تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-25
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 آذر 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

اینجا کوچه ی یاس است
اما از پرنده ها خالی ست
و من سال هاست بوی یاس را گم کرده ام
شاید از روزی که روی تابوت ربابه جانم
جانماز ترمه اش را تکاندند
و عطر یاس تمام محله ی قلعه دختر را به گریه انداخت
شاید پیش تر 
خیلی پیش تر
مثلا روزی که با زری خواهرم گلهای یاس را النگو و گردبند می کردیم
و شبها خواب هفت پادشاه را می دیدیم
اینجا کوچه ی یاس است 
اما دریغ از یک گلدان یاس کوچک کنار یک پنجره 
و من سالهاست
بوی یاس را گم کرده ام
میان رنگین کمان آهن و سیمان و بتون
عطر و بوی گلها فراموش شده
و من تازگی
هرشب خواب مردی را می بینم 
یک مرد که از عابران کوچه نشانی خانه ام را می گیرد
او شبیه تاجرهایی ست که مدام می خندند
همان ها که نگاهشان به گنجشک ها پر از شکار است
و با گلاب فروش ها نسبتی ندارند
آن مرد زبان چنارهای باغ شازده را هم نمی داند
چه برسد به شجره ی گلها
او دستهایش را مدام تکان میدهد
و بر سر عابران هوار می کشد
یاس
کوچه ی یاس پانزده کجاست
من مسافرم

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 655

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 آذر 1394 توسط سید مجتبی محمدی

تنهاییِ من

 

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست
به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست

در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی ست

مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست

مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست

هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست

به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست

خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
همچو آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست

رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست

عشق در باور من آبی آرامش نیست
خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست

وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست

کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست

سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست

 

 

بتول مبشری

 

دکلمه شعر تنهایی من باصدای مهران مقدم در ادامه مطلب 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 856

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 آذر 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


خواهم رفت
مثل گنجشکی
که از این شاخه به آن شاخه می پرد
گلهای یخ که به غنچه بنشینند
شال و کلاه خواهم کرد
در من وسوسه ی تاکستانی ست که شراب نمی شود
در من هجوم شعرهای تکه تکه شده ای ست
که باد هوایی شان کرده 
رها شوند
در من حسرت آه های سرد خالی دیواری ست
که حالا سنگستانی ست برای خودش
در من کلاغ هایی که قرار نیست به خانه برسند
در من سکوت وهم ناک نیستانی که قرار ملاقات با آتش دارد
در تو خورشیدی که آفتابگردان نمی شناسد
در تو شب بویی که عطر فروش شده است
در تو مسافری با هزار بلیط
هزار مقصد
خواهم رفت
پیش از آنکه باران آوازهای دشتی بخواند
و جانم را خانه نشین کند
خواهم رفت
درست مثل همین گنجشک
کجای فصل های روبرو
شانه ی آرامشی خواهم یافت
منی که نفس بادهای موسمی در کوله دارم
خواهم رفت ...

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 679

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 آذر 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


داریم بدون هم 
بدون هم 
پیر می شویم
حالا تو از شمعدانی های من بیخبر مانده ای
من نمی دانم نام عطر جدید تو چیست
تو بیخبری لانه ی جدید یاکریم ها کجاست
من نمی دانم
چند تار موی سفید لابلای موهایت جاخوش کرده
تو نمی دانی باران هفته ی پیش 
چند خیابان خیس شدم و هی پیاده رفتم
من نمی دانم هنوز هم صدای ویولن گریه ات را در می آورد ؟
داریم بدون هم 
بدون هم 
پیر می شویم
حالا تو شعرهایم را نمی خوانی
من چشم هایت را نمی بینم
تو برایم روسری آبی نمی خری
من رنگ شال گردنت را انتخاب نمی کنم
تو از شب مسافت نمی گویی
من از شب تهران نمی نویسم
تو نمی دانی من عادت قهوه ی تلخ خوردن تک نفره را ترک کردم
من نمی دانم تو قهوه هایت را با که دو نفره می خوری
تو از تعداد قرص های زرد و سرخ و آبی من بی خبری
من ازمارک مشروبی که هر شب می خوری 
تا فراموش کنی
فراموش کنی
که داریم بدون هم
بدون هم پیر می شویم .....

 

 

بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 782

نوشته شده در تاريخ توسط سید مجتبی محمدی


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 632

نوشته شده در تاريخ توسط سید مجتبی محمدی


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 643

نوشته شده در تاريخ توسط سید مجتبی محمدی


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 377

نوشته شده در تاريخ توسط سید مجتبی محمدی


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 353

نوشته شده در تاريخ جمعه 22 آبان 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 باران که می بارد

 

 

باران که می بارد دلم درگیر یک حس است
انگار دستی در درونم رخت می شوید

انگار در پس کوچه های شهر دلگیرم
مردی مسافر قصه های خیس می گوید

هی پشت شیشه ضرب می گیرد به دلتنگی
انگشتهای خسته ام آهنگ سردی را

یک هنگ سرباز پیاده پای می کوبند
با ساز باران بر دلم آوار دردی را

یادم به تهران می کشد آن روزها با او
هی دوره گردی ... در هوای سرد بارانی

جا مانده از آن روزها تصویر جان داری
از یک سکانس کهنه در بغضی زمستانی

تجریش بود و جای پاهامان کنار هم
برسنگفرش شهر باران تند می بارید

من محو او بودم ز جانم شعر بر می خواست
او غرق من بود و مرا تنها مرا می دید

از دورها آوازه خوانی با صدای مست
می خواند تنهایم به باران آی لیلی جان

سوز صدایش زیر باران تا خدا می رفت
زنگ جنون بود آن صدا آهای لیلی جان

او بوسه هایش را کنار شانه ام می ریخت
من در پناه شانه های سنگی اش بودم

باران به باران زیر چترش عاشقی کردم
من بانی آرامش و دلتنگی اش بودم

از ما گذشت آن دل تکانی های بارانی
صد سال تنهایی نصیب روزگارم شد

باران که می بارد یکی با بغض می خواند
لیلی کجایی آی دلتنگی دچارم شد

باران که می بارد دلم درگیر یک حس است
انگار دستی در درونم رخت می شوید

انگار در پس کوچه های شهر دلگیرم
مردی مسافر قصه های خیس می گوید

 


بتول مبشری

 

دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 591

نوشته شده در تاريخ جمعه 22 آبان 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


یک پنجره
یک فصل باران
بغضی که گلوی ناودان تنهایی ام را
نشسته دریا می زاید
و من که گنجشک به گنجشک
نارون به نارون
در تو
در خودم
خاکسترانه
بزرگوار
به وسعت شبانه های دلتنگی
از اشک گذشته
خون گریه کرده ام
نگاه کن
آن شانه به سر ِ
بی سرو شانه
جان داده در باران
خود ِ
خود ِ
من بودم
چیزی جز گوشه ی باغچه ات
نمی خواهم
زیر ریزش خرمالوهای نُک زده حیاط خانه ات
فقط بقدر یک مشت از یک قبر
به من جا بده
انگار زمستان بساط نچیده
مُرده ام

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 437

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 مهر 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

باران که می آید ولی مردی به باران ...نه
پس شد هوا ی شهر لیکن وای طوفان ...نه

سارای دیروزی دلش بغض نفس دارد
رخت عزا شد سهم او از حال دوران ...نه

دارا چرا افسرده مانده درد می نوشد
سرجمع شد دارایی اش شلاق و زندان... نه

گویی انارستان شده دل های آدم ها
در سینه ی هر کس اناری لیک خندان ...نه

یاد ش بخیر سرمشق های آب بابا نان
اخبار کیهان می نویسد قیمت نان ... نه

کوکب کجای قصه خوابیدی که جاماندی
بانوی خانه حال تو ...نبض خیابان ! ... نه

کوه غرورقوم مان لرزید وُ ریزش کرد
درخواب های ریزعلی مشعل بیابان ...نه

خون شد دل گندم بدست داس ها هیهات
میل ِ نجیب نان تازه بیخِ دندان ...نه

ما با خیال دلکش اسبی که می آمد
تاراج شد رویای سیب و طعم ریحان ...نه

تصمیم کبری ها مجازات غریبی شد
ما مانده ایم و امر و نهی مردرندان .... نه

 

 

بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 362

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

با دیگران می بینمش حالم جنونی می شود
آهوی غمگین دلم یک ببر خونی می شود

از خشم ِ شب پر می شوم در هیبت سربازها
شعری پُر از خط خوردگی سرخورده از ایجازها

با دیگران می بینمش لوطی ِمستی می شوم
قداره می بندم به دل خنجر به دستی می شوم

سعدی نمی خوانم دگر چنگیز و تاتارم ببین
خون از سبیلم می چکد یعنی که خونخوارم ببین

با دیگران می بینمش لیلا شدن گم می شود
لکاته ای در شعر من رسوای مردم می شود

مریم نمی مانم دگر عذرا شدن دلچسب نیست
تنها نوردی می کنم مردی سوار اسب نیست

با دیگران می بینمش یک قیصریه آتشم
هم دستمال وُ روسری هم شهر آتش می کشم

لوطی و جاهل جملگی خلوت کنید این راسته
یک جانی طغیان زده از جان من برخواسته

شاید در این جنگ بلا مقتول ِاحساسی شود
شاید بمیرد زودتر قربانی خاصی شود

هرجا که جمعی پای دل گفتید از حال دلی
یاد آورید از گم شدن در قصه ی بی حاصلی

سر خط اخبارش کنید این مَرد مَرد او نبود
آواره ی عشقی شد و دق مرگ شد او حیف ...زود

 

بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 420

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

پاییز نام کوچک من است
وقتی که با تو از سلام به برگ ریزان می رسم
و آن درخت در من
سقوط می کند
درخت نازک احساس
حیف
بی نوا پرنده هایی که در من لانه ساخته بودند
پاییز همیشه منم
که تو را با خودم قدم می زنم
و از چال گونه هایت نوحه خوان می شوم
و خیال میکنم رنگ لبخندت بیادم مانده
و خیال می کنم بیادم مانده
رنگ لبخندت
من مثل مسکو سردم
چه زود به زمستان پرتاب شدم
تبعید...

 


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 457

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


هی می خواهم بگویم برو
هی چکاوکی در گلویم گریه می کند ...

 

 

بتول مبشری
 

 

بتوبل مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 50

صفحه قبل 1 صفحه بعد