تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-30
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 آذر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

شبیه خودم نیستم این روزها
تو که نمیدانی
شبیه یک شب تاریک 
یا که دریای پرموج و طوفانی
مدام می پرسم از خودم که هستی تو؟
خودم جواب میدهم به خودم 
سایه ای محو و پنهانی
غریبه ام غریبه ای ناشناس که می کوبد
مدام بر سر خاطره هایش
از سر پشیمانی
به عکس های بی رنگ خیره میشوم 
دوباره با اندوه
به لبخندهای بی نشانی وُ
چشم های بارانی
یکی به گریه می پرسدم تویی این زن ؟
یکی به درد می گویدم
خود تویی آری
غریبه ای به تمسخر به تلخ خنده می گوید
چقدر شبیه خاطره هایت شده ای
شبیه بغض های پنهانی
صدایی از عمق تاریک آیینه میگوید
ببین تویی ! خود تو
بینوا
نمیدانی ؟.......


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-30 , | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 آذر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

مفهوم این دلتنگی بی های وهویم چیست دق کردم
حسی بجز بغض مداوم در گلویم نیست دق کردم

گم کرده ام حتی نشانی خودم را توی آیینه
غیر از زنی سرخورده چیزی روبرویم نیست دق کردم

دق کرده ام یعنی که می میرم به استمرار
یعنی که ماندم بین حصرِ سایه با دیوار

دق کرده ام یعنی هوای خانه ام ابری ست
تنهایی ام خط می خورد با جوهر تکرار

دق کرده ام یعنی که مثل بادها آشفته سر بودم
یک عمر کنج خلوت ام هم دربدر بودم

دق کرده ام یعنی دویدم بر مدار هیچ
یعنی که از احساس بودن دورتر بودم

دق کرده ام یعنی اتاقم سرد و خالی بود
پایی اگر سر زد به احساسم خیالی بود

یعنی اگر دستی به قلبم دانه ای پاشید
طوفان بیرحمی همان جا آن حوالی بود

دق کرده ام یعنی به تن کردم عزایم را
در خود شکستم تکه تکه ....های هایم را

دق کرده ام یعنی که شُستم در مسیر درد
همدست ِ باران ردپای اشک هایم را

دق کرده ام یعنی که نزدیک ام به پایانم
در مجلس ختم خودم ساقی و مهمانم

یک شب شبیخون زد به سرتاپای من پاییز 
عمری ست دامنگیر نفرین زمستانم

مفهوم این دلتنگی بی های و هویم چیست ؟ 
دق کردم ......

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-30 , | بازديد : 31

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 آبان 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

وقت آن است یکی حال مرا خوب کند
لشکری را که به من تاخته سرکوب کند

شور احساس بریزد به جنون سالگی ام
حالت ِ بی کسی ام را کمی آشوب کند

این منم آینه ی دق به تماشای خودم
بسکه زنگار کشیدم به سراپای خودم

پس زدم خاطره ها را که نفس تازه کنم
شدم آوار به سرتاسر دنیای خودم

مردم شهر به من زخم دمادم زده اند
عمق یک برکه ی آفت زده را هم زده اند

شب من مثل شب فاجعه پر دلهره است
قرص ها خواب مرا یکسره بر هم زده اند

شانه کم نیست ولی شانه ی دلخواه کجاست
همه فانوس بدستند ولی ماه کجاست

شب به شب از دل هر کوچه کسی می گذرد
رهگذر هست ولی همسفر راه کجاست

های لوطی قدیمی خبرت نیست که نیست
یادی ازحس صمیمی به سرت نیست که نیست

کاش از سمت گذرگاه دلم رد بشوی
نه سلامی نه ندایی اثرت نیست که نیست

لوطی زیر گذر حال دلم بد شده است
قوم چنگیز از اطراف دلم رد شده است

قُرُق فاصله را بشکن و از راه برس
خط اندوه پس از تو خط ممتد شده است

وقت آن است یکی حال مر ا خوب کند
لشکری را که به من تاخته مغلوب کند

شور احساس بریزد به جنون سالگی ام
حالت بی کسی ام را کمی آشوب کند

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-30 , | بازديد : 54

صفحه قبل 1 صفحه بعد