تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-27
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

کوچه ی بچگی هایم کو
گالش های قرمزم
پیراهن گل گلی یاسی 
همبازی هایم
سنگ های چاری بازی مان
عطر پیچ های امین الدوله 
قهر و آشتی های ساده
کوچه ی بچگی هایم کو
کاش صدایم بزند
تمام کف خاکی اش را کودکانه بدوم
بغض حجیم ( بدسالگی ام ) را
میان دامن هاجر خاتون ام 
دل سیر بتکانم
بابا حاجی به پیاله ای چای بیدمشکی مهمانم کند
خاله ربابه بشقابی انجیر تازه
زیر درخت توت پیر کنار آن حوض نقلی 
بنشینم
و سلام زری مان را به ماهی های قرمز شیطان برسانم
کوچه ی بچگی هایم کو
همین دیروز به خواهرم گفتم
من
من سالهاست راه گم کرده ام 
خدا سال ....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 609

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

اگر شنیدن آهنگ قدیمی ای
سوت قطاری
فریاد دستفروش دوره گردی
کوکوی مرغکی
هوایی ات کرد
اگر صدای باد جانت را به هم ریخت
یا بارش چکه های باران
دلت را تا دور دستها برد
اگر کسی شعری زمزمه کرد
و حواست پرت شد
به چتری
کلاهی
پیاده رویی
کافه ای
اگر ته فنجان قهوه ات 
دنبال دستی
سایه ای
چشمانی بودی
اگر شب ها خیال بوسه ای
لبخندی
اخم و عتابی 
خوابت را ربود
اگر با این شعر ناتمام گریه ات گرفت
کارت تمام است
دلت رفته
خلاص ....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 107

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی


تویی تویی مسبب تمام ارتــــــــکاب ها
که از تو شعله می کشد گناه ها صواب ها

نشانه می روی مرا به چشمهای میشی ات
به شکل فال قهوه ای که تلخ با جواب ها

به شب بهانه می شوی کنار بغض بالشم
به سینه میفشارم ات سراب ها سراب ها

شماره ات به رمز دل به گوشی ام خزیده است
به نام دل به کام کی ؟ عذاب ها عذاب ها

شبانه های دربدر بساط باده بود و من
زدم به قاب عکس تو که نوش با شراب ها

نه شب تمام می شود نه بغض سرد پنجره
نه بیقراری زنی به بوسه ها عتاب ها

هوار می کشم تورا نفس نفس بریده ام
نفس بده نفس بده شتاب ها شتاب ها

تو را به کام می کشم چنان حریق جنگلی
رهایی از خیال تو ؟ به خواب ها به خواب ها

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 603

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

دلتنگی یعنی تماشای یک کاج تنها
حوالی قبری با رویاهای جوانمرگش
دلتنگی شمردن شکیبایی مزارهای جوان است
در اسارت خاک ...
خاک
دلتنگی تماشای پرواز یا کریم هایی ست 
که بر کاج مزار عزیزت لانه گذاشته اند
و نگاهشان ملامت ریز است
از دیر آمدن هایت
دلتنگی ملاقات های بی بهانه ای ست 
که روزهای وسط هفته ات را پنجشنبه می کند
که روزهای تمام هفته ات را پنجشنبه می کند
دلتنگی حضور محزون ماه است 
از پشت ابرهای سوگوار بهشت زهرا
وقتی که باید بروی
و ماهِ دلت را بسپاری به نجابت کاج ها
به وفاداری یا کریم ها
و خاک
خاک بی ترحم ......
غروب دلگیر بهشت زهرا ....کرمان

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 613

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

یک زن میان آینه مخفی ست
یک زن که به تصویر بیست سالگی اش 
روی دیوار روبرو 
تلخ می خندد
یک زن که هر روز دانه ای موی سفید
به رخ خودش می کشد
و هر روز مچاله تر میشود
نگاهش را خوانده ام
به مرگ می اندیشد 
که پشت پنجره ایستاده
و به تو
تو
اگر پادر میانی کنی
بعد ِاین همه و آن همه سال
شتاب کن عزیزم
پیش از آنکه مرگ از پنجره بگذرد
پیش از دود شدن اخرین سیگار
به آن زن توی آینه
بگو که آمده ای
بگو سلام


......
بتول مبشری

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 598

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی


این را برای تو می نویسم
برای رویاهای زخمی تو
برای سقوط بالهایت
که قرار بود هم بال پرواز من باشند
بعد از تو
قاصدکی از حوالی دردهای من
عبور نکرد
دستی نارنج های به خاک افتاده را برنداشت
بعد از تو
شب مهمان ناخوانده ای بود که آمد
ماند 
ماند 
صاحب خانه شد
بعد از تو عقربه ها روی ساعت درد ماندند
و پاییز این راهزن شورشی
عبور بهار را ایستاند
بعد از تو
ابری نبارید
چکاوکی نخواند
آلاله ای به گل ننشست
بعد از تو
تمام تفنگ ها رو به من نشانه رفتند
و بنگ بنگ
احساس بود که تیرباران شد
بعد از تو
عطر یاس های محبوبه شب به حبس رفتند
بعد از تو
یک صندوقچه خاطره ماند
پیراهن هایی که در چمدان گریه می کردند
و شال گردن طوسی که بر چوب رختی چوبی خشکش زد
بعد از تو من 
آنقدر ُمردم
آنقدر مردم
که تقویم ها هر روز
سال مرگی ام را به رخم کشیدند
امروز بیست و یکم تیر است
تیر
ماه سوگوار

 

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 627

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

و کرمان بعد از این چقدر گریه کم بیاورد
و پادگان 0 پنج
هر شب چقدر خواب ببیند
سربازهایی را
که میرفتند تا با کلاه و پوتین
به لای لای حزین مادرانشان برای هزار سال هجری
بخوابند
به فرماندهان بگویید
نوزده تابوت را به قله ی کوههای هزاربسپارند
نوزده قوی سپید خیال پریدن دارند
من از ریسه کشیدن چنارهای شهر بیزارم
فصل فصل مرگ است
مرگ قوها


بتول مبشری

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 644

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی


دارم سراغ چشم هایت را
از عکس های کهنه میگیرم

با اشک می شویم خیالت را
ماندم چرا ازغم نمی میرم

ماندم چرا بعد از تو جا ماندم
با روح برفی زندگی کردم

خون شد دلم در عصر یخبندان
زخمی شدم دم برنیاوردم

بغضی به شکل سیل ویرانگر
از سمت چشم ات بر دلم جاریست

می نوشم از اندوه چشمانت
تلخی دردی را که تکراریست

بعد از توبا پاییز خوابیدم
پر پر شدن را در خودم دیدم

یخ زد تنم در قطب دلمرگی
در حَصر یک احساس پوسیدم

بی تو زنی با حکم تبعیدی
مغلوب بازی های تقدیر است

پای عبورش مرد راهی نیست
بی تو زنی از زندگی سیر است

بی توچنان یک عکس بی لبخند
در قاب سرد بیکسی ماندم

یا در هوایت گریه می کردم
یا با خیالت شعر می خواندم

بعد از تو ایلی دربدر بودم
هر جا رسیدم کوچ راهم داد

یعنی که دست بیقرار باد
تا مرز جان کندن پناهم داد

بعد از تو یک کولی بی آواز
یک پرسه گرد شب بَلد بودم

آتش زدم نی زار جانم را
هی سوختم هی راه پیمودم

آن قوی تنهایم که بعد از تو
با موج های غصه درگیرم

یک شب به دریا می زنم یک شب
زیــــــــر نـگاه مـــــــاه می میــــــرم

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 621

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

سودای رفتن داشت
مرغی که سفر را به پَرش بسته بودند
از دورها نجوایی صدایش زد
انگار کسی گفت 
آه
کوچید به سمت صدا
عمری ست میان خلنگ زارها
سرگردان مانده
بالهایش دچار خارهاست
آه میکشد
و آن دورها
باز مرغی مهاجر وسوسه می کند 
رفتن را

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 649

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی


با جمله دردهای دهان گشاده ی دنیا معاصرم
با کودکان همیشه گرسنه ی تنها معاصرم

با مادران نقره داغ شده با داغ های تلخ
با نوعروس های سیاه پوش در اینجا معاصرم

هم عصربا زنان خیابان ُواختلاس وُ حادثه ام
من با جماعت به اصطلاح هرزه وُ رسوا معاصرم

با مردهای هزار دل هزار خانه هزاربار رختخواب
با تن فروشی به مصرف وُ میزان بالا معاصرم

با فقر... اعتیاد... توهم... جنایت... جنون... خلاف
با آخر خط سرای سالمندی مادران و پدرها معاصرم

با دزدهای همیشه حرفه ای و گردنه هایی پر از عبور
با خانه هایی برای خواب ولی از جنس مقوامعاصرم

با تیتر درشت مجله های روز فروش کلیه برای نان
با سفره های خالی و غرور های له شده در اینجا معاصرم

بوی لجن گرفت نوشته هایم وُ حال تهوع گرفته ام
آری لجـــــــن گرفته ام و ُ( باجمیع لـــــــجن ها معاصرم )


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 589

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

سخت است 
این که هر شب
خواب ببینی
از پشت چادر نماز لطیف مادرت
به سمت خودت سرک می کشی
دست تکان می دهی
ولبخند می زنی
تنهایی مسیری ست که عبور را بغل می کند
و به سر نمی رسد
مثل نرسیدن های من 
به خودم

 

 

‏بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 612

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی


بعد تو
خانه خانه نبود
بعد تو درخت سنجد پیر مدام گریه میکرد
بعد تو زنبق ها حال دلم را خوب نکردند
چقدر بعد تو همه چیز عوض شد
انگار عطر و بوی پیچ های امین الدوله با تو چال شد
دلم بوی روسری ات را می خواهد
بوی چوب مِجری کهنه ات را
بوی سیب های دامنت را
ربابه یک شب بیا میان شانه های نحیف ات
دل سیر گریه کنم
ربابه
بعد از تو آدم ها مثل چراغ های ایستاده ی بغل خیابان
سرد و مغرور
فقط تماشا کردند
هر که رفت
هر که آمد
فقط تماشا کردند
بعد از تو همه چیز یخ زد
مثل عصر یخبندان
و من در خواب هایم
هی دویدم
هی دویدم
تا میان چادر توپ توپی سرمه ای ات
پناه بگیرم و گرم شوم
ربابه خمار چشمانت کو
ربابه نقل های عیدانه ات کو
ربابه دلتنگم بهار آمده
ربابه ...

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 758

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

تو را می خواهم
برای همه ی بایدها
تمام نبایدها
برای این که سال ها را به هم تحویل دهیم
برای توت تکانی های مان توی مسیر ده بالا
برای چیدن تربچه های نقلی سبد نهارمان 
تو را می خواهم
تا بنشینی و با لبخند موهایم را ببافی
و من زیر چتر نگاهت دختری چارده ساله بشوم
تو را می خواهم
برای لمس باران های بعد از این
برای اینکه لانه ی یاکریم ها را با هم نشان کنیم
برای با تو گفتن از درد دستهایم
شقیقه هایم
و نوازش جادویی انگشت هایت که نجیبانه مرهم اند
برای نمک خنده هایت وقتی که نمره ی چشمم بالا می رود
و تو عینک نزدیک بین ات را به نشان همدردی بالا می بری و می خندی
تو را می خواهم
برای اینکه اعتراف کنم زانوهایم چند وقتی ست می لرزد
برای اینکه باغچه ی کوچکمان را با هم بکاریم
اطلسی هایمان را با هم آب بدهیم
قرص هایمان را با هم بخوریم
و فنجان چای مان را به هم تعارف کنیم
تو را می خواهم 
برای شیدایی عصرهای بهار
برای دلگیری روزهای بلند تابستان
برای عبور از پاییز واندوه کوچ پرستوها
تا کنارم باشی و بگویی غصه نخوربا چلچله ها برمی گردند
تو را می خواهم
برای صبح های سرد زمستان
و دانه هایی که به گنجشک ها هدیه می دهی
تو را می خواهم برای خودم
برای اینکه تنها تو می دانی کدامین روز اولین موی سرم سفید شد
برای لبخندت که همیشه بر دیوار دلم قاب است
تو را می خواهم برای آخرین سفر
آخرین ایستگاه ....


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 704

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

زل می زنم
به آن زن توی آینه 
و شباهت ها دست و پای حواسم را می بندند
می خواهم بگویم آینه 
ای آینه
صدایی آه می کشد 
تنهاتر از تو ندیده ام
نبوده 
هرگز نیست 
و آنجا توی کمد
پیراهن سفید عروسی ام 
های های گریه می کند
بینوا عزای نارنج هایی را گرفته
که قرار بود اول شکوفه کنند
بعد تاج یک سر مغرور شوند
دوباره یادم به لک لک های حوالی سپیدرود کشید
وقتی که جفت هایشان را صدا می زدند
و من آن روز روی نیمکت هفتم پارک ساحلی نشسته بودم
انگار شنبه بود
وانگار باران بال های روسری ام را می بوسید
پنجره بسته است
و اتاق پراست از سارهایی 
که به آینه می خورند
و میان سردسیر دامنم سقوط می کنند
زل می زنم به زنی توی آینه
آینه 
ای آینه
یکی زیر گوشم نجوا می کند
رژ های قرمز کبودی لب ها را می پوشانند
سردی لبها را نه.....


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 750

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

وقت آن است یکی حال مرا خوب کند
لشکری را که به من تاخته سرکوب کند

شور احساس بریزد به جنون سالگی ام
حالت ِ بی کسی ام را کمی آشوب کند

این منم آینه ی دق به تماشای خودم
بسکه زنگار کشیدم به سراپای خودم

پس زدم خاطره ها را که نفس تازه کنم
شدم آوار به سرتاسر دنیای خودم

همه ی شهر به من زخم دمادم زده اند
عمق یک برکه ی آفت زده را هم زده اند

شب من مثل شب فاجعه پر دلهره است
قرص ها خواب مرا یکسره بر هم زده اند

شانه کم نیست ولی شانه ی دلخواه کجاست
همه فانوس بدستند ولی ماه کجاست

شب به شب از دل هر کوچه کسی میگذرد
رهگذر هست ولی همسفر راه کجاست

های لوطی قدیمی خبرت نیست که نیست
شور و احساس صمیمی به سرت نیست که نیست

کاش از سمت گذرگاه دلم رد بشوی
شوق پرواز به احساس پَرَت نیست که نیست

لوطی زیر گذر حال دلم بد شده است
قوم چنگیز از اطراف دلم رد شده است

قُرُق فاصله را بشکن و از راه برس
برس از راه که این خسته مردد شده است

وقت آن است یکی حال مر ا خوب کند
لشکری را که به من تاخته مغلوب کند

شور احساس بریزد به جنون سالگی ام
حالت بی کسی ام را کمی اشوب کند


بتول مبشری

 

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 661

صفحه قبل 1 صفحه بعد