تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-6
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

عصر جمعه
عصر دلتنگي ست
کش مي آيد
دلم را مچاله مي کند
ياد تو را
هوار مي کشد
مشترک مورد نظر آن روزهاي درد
گذشتي و گذشت
اين جمعه و جمعه هاي نيامده
اينجا که نيستي
آنجا ؟
کجا يي تو ؟
در دسترس کيستي ؟ ...

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 294

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

آتشفشان کوه تفتان
ميان چشمان تو
گدازه هايش حواله ي جان من
نگاه که ميکني
من ذوب ميشوم
سقوط ميکنم
ميان قطب تنهايي همين آغوش
دست هايت را به من بده
راه دوري نمي رود
ميان دگمه هاي پيراهنم
جرقه ميزند
شعله مي کشد
نفس هايت را به من بده
راه دوري نمي رود
مي پيچد ميان گيسوان و شال فيروزه اي ام
آتش مي گيراند
مشتعل مي شوم
من سردم است
من سردم است
مثل شبهاي يخي قلعه هفت دختران
قنديل بسته ام
و ميداني
تا تو نيايي
هرگز گرم نخواهم شد ..

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 307

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


فال تاروت گرفته ام
براي آمدنت
فال قهوه
فال چايي نيز
زبان همه ي فال ها را بلد شده ام
يا مي آيي که بيايي
يا بميرم که بميرم ....

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 286

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

آن که شکستي ش
دلم بود
دل
عهد تو اين بود
وفايت چنين .....

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

شبها کنار بالش او شعر ميگويي ؟
انگشت هايت لاي موهايش پريشان است ؟
در پيله ي آغوش او پروانه مي رقصي
چشمان خواب آلوده ات لبريز توفان است ؟
شبها نفس هايت ميان بازوان اوست
سرگرم عطري کهنه از باغات ليمويي ؟
گاهي به روي بسترش مستانه ميلرزي
گاهي بگوشش عاشقانه قصه ميگويي ؟
شبها که بيرحمانه با او گرم و درگيري
با داغ لبهايت برايش فال ميگيري
يک زن درون آبي پيراهن اش تنهاست
واگويه اش شبهاي تو با آن تن رسواست....

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 247

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


ما کنار کوچه جا مانده ايم
زري خواهر !
بي نفس بي هوا مانده ايم
زري خواهر !
کفشهاي بچگي هايمان که تنگ شدند
بي گمان برهنه پا مانده ايم
زري خواهر !
بغض هاي بي ترحم گذشته از من و تو !
سال هاست بي صدا مانده ايم
زري خواهر !
عشق هم بکارمان نيامد آخر
اي دريغ دريغ
روي دست خدا مانده ايم
زري خواهر ! ........

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 274

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

شي نا
شي نا
( که نيشک )
دخترک دل فريب کورد
پابرهنه ميان خوب هايم دويده اي
ميان اين همهمه ي ميان سالي
آسمان آبي ...شي نا
عطر وحشي گلهاي سردشت
لطافت قله هاي آربابا
زمزمه هاي آهناک دالاهو
جادوي غار سهولان
شي نا
هواييم کرده اي دختر
کوههاي صاحب الزمان کرمان
خفه ام مي کنند
مرا به خواب هاب گل محمد چکار بود
به لطافت اندام مارال
هه سه تا
نفس
نفس بريده ام
شي نا دخترک کورد
نام تو عطر ناک
نام تو اشوب
اسمان آبي
به داد برس
ميان زايله ميان همهمه ميان کوير
گيسو به باد داده
نفس ميزنم
در هواي ناب کردستانت
شي نا شي نا
نام زيباي کورد
ولوله
دل کوب
شي نا
دخترک زيبا
گياني گيانم
شي نا .....

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 285

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


اين که از ياد برم جور تو را کافي نيست
بده شلاق که با حوصله حدت بزنم ...

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 274

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 


دامنم بوي سيب ميدهد ..... آدم!!!
بيا برويم از اين بهشت وسوسه گر
مرا چکار با سيب چيدن
يا که سيب دزديدن
هنوز تو آدمي و بد نشدي
براي حواي دلت
هنوز معجزه اي
تو راچکار به وسوسه
يا که لبهاي شيطاني
تو را چه به آغوش هاي پيدا و پنهاني
تو را چه به هر روز به آستان يکي بودن
به بستر اين و آن پناه بردن
مدام دل پيمودن
به آتش هوس
سر به حواهاي بيشمار زدن
براي فريب هر حوا
دوباره دست به ابتکار زدن
مرا چه به گريه چه به در خودم ترک خوردن
مرا چکار به از دست جورتو
روزي هزار بار دل مردن
هنوز سيب بوي دامن عطرناک من است
هنوز دل حواي تو شبيه به حواس هاي زن است
بيا برويم از اين بهشت توخالي
بيا و آدم بمان
نه يک مترسک نگهبان پوشالي
هنوز تو آدمي و بد نشدي
بهشت را و مرا دور زدن
بلد نشدي .....

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 294

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 


اينجا
همين جا
برف مي بارد
انگار عقد آسمان شده ام
چه کم دارم ازاين آلبالوي بي حياي گوشه ي حياط
چادر سپيد بر سر انداخته قر مي دهد
يا اين سيب طناز عشوه گر
با دستکشهاي حرير برفي
کنج دل باغچه به کار رقصيدن است
يکاره چشمک هم ميزند
چه کم دارم از کاج زيباي همسايه
چه کم دارم از آن کبوتر لبه ي ديوار
بايد عروسي کنم
آسمان عقدم کن
مهريه ام دشت بيکراني برف و بوسه
آسمان ببار
خدا سال خواب ديده ام
عروس سپيدپوش آغوش مهربان تو بشوم .....

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 291

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

باران که آمد
تو شعر شو من بوسه
تو بوسه شو من شعر
مرا به زير چتر شانه هاي خودت پناه بده
کوتاهم اما نوک پا بلند مي شوم
لبهايم به طعم بابونه خواهد رسيد
برايم واگويه کن
باران
بوسه
بابونه
چه آرامشي
ميان شانه هاي تو
دشت زاريست عطرناک
شکوه نجيب تلاقي
بوسه و باران و عطش
بگذار قد بکشم
بگذار با نوک پا بلند شوم
شاعر هم که باشي
دست آخر
منم که شاعر هميشگي
شعرها و بوسه هاي توام

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 441

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

داشتم مي گفتم مادر
نصيحتم نکن
دلم نمي خواهد
عاشق مي شوم
موهايم را به باد نشان ميدهم
هر که گفت تو
مي گويم خودت
او که دستم را بگيرد
ديوانه ام اگر پس بکشم
نگاهش مي کنم نگاهش ميکنم تا نگاهم کند
دوست داشتن عقوبت دارد
اما گناه نيست
نگو مادر
دلم مي خواهد
سهم دلم را به مردها نمي بخشم
بگذار به امروز تو که رسيدم
ميان بغض هاي قفل شده بر گلويم
نفسي بکشم
بگويم من زنانه عاشق شدم
زنانه زندگي کردم
چه شد ؟
چرا گريه ميکني مادر ؟ .....

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 287

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


تو رفته اي
تو رفته اي ....
اما هنوز کسي براي من نان تازه مي خرد
گل هاي باغچه ام را آب ميدهد
کلاف کامواي طوسي ميخرد تا براي زمستانش شال ببافم
جاده هاي باراني کنار دست من مي نشيند
با صداي گرم دونا سامر برايم مي خواند
when i need you ..............
من هم آرام زمزمه کنم :
چشم هايم را مي بندم جزدر لحظاتي که با تو هستم
هنوز کسي برايم رمان جان شيفته مي خرد
برايم گل نرگس مي آورد
آنهم کوپه کوپه
عکس کوچکم را جيب بغلش ميگذارد
درست کنار قلبش
سيگار را از ميان لبهايم برميدارد
هنوز يکي به من ميگويد تنبل خواب الو
ميگويد دستهاي کوچکت را براي چشمانم قاب کن
آخر دستهايم را دوست دارد
چشمهايم را دوست دارد
اوه چه باراني
اشک اگر امان دهد
بروم دونا سامر گوش کنم
when i need you .....
when i need love .....
وقتي که من به تو احتياج دارم
وقتي که من به عشق احتياج دارم
وقتي که ...

 

 

بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 270

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

برگرد به من
بيجار بدون آب که شالي نمي دهد
که آبگير عشقبازي مرغابي ها نمي شود
که بوي خوش برنج در هوا نمي پراکند
خدا سال است
که به انتظار بارانم
خدا سال است که خواب حضورت معطرم ميکند
خدا سال تنهايي کم نيست
فکر کن
از رفتن تو
تا نديدن و ننوشيدن دوباره ي تو
خدا سال انتظار
خدا سال عطش
برگرد به من
باران شو
اين کهنه بيجار
از تو جان مي گيرد
سبز مي شود
عطر برنج هاي اين شاليزار
بعد از حضور تو
ديوانه وار خواهد شد
ديوانه وار .....

 

 

بتول مبشري


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 211

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


جاي خالي تو
فقط با تو پر ميشود
با تو
صندلي کنار دست من
تو را کم دارد
تو باشي
قهوه ي داغ صوفي باشد
کيف زرد رنگ من هم
ميان پک هاي عميق سيگار ت
تو محو من باشي
من گيج نگاه تو
باران بر پياده روي بيرون کافه بکوبد
و صدايي پرتمان کند
به حواس دست هايمان که مي سوزند
در عطش گره خوردن
يکي شدن
و حواس چشم هايمان
که پرت شده به چشم هاي
هر يکي
آن يکي
صدايي از دور
روزگاري آمدي تا در کنار من بماني ...
روزگاري.....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-6, | بازديد : 226

صفحه قبل 1 صفحه بعد