تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-24
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

ای که با کوچ پرستو زده ای ساز جدایی
نوبت چلچله ها شد به سرت نیست بیایی ؟

به سرت نیست ببینی که یکی بَست نشسته
به مسیر گذر تو به خیالی به هوایی

 

 

بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 666

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


انگار قراری ست مرا با تو که هر شب
بی خواب کنی بستر تنهایی ِخوابم

یک شب بشکن رسم قدیمی
بگذار که با یاد تو آرام بخوابم


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 394

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


آمده
نیامده
بوی رفتن می دهی
چشم هایت پنجشنبه های سرگردانی
شانه هایت جمعه های بی اعتبار
جان جنوبی من
آبهای غربت با نگاه تو چه کردند
که مردمک هایت
آن دو کهنه سرباز قهوه ای پوش
تفنگ هایشان را رو به نگاه من نشانه رفته اند
میخواهم به نو شدن بهانه بدهم
یک زنبیل بوسه
یک کوله شعر
و یک عاشق مردادی کفایت میکند ؟
وقتی از تمام آن صورت آشنا
دو چال گونه باقی مانده باشد
مثل دردهای دلبخواه من
عمیق
عمیق
و چنان خواستنی که
دلم را خون میکند
جان جنوبی من
روشنم کن
مرا به استوای گرم ان روزها پناه بده
پناه ....

 


بتول مبشری

 

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 323

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


نه نشد مثل شما مریم عذرا باشم
زنی از عمق دلم میل هوس بازی داشت

پشت احساس خودش سنگر و چادر زده بود
پای آوارگی اش وسوسه پردازی داشت

نه نشد مثل شما لیلی شعری بشوم
که جنون دل یک قیس هوایی ش کند

طالعش یار شود طایفه ای مجنون وار
سر به حالش بزند ماه نمایی ش کند

نه نشد مثل شما بی بی یک فال شوم
شاه خاجی به سراپای دلم بُر بخورد

دست اول بشوم بی بی اقبال کسی
بختم از خواب به یک بوسه تلنگر بخورد

نه نشد مثل شما شکل کبوتر بشوم
دل به صحن حَرم و جَلد شدن نووش کنم

روی گلدسته و گنبد بنشینم دل سیر
هرچه جز حسرت پرواز فراموش کنم

نه نشد آن زن ِدر من سرِ طوفانی داشت
موج تا موج تن خسته به دریا زده بود

جلجتایی که از اعماق دلش خون میریخت
سَر یکدنده به احوال مسیحا زده بود

مثل یک بشکه ی باروت پر از همهمه بود
میل آن داشت که آتش به نیستان بزند

فصل خرمارس مرداد دلش لک زده بود
تب کند شور به اندام زمستان بزند

زن شیدایی ِ در من همه ی عمر دوید
تا یکی مثل شما باسرو پایان باشد

قسمتش بود ته قصه ی واماندگی اش
هیزم سوخته ی خشم خدایان باشد

 

بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 299

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

چقدر گذشته
مگر چقدر عاشقانه نخوانده ای
مگر چقدر از کبوتر خانه ها دور شده ای
که این همه بوی مرثیه گرفته ای
بوی گریز
و شعر را به توپ می بندی
و سلام ها را به آب می دهی
و سمت لبخند آفتابگردان را ابری می کنی
عکس ها دروغ نمی گویند
زمانی از تو بوسه می ریخت
لیلاکوه شاهد خوبی ست
و این سوتر رودهن ِخاطره نویس
زمانی میان آه های شال و کلاهت جنون سنجاق بود
ای به داد من نرسیده
مگر چند جاده از من دوری
چند بهشت
چند جهنم
چنان دور که گلهای پیراهنم را نمی شناسی
و تب سَربندم را نمی گیری
بگذار کمی رنگ شب کلاهت به یادم بماند
بگذار این بار
دستها حرف بزنند
بگذار حرف ها حرف بیاورند
و بوسه ها بوسه
بیا و به آمدن مجال حضور بده
بگذار اتفاق ها بیافتند
فقط بگذار
ای به داد من نرسیده
ای یاغی.....

 


بتول مبشری

مرثیه ای برای نبودن 

با آوای زری مینویی 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 462

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


هی تو
برگرد
میان آن همه سال
جنون سالگی ام را ببین
تماشایی ست
ولی نه
اول بگذار آه بکشم نفس بگیرم
کفش هایم را بپوشم
بعدتر به تو خواهم گفت
در بیست و پنج سالگی من
باران بی ادعا می بارید
اسب ها با شاهزاده ها الفتی داشتند
دست ها در هم می مردند
و عشق میان پیراهن من و تو
در رفت و آمد بود
و عشق اجاره ای نبود
و از شکوه اعجاب آور یک بوسه میشد
هزار شب نخوابید
و هزار بوسه
تب کرد
هی تو
برگرد
باران ها از من گذشته
فصل ها طی کرده ام
تو را به رویاهایم سنجاق کرده بودم
به خواب های خرگوشی
آب از سر خاطره ها گذشته
بلاتکلیفم
میان بوسه های در راه مانده
اشک هایی که سنگ شدند
میان شب های بغض و تلواسه
عجب پروسه ی غمناکی
هی برگرد
به من نگاه کن
حالا میان سالگی
جنون سالگی است
کنار آه جاده زنی صدایت میزند
گوش کن
بیدها صدایش را شنیده اند
که اینهمه سرد می لرزند
حالا شبدرهای بی زبان هم
همصدا با باد
ناله می کنند
هی برگرد
جوانی اش
جوانی اش را پس بده
هی تو
......

 


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 358

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 13 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

دست هایت
نوازش
آرامش
دست هایت همان بیجارهایی
که دعای باران روانه ی خواب شالیزار می کردند
دست هایت خط نوازش گل های آفتاب گردان
در مسیر نگاه خورشید
دست هایت متبرک
بگذار بگویم
میان وسعت دست هایت
یاکریم هایی دیدم که لانه ساخته بودند
و گل های آهاری که میان رنگ های صورتی و ارغوانی
وسوسه می ریختند
دست هایت همیشه راوی معجزه بود
و من از سر انگشتانت فکرهای قلب ات را رصد می کردم
و بین آن حجم سبز نوازش
سر از باغ های معلق بابل در می آوردم
یا گاهی میان افسون گردنه ی حیران
ملکه ای حریر پوش بودم
که آن وسعت دلخواسته را
دل سیر قدم می زدم
دست هایت
وای دست هایت
هزار شعر
هزار غزل
هزار آه
کفایت نمیکند
خواب هایی را
که دست های تو بیدار می کرد
دست های استوایی عزیز تو ...

 


بتول مبشری


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 344

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 


دیوانه است آن زن
تنها که می شود
تو را از قاب عکس دیواری می کشد بیرون
دست در دست تو
قدم زنان می رود
می رود مشتاقیه
ارغوان های به گل نشسته را دل سیر تماشا کند
می رود شمال با تو جاده ی لشت نشا را باران بنوشد
می رود تهران
تا زیر شانه های خیس چنارهای خیابان پهلوی سابق
زیر چترت بخزد
تا هی به تو بگوید
دوباره بگو هزار باره بگو
و تو با شرم هی دوباره بگویی دوستت دارم
دیوانه است آن زن
کنار شیر سنگی با تو عکس می گیرد
روی تخت های چوبی بغل رودخانه با تو ماهی می خورد
کنار بساط گردو فروش ها یواشکی تو را می بوسد
لبخندهایت را می دزدد
پای دل اطلسی های باغچه
با تو می نشیند
عطر آگین می شود
برایت سیگار می گیراند
چای دارچین دم می کند
لبهایش را بخاطر تو رژ صورتی می زند
موهایش را به نوازش دست های تو می سپارد
و آواز می خواند
و شاعر می شود
و به جای خالی تو در قاب عکس دیواری
میگوید زکی ...

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 321

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

آن جا که رفته ای
دور است
خیلی دور
چنان که بادهای موسمی هم
به گَردت نمی رسند
وای به حال دستهای کاغذی زنی
که خیال برش داشته
بوسه های مردادی اش را
زرورق بپیچد
به باد اعتماد کند ...

 


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 285

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

او هم برایت شعر می بافد او هم به رویت گرم می خندد
او هم به روی شیطنت هایت ناباورانه چشم می بندد ؟

او هم مرتب رختخواب ات را با عطر لیدی خوب می شوید
دانه به دانه رخت هایت را دور از نگاهت خوب می بوید ؟

او مثل من دلشوره هایش را در گوش بالش می زند فریاد
او هم پی اَت بی حرف می آید تا هرکجا ... تا ناکجا آباد ؟

او هم بگوش ات ریز می گوید چیزی که در تو شور انگیزد
می بوسد او ته ریش زبرَت را تا حس وُ حال ات را به هم ریزد؟

او هم برایت مرز آغوشش خط عبور شرم وُ وسواس است
مردادی آشفته حالی که تا هفت پشتش پیر احساس است ؟

او هم اگر یک شب نباشی تو بغض اش مجال خواب می گیرد
او هم بدون لمس دستان ات چون ماهیِ بی آب می میرد ؟

او هم کنار اطلسی هایش دم می کند هر عصر چای ات را
می پایدت دزدانه و خاموش تا بشنود زنگ صدای ات را ؟

او هم شریک جام هایت هست یا بسترت یا طعم لب هایت
او هم مداوم عکس می گیرد از مستی وُ دیوانگی هایت ؟

او هم ...تو هم ...من هم ...خدا مُردم ..مُردم از این حال جنون وارم
زن نیستم در من شکست آن زن بعد از تو من یک گرگ خونخوارم

 

 

بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 309

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

خیال کن در سپیده دم صبح جنگلی
پاهای شتابان اسبی وحشی
از خیسی شبانگاه باران دیده گذشته باشد
خیال کن
بوی شبدر لگدخورده هول ات دهد به بیداری
عطر وسوسه ناک مریم گلی
صبحگاه با شکوه جنگل
جانی شیفته
هوای رمنده ی احساس
عبور وسوسه ناکی که از مه آلود جنگل احساست
دو رد پا
گذاشته باشد
فقط دو رد پا
و مادیانی در تو دیوانه وار
تنهایی اش را
شیهه بکشد
خیال کن ...

 

 

بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 291

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

بنفش رنگ اطلسی های باغچه بود
گوشه ای از رنگین کمان
و رنگ گلهای روسری من
که به زور موهایم را میفشرد
اما دلم خوش بود که موهای وحشی ام
صبوری میکنند اسارت را
تا زیر آهارهای بنفش
بهاررا نفس بکشند
بنفش رنگ بنفشه های تر خانه ی مادر بزرگ بود
و رنگ یاسهایی که
مادر بزرگ را مست به سجاده اش می کرد
و جانماز معطرش را شیفته تر
بنفش رنگ پیراهن دخترکی بود که
اولین دیدار را
با شاهزاده ی اسب سوار رویاهای شیرینش تجربه می کرد
بنفش رنگ دامان مادرم بود
وقتی که سر کودکی هایم را بغل می کرد
تا رویاهایم همه بنفش و یاسی بشود
بنفش رنگ رژلب نوجوانی ام بود
که با لاک و کیف و کفشم سِت میکردم
تا به اتوبوس ساعت هفت و نیم صبح برسم
و دلم بتپد
بتپد و بلرزد و لبخند آشنای یکی
دمار از سراپای لرزان و بنفشم در بیاورد
باز هم بگویم ؟
بنفش رنگ دلم بود
رنگ دوست داشتنی هایم
بنفش را چه به سیاست ؟
به وعدهای کبود
به جیغ های بنفش
به دروغ های مضحک
بنفش رنگ آرامش بود
رنگ هیاهویش کردند
بکارتش را آلودند
به سیاست و قدرت
به دروغ های سمی
دیگر رنگ من نیست
خاکش کردم
چال شد
کنار اطلسی های بنفش باغچه ام
با دریغ
دریغ و حسرتی شگرف

 


بتول مبشری
 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 353

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 مرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


خیال کن


خیال کن خواب مانده باشی
و در سپیده دم صبح جنگلی
پاهای شتابان اسبی وحشی
از خیسی شبانگاه باران دیده ای گذشته باشد
خیال کن
بوی شبدر لگدخورده حواس ات را بیدار کند
و غرق شوی
در عطر پراکنده ی مریم گلی ها
و سرشار صبحگاه با شکوه جنگل
جانی شیفته شوی
در هوای رمنده ی احساس
و چشم هایت بشنود
و احساس ات بشنود
و قلبت بشنود
عبور وسوسه ناک نریان با شکوهی را
در دلتنگی مه آلود احساس خفته ات
حالا
دو رد پا
فقط دو رد پا
و مادیانی در تو
که دیوانه وار
تنهایی اش را
شیهه می کشد
خیال کن ...

 


بتول مبشری
 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 337

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

من از کویر می آیم
میدانستی ؟
از همسایگی گون های اسیر خاک
از التماس و عطش خاتوک ها
دست هایم پر است از گل های کویر
گل های آدور
باران های موسمی را
تجربه نکرده ام
هرگز
با چتری بر سر دو احساس
رخوت شانه های خیسی را لمس نکرده ام
خیالم هم نمیرود
به بوسه های باران زده
لوت و نمک
شوره زار و عطش
نفس گیر و نمک گیر
واژگان همزاد من بوده اند
از همیشه تا امروز
تو اما
شمالی ترین فاصله ای
از مدار جنوبی ترین
حس کویری یک زن
تشنگی گلهای آدور زادگاهم
در برابر پامچال های سیراب حوالی دل تو
بد جور چشم را میزند
نیا که برگردی
من برای خیس شدن زیر باران
خواب خواهم رفت
خواب خواهم دید .........

 


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 309

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

ای سخت ترین
سنگ ترین سنگ
یک عمر
خروشیدم
درمانده
به پای تو نشستم
هی بوسه زدم
بر سر و بر روی
تو دلسنگ
خاموش نشستی
هنرت بود تماشا
ای خیره ترین
سخت ترین سنگ
دیرست
زمانی که بفهمی
( دریــای ) تو
بودم .....

 


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 332

صفحه قبل 1 صفحه بعد