تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-20
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی

من خواب بودم خواب
هی هی
انگار
هزار غریب به راه مانده
به عمق جان ام نشسته
آوازهای دشتی می خواندند
غریبی وُ جدایی وُ غم یار
خواب از سرم پرید
برف
برف باریده بود
غم یار....

 


بتول مبشری
 

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 350

نوشته شده در تاريخ شنبه 20 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

از چشم های تو خاطره دارم
ته ته شعرهایم
تیله هایی مواج
درخشان
و هنوز صدای مادرم
دختر تو را چه به تیله بازی
عروسک ات را بغل کن
چقدردور
چقدر نزدیک
حسرت رنگ بازی دو تیله ی سرگردان
هزار سال آوارگی بس نبود ؟

 


بتول مبشری


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 510

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

شده که توی دلت کافه ی پرتی باشد
هی به خوردت بدهد قهوه ی تلخ قجری

هی بمیری و دوباره نفس ات تازه شود
از خودت باز کمی قهوه ی قاتل بخری

یکی از جنس تو مامور هراس تو شود
دخل در خوب و بد کار خدای ات بکند

قهوه را تلخ بنوشی و بنوشی تا ته
شبح مرگ سراسیمه صدای ات بکند

نقش چشمان گناهی ته فالت باشد
که شب و روز به دیوار دل ات می بینی

طعم مرموز لب اش را ته فنجان بزنی
مَگرت قهوه ی قاجار دهد تسکینی

رفته ُو دشنه ی اندوه به قلبت زده است
جای پاهاش به دیوار دلت جامانده

تو شدی کافه ی متروکه پر از حس عذاب
او ولی مشتری نایس کلاب ها مانده

او تو را پس زده تا شیک ترین حادثه را
با یکی دورترین جای جهان تازه کند

ته فنجان تو آتش بکشد فال تو را
تا در آغوش کسی وسوسه اندازه کند

شده که توی دل ات حس بکنی زلزله را
پای آوار دل ات روی زمین بنشینی

یاد سرکوب گناه اش به جنون ات بکشد
مَگرت قهوه ی قاجار دهد تسکینی

 

بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 677

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


اينجا باران نمي بارد
کاش شراب مي باريد
عابران مست مي شدند
کلاغ ها خبرهاي خوب مي بردند
مثلا از من به تو مي گفتند
و از تو به من
گنجشک ها
در آغوش کاج ها مست مي رقصيدند
همه ي مشترک هاي مورد نظر
به دسترس مي آمدند
بازار بوسه و لبخند و ديدار رونق مي گرفت
دست فروش ها شعر و ترانه بساط مي کردند
ميان موهاي دخترکان باد به ولوله مي افتاد
دکان ها همه عطاري مي شد
به لطف بارش شراب
همه جوان و مخمور
در اين بين
تو رندانه از خانه مي زدي يرون
من هراسان بسوي تو مي دويدم
تلو تلو مي خوردم
درست مي افتادم ميان بازوان تو
اينجا باران نمي بارد
بروم دعاي باران
نه
دعاي ....
بروم

 

 


بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 335

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


حالا کنار او نشسته اي
و مبهوت دنيايي که هنوز برايت غريبه است
جام تکيلايت را بالا مي اندازي
به سلامتي
به سلامتي
خيال کن که عيد است
و با يک جعبه بنفشه ي تر سراغ يکي آمده اي
يکي که ميان تيله ي چشمانت مي خندد
و برايت چاي تازه دم مي کند
و گِل هاي جيب باراني ات را با دست هاي خودش پاک مي کند
يکي که به تو بوسه تعارف مي کند
حالا درست ميان ني ني چشمان آن ديگري نشسته
و برايت سر تکان ميدهد
سلامتي
نوش
حالا به دنياي تازه ات نور و پولک ريخته اي
فرسنگ ها دور از من
دور از بلندي هاي برف گير ميگون مان که بي تو چرخيدم
ودورتر از ستاره هاي زادگاه کويري ات
که از پس ابرهاي خاطره سوسو مي زنند
چه طعم گسي دارد غربت
جام ات را بنوش
شايد چراغ خاطره هاي قديم روشن شد
وشايد روزهايي را بياد آوردي که قرار بود( نو ) روز شود با تو
مضحک است
اما هنوز درخت سيب باغچه برايت گريه مي کند
اوه راستي
آخر دلم نيامد بگويم
سال نو ميلادي ات
مبارک باد......

 


بتول مبشري
 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 334

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

سارها از شاخه ها پریده بودند
و برف
برف نجیب بلندی های میگون را پوشانده بود
و شانه های جاده زیر بارش خاطره ها درد می کشید
صدایت زدم
صدایت زدم به رسم سال های گریخته
کسی نگفت جانم
کسی نشنید
کجا مانده بودی
سرمای کدامین دی ماه
شهریور دلت را به انجماد کشانده بود
که دوباره بال های روسریم را به اشک خیساندم
دوباره به رد عبور قدم های غریبه
آه کشیدم
دوباره شال طوسی ات را دور گردنت پیچیدم
دوباره کنار دست های خالی نارون ها کاشتم ات
دوباره برگشتم
کلافه
تنها
و برف شهادت داد
آمدم
به سر آمدم نبودی
نه ....

 


بتول مبشری


 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 315

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 دی 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

باران که مي آيد ولي مردي به باران ...نه
پس شد هوا ي شهر ليکن واي طوفان ...نه

ساراي ديروزي دلش بغض نفس دارد
رخت عزا شد سهم او از حال دوران ...نه

دارا چرا افسرده مانده درد مي نوشد
سرجمع شد دارايي اش شلاق و زندان... نه

گويي انارستان شده دل هاي آدم ها
در سينه ي هر کس اناري ليک خندان ...نه

ياد ش بخير سرمشق هاي آب بابا نان
اخبار کيهان مي نويسد قيمت نان ... نه

کوکب کجاي قصه خوابيدي که جاماندي
بانوي خانه حال تو ...نبض خيابان ! ... نه

کوه غرورقوم مان لرزيد وُ ريزش کرد
درخواب هاي ريزعلي مشعل بيابان ...نه

خون شد دل گندم بدست داس ها هيهات
ميل ِ نجيب نان تازه بيخِ دندان ...نه

ما با خيال دلکش اسبي که مي آمد
تاراج شد روياي سيب و طعم ريحان ...نه

تصميم کبري ها مجازات غريبي شد
ما مانده ايم و امر و نهي مردرندان .... نه

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 327

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 26 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

این سرنوشت ِ من نبود
سرنوشتِ تو بود
وقتی که دست ِ خواب هایم را در حنا گذاشته ای
و پایِ دست هایم را در پوست گردو
قلم که برمی دارم
همیشه همه چیز تو می شود
همیشه تو همه چیز
آنکه مرا نوشت
تکانید
ورق زد
تو بودی
حالا دیگر تُک زدن گنجشک ها
بر خرمالوهای درخت همسایه هم تو را بیادم می اورد
ببین
خوب ببین
با ته مانده ی جانم
چه کرده ای ....

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 29

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی


ای گم شده درپاییز هنگامه ی باران ها
برگرد که جان دادم در موسم طوفان ها

بعد از چه تو ماند از من دُرنای نگون بختی
ویلان شده در سرما مصلوب ِ زمستان ها

ای شانه ی آرامش هنگام عبور از درد
بی تو صدف بغض ام در بستر طغیان ها

چون کافه ی دلگیری بی تو پُرم از سایه
تعطیلم و متروکه با قهوه و فنجان ها

ای رفته از آغوشم با همهمه ی تردید
برگرد که جا ماندم در برزخ پیمان ها

در بغض تو زنجیرم آزاد نخواهم شد
تبعیدی بی نام ام محکوم به زندان ها

ای ماه شب دلگیر در حوصله ی برکه
زخمی ست پلنگ تو تن داده به عصیان ها

بعد از تو درون من صد راهبه ی پرهیز
بی موعظه و زُنار بی پاپ و ُ واتیکان ها

ای حادثه ی رفتن از فاصله ها برگرد
برگرد که پاییز است هنگامه ی باران ها


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 351

نوشته شده در تاريخ شنبه 22 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

مدام نیستی
مدام میبارم ات
همین دیروز دست در دست هیجده سالگی ام
جاده ها ی فشم را زیر باران با تو قدم زدم
با هم روی صندلی های قدیمی یک کافه ی بین راهی
ماهی قزل آلا خوردیم
دور از نگاه کنجکاو کافه چی همدیگر را بوسیدیم
همین دیروز شرم نگاه بلوغم را
بر غرور بیست و هفت ساله ات سنجاق کردم
و تو هی غافلگیرم کردی
چقدر پیراهن و شال طوسی ات را دوست داشتم
همین دیروز بود
دنبال استاد نجم الدینی گیج از بوی ادکلن آشنای تو
هی سوال میپرسیدم
هی راهروها را بی هوا می رفتم
تا نبودن ات را نفس بکشم
همین دیروز بود که دوباره باریدم
گفتم که
مدام نیستی
مدام میبارم ات ....

 


بتول مبشری


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 356

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 12 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

مثل اینکه بر تنم گلوله می بارد
برتن بودن نبوده ی من
استخوان های بی پدر
چه می خواهید
لای زخم های دهان گشوده ی من
فصل ها مرا تکان ندهید
جان پاییزی ام مچاله شده
من مسیح هزار باره مصلوبم
جلجتا ...پیکرم هزار پاره شده
وز وز سایه هایی از دل شب
گوش کن بینوای تبعیدی
مانده ای بر صلیب دردهای خموش
هی تو زخمیِ مسیح ِ زن دیدی ؟
من تلاقی جنون و حافظه ام
اتفاقات نانجیب در من افتاده
وحشت سهمگین سیل ها و زلزله ها
روی شانه های دردکشیده ی من افتاده
سال ها خروش های های تنهایی
پشت بام کاهگلی ِ خدا بودم
فصل باران به مرگ تن دادم
لعـــــــــنتــــــی هـــــــــــا
من از شما بودم .....

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 329

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 9 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


باورنمي کردم غرورت اين چنين باشد
جنسش ملات محکم ديوار چين باشد

باور نمي کردم کسي که مهر مي پاشد
با ژست هاي شاعرانه آهنين باشد

واي از حرم واي از کبوترهاي پَرواري
ايواي بر پرواز در يک صحن اجباري

لعنت به آب و دانه هاي مفت ويرانگر
صحن حرم ها کفتران ِ چاق درباري

شاعر شدن اينجا کمي اعجاز ميرخواهد
شايد کمي تا قسمتي هم ناز مي خواهد

بايد که دستت بين دستان کسي باشد
آري حرم هم کفتر طناز مي خواهد

رفتم خداي شايگان آسمان شعر
بيزارم از حسي که آمد بر زبان شعر

ما را همين خط خوردگي ها آخر دنياست
از آن تو بام وُ زمين وُ آسمان شعر

 


بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 321

نوشته شده در تاريخ شنبه 8 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

باز هم وسوسه ی اوست خدایا نکنی
به دلم باز هیاهوست خدایا نکنی

مرده بود ُ شب هفت اش به مصیبت طی شد
زنده شد ....... صحبت جادوست خدایا نکنی

باز هم نوبت دیوانه شدن پرسه زدن خون وُ جنون
نه خدایا نکنی وای خدایا نکنی وای خدایا نکنی


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 330

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

باران که بگیرد
به من فکر خواهی کرد
چترت صدایم خواهد زد
و از خودت خواهی پرسید
دست من میان جیب بارانی تو چه می کند
شاید بروی کافه صوفی
دو فنجان قهوه ی ترک سفارش بدهی
و شایدبه صندلی خالی کنار دستت بگویی
فلانی
مگر می شود بی تو باران را قدم زد
باران را نوشت
باران را نوشید
آی باران
من که از این واژه هاگریه ام گرفت
بروم در مسیر سارها
گریه کنم
کمی قدم بزنم ...

 


بتول مبشری
 

کلیپ تصویری در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 741

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 آذر 1393 توسط سید مجتبی محمدی

حال من بد بود اما هیچکس باور نکرد
هیچکس چشمی برای غصه هایم تر نکرد

یک شبی از ناکجا آباد مردی آمد وُ
گفت می مانم ولی این قصه را آخر نکرد

حال تنهایی من را هر که دید از من گذشت
او ... شما ....ایشان ... کسی با انزوایم سر نکرد

زیر باران گریه کردم گریه کردم خوب بود
لیک باران هم کمی از حال من بهتر نکرد

رج زدم بر خاطرات فصل هایم یک به یک
چارفصل آوارگی جز من کسی دیگر نکرد

بانی این بغض ها یک اتفاق ساده بود
ناکجا ...شب ...آن غریبه ....هیچکس باور نکرد

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-20 , | بازديد : 440

صفحه قبل 1 صفحه بعد