تن اش را زیرورو میکرد
انگشترِ آبی ِ فیروزه
میانِ سطر انگشتش
انگار با گریه مسیر دست هایی را قدم می زد
روزی دو دست محکم و سنگین مردانه
گرمای مردادی دستش را چه بی پروا
رقم می زد
چین های ریزی مانده زیر گردنش ایوای
جامانده ی نقش هوس هایی کنار آه های آرزومندی
حالا چه مانده
جز دو دست سردِ دل گیری
دستان بی روح گلوگیر گلوبندی
گاهی کنار پک زدن های عمیق ُ تلخ سیگارش
نقش نگاه سرکشی رندانه می آید
شاید عبور خاطرات خسته می گوید
مردی مدام اورا به بغضی تلخ می پاید
روزی همین نزدیک ها باید حروف سربی سنگی
بی حس فقط امضا کند
اوراق ترحیم زنی گمنام
پخش اش کنید در جای جای کوچه های شهر
نوستالژی
نه ......مرگ خاموش ِ
زنـــــــی نـــاکـــام .......

 


بتول مبشری


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 222

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


می روم با دردهایم بی محابا می روم
با تمام خاطراتم گیج و تنها می روم

می روم تا انتهای بی کسی های مدام
کوله ام را بسته ام امشب از اینجا می روم

باغ دلهای شما سنگی ست آدم های بد
های آدم ها من ازدست شماها می روم

نقش دل های شما رنگین کمان هفت رنگ
بوم رنگینی ست دلهاتان من اما می روم

دل شکستن دل بریدن شیوه ی قوم شماست
می گریزم من از این آداب رسوا می روم

ماهی ام اما دچار تُنگی از حسرت شدم
چون نهنگ خسته اینک سوی دریا می روم

زهر خوردم بی امان از جام احساس شما
بسترم آغوش و جانم تلخ حالا می روم

گرچه مُردادست سرما نیمه جانم کرده است
شال دلتنگی که کردم من مهیا می روم

دست هایم مال تو ای باد کولی پای مست
راهی ام کن خسته ام بغضم سراپا...می روم

 

 

بتول مبشری
پ : ن ...از دل تنگی های قدیمی


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 430

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


این دست ها که تو را می خواهند
این قلم که تو را می نویسد
این خاطره ها که اشک می شوند
این اشک ها که تمام نمی شوند
این گلدان رسوای گل شب بو
این سیگار کِنت بی معرفت که نمی سوزد
می سوزاند
این قرص خواب های لعنتی که خوابشان نمی برد
این قاب عکس که خیره مانده بر بی تابی من
این فنجان لب پریده ی قهوه
این پنجره که رد انگشت هایت
این گردن بند فیروزه که رد بوسه هایت
این آباژور قدیمی که سایه ی شانه هایت
چقدر همدست داری
که هر شب
هر شب
مرتکب می شوی
بی خوابی مرا .....

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 207

نوشته شده در تاريخ شنبه 26 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

جا مانده ام
کنارِ ِدل ِ اتاقی سرد
جا مانده ام
میان خاطره هایی تباه شده
کنجِ اتاق
تخت وُ بالشی خالی از هیجان
دیوارها مملو از عکس های قدیمیِ سیاه شده
یک گوشه ی میز
پخش و پلا شده کتاب های فروغ
با شعرهایی که یادواره ی حواس های خوب خداست
بالای سطر اول کتاب ِ چشم هایش بزرگ علوی
یک شعرعاشقانه برای چشم های من
با دست خط عزیزی
که بیرحمانه آشناست
آنجا کنار قاب ساعت دیواری
تصویر با شکوه زنی
میان بی کران آغوشی
یک زن شبیه آن روزهای منی که من بودم
لبخند دل ربای عاشقانه ای و ُدل نوشی
شال طوسی گردن او میان دست های من است
با عطر کهنه ای که میان اتاق گیرانده
پیراهن چهار خانه ی طوسی خوشرنگی
بر روی دسته ی چوبی صندلی اتاق جامانده
این شانه
این رژلب
این ریمل این سایه ی چشم
هم قصه با شبانه های دل من
نفس نفس زده اند
این شیشه ی خالی عطر( دیور )
این کاست الهه ی ناز
همراه با التهاب عاشقانه ی من
آتش فشانده اند
زبانه کشیده اند
رنگی به بیقراری من
اما به رنگ هوس زده اند
اینجا میان اتاق خاطره ها چه می کنم خدا امشب
باید رها شوم بروم
دوباره شراب
دوباره فراموشی
باید بنوشمُ بنوشم ُ
رها شوم از خود
تاوان جا ماندن از خاطره هاست
مستیُ مستی ُ
سکوت
خاموشی ....

 

 

بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 265

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 مهر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

اين غزل نيست که شکل خفقاني دگر است
گفتن از درد وليکن به زباني دگر است

فرض کن من هم از امروز تکيلا بزنم مست شوم
اين تلو خوردن غمناک بياني دگر است

هرچه ازدور شنيدم دهل و ساز بس است
شور شيداي دلم خوش به فغاني دگر است

تو که هستي که مرا بي سروپا ميخواهي ؟
زن براي تو گناه و هيجاني دگر است

سر بکش باقي جامت برو تا شب نشده
که مهياي تو بي من تن و جاني دگر است

پس بده بوسه و آغوش مرا بعد برو
هتل خواب شما جاي کساني دگر است

دل من هر چه بکوبد که حريف تو شود
دل تو در پي لمس ضرباني دگر است

بي بي دل که پريشب ز قمار تو گذشت
بُر نخورده اگر افتاد نشاني دگر است ..

 


بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-17 , | بازديد : 352

صفحه قبل 1 صفحه بعد