تبلیغات اینترنتیclose
اشعار بتول مبشری-7
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

با تو
از جهنم به بهشت
مدام
در حال تبعيدم
نباشي
در اعماق چاه ويل
وحشيانه مي سوزم
بيايي ميان آغوشت
بهشت
آبادي
هزار هزار سيب

بوسه
با لبخند .....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 244

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

شانه هاي تو
حريم مهربان سر دردناک من
سر به وسعت بيکران شانه هاي تو گذاشتن
دريا باريدن
طوفان را رد کردن
شانه هاي تو
بستر آرامش
بوسه گاه خواهش
شانه هاي تو
نارون سبز اعتماد
دستهاي من پيچک نياز
تا کجا با تو بالا خواهم رفت
تا سر شاخه هاي بوسه
نوازش نياز
قد مي کشم در پناه شانه هاي تو
به خورشيد طعنه مي زنم
آفتاب ...سلام
تو باش و شانه هاي ستبرت
تمناي قدم زدن
تا تمام باران ها ...

 

 

بتول مبشري

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 276

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

بوسه هاي نداده را بياور
وگرنه به سال بکشد
شيخ پابرهنه
خمس و زکات مال مي طلبد ...

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 208

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

تو رفتي
من ماندم
رد بوسه هاي تو بر گيسوان و گردن من جاي ماند
رد اشک هاي من برخطوط پيراهن تو
من ميدانم جاي خالي سرم
روي سينه ات بهانه مي گيرد
تو ميداني جاي نوازش دست هايم
روي گونه هايت دلتنگي مي کند
ديروز شال فيروزه ايم دست هايت را صدا زد
و من صداي خواهش دگمه هاي پيراهنت را شنيدم
پيراهن چهارخانه ي طوسي ات را که آنهمه دوستش داشتم
به من بگو تو با تمناي دست و نگاهت چه ميکني ؟
به من بگو من با فرياد التماس دلم چه کنم ؟
موهايم را که آن همه پريشان ميخواستي
اين روزها در سوگ انگشتان تو عزادارند
يا تو به داد من برس
.........
يا باز هم
تو
به
داد
من
برس .....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 258

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

ياد ايستگاه اتوبوس بخير
ياد نوجواني و بيتابي
آن نگاه هاي زير چشمي صبح به صبح
شب به شب خيال چشم ها جنون و بيخوابي
فوزيه همدل عاشقي هايم
من کجا ماندم امروز تو کجا
ياد خنده هاي نقلي مان بخير
ياد آن روزهاي سر به هوا
تو کجايي علي عشق اول من
ياد معصوم سالهاي بلوغ
نامه هاي لاي کتاب يادت هست ؟
شعرهاي مشيري و اخوان و فروغ
صندلي هاي اتوبوس تهران پارس
غرق و لبريز خاطره هاي ما ماندند
بوسه هاي نداده و اشک هاي بيگناه ما
بين فلکه هاي تهران پارس جا ماندند
مانده لاي ورق هاي کتاب شيمي من
ردپاي اشک هاي مرواريد
لابلاي خطوط دفتر فيزيک
آنهمه کارت پستال
پيامِ بوسه و تبريک
در تمام مسير دل نوردي ما
از اتوبوس تا کنار مدرسه ... خانه
قصه ي نگاه بود و لرزش دست و کتاب
چشم هاي غريب مانده و نگاه هاي دزدانه
ياد ان روزهاي پاک و ساده بخير باد
فصل دل طپيدن هاي مدام بلوغ و بلوغ
بالش خيس اشکهاي شبانه ي من
ازدحام هر صبح ايستگاه شلوغ
هرچه اين سال ها گذشتم از تهران
دربدر به هواي خاطرات ريز و درشت
نه نشاني از علي نه فوزيه
نه بتول ..
واااااي تهران دربدر شده
خاطره ها را کشت ...

 

 

بتول مبشري


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 248

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

رنگ آهو زده ام بر عطش چشمانم
تا ببيني و دلت پر بکشد آب شود

به تنم عطرِ اقاقي زده ام با گل ياس
که بنوشي و دلت خسته و بيتاب شود

** **
اين همان پيرهن آبي ِدلخواه تو بود
که نشسته به سراپاي تماشايي من

گل مويي که ره آوردِ تو بود از سفرت
جاگرفته به سرِ سرکش و سودايي من

** **
قصد کردم که به جادوي نگاهم امروز
شعله اي سخت به چشمان خرابت بزنم

جام لب هاي هوس نوش لبان ِتو شوم
طعمي از بوسه به هر پيکِ شرابت بزنم

** **
تو هم امروز برايِ دلِ من ماه بپوش
شال طوسي و کت ِطوسي دلخواه بپوش

يک بغل نرگس خوشرنگ بغل گير و بيا
مرد خوشبخت ! کمي مستي بيگاه بپوش

** **
ساعت ِ هفت که شد وقتِ قرار من و تو
شعر و لبخند و غزل مايه ي کار من و تو

هر چه از جنس نوازش به دلت بود بيار
بوسه و اشک کمي بعد فرار من و تو .....

** **

 


بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 305

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

رفتي
غرور آينه ها هم شکسته شد
ديوار صبر ثانيه ها هم
شکسته شد
سدي شکست
حوالي ِچشمهاي زني غريب
سيلاب زد
پل صدا هم شکسته شد
ناقوس ياد تو هي
دام ...
دام ...
دام...
يعني که حتـــي دل ِ خدا هم
شکسته شد .....

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 226

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


چنارهاي باغ شازده
بهانه ات را مي گيرند
اين را من نمي گويم
باد مي گويد که از حوالي کوههاي ماهان
شتاب ناک آمده
مويه ميکند نبودن تو را
حالا که هيچ
باران ...باران هم که بيايد
خيالت به آمدن نمي کشد ؟
دوستت دارم ها يمان را واگويه مي کنم
مبادا گمشان بکنم
روح شازده فرمانفرماي پر طمطراق آزرده شود
و دل صبور چنارها ترک ترک
و باد اين پيام آور شيون و همهمه
قهر کند و يا کنار دست هاي عاشق من
سقوط کند به خاک بيفتد
ابرهادر راهند
هواشناسي کرمان دروغ نميگويد
باران که زد
تو باش
بوسه هاي نداده و
سرشانه هاي خيس
راستي مي شود به گرماي پالتوي طوسي تو پناه برد
ودر جغرافياي وسعت مرز اندام تو
گم شد به خواب رفت ؟

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 307

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

امروز آبستن همه ي يادهاي توام
اگرچه اينجا روز باشد
تورنتو شب
يا خورشيد داغ کرمان
برفهاي منجمد کاناداي يخ زده را
نتابد و آب نکند
من درد مي کشم
اين طفل پا به ماه
يادگار توست
در بطن اندوه زني از گذشته هاي دور
زني که خاطره هاي چهار درد
امان دلش را بريده اند
فرياد ميکشم
آهاااا .........ي
شايد تو بشنوي ...

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 242

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


امروز همين امروز
نگاهم به بيرون پنجره افتاد
به باغچه ي دلتنگ زمستاني
درخت سيب برهنه بود
هياهوي گنجشک ها مدام
دلم گرفت
دلم گرفت
گنجشک هاي بيقرار
از اين شاخه
به آن شاخه
دنبال چه ؟
يادم به تو کشيد
به تو
گنجشک سر به هوا ي مهاجر
کجايي تو ؟
امروز به دامان کدام ياس احساس
از کدامين ديار
جيک جيک مستانه ات به راه است
فردا آيابه دامان کدام آلبالوي تنها
شعر خواهي خواند
شبها
شبها که باران بزند
گنجشکک هزار سودا
روي کدامين شاخه ي آواره
با که نجوا خواهي کرد
دلم گرفت
دلم گرفت .....

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 316

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


من شکسته ام
خيلي وقت پيش
آن روزها
آن روزهاي مه آلود خيلي دور
روزهاي برفي بهمن
که کنار قلعه ي هفت دختر
قدم زدم قدم زدم
سگ لرزه زدم منجمد شدم
تا عبور تو را دست در دست او ببينم
من شکستم
موسم دردناک عيد
که جعبه جعبه بنفشه ي مست
به پيشواز باغچه ي او مي بردي
من شکستم
کنار چنارهاي خانه ي تو
و قار قار کلاغان خبرچين که حضور او را
ميان آغوش تو
جار مي زدند
آن روزها دلم
حالا ولي پايم
چه بي غيرتم امروز
ميان گچ هاي بي احساس فايبرگلاس
دغدغه و هراس و حسرتم اين است
اگر بيايي اگر زنگ بزني
با کدام پا
پرواز کنم بسوي تو
بسوي در ...

 

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 300

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

گناه اولم تو بوده اي
گناه آخرين ام نيز
چه باک اگر جهنم آغوش تو
مکافات آخرم باشد ...

 

بتول مبشري

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 329

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

بيا و دستهايت را بياور
مگر براي دستهاي تو بسيار شعر نگفته ام ؟
بياورشان بياورشان
دستهايت را بياور
پلک هايم
لبهايم
گونه هايم
موهايم
محتاج نوازش دستهاي تواند
بياورشان
زحمت شان بده
نوازش که سخت نيست
براي دست هايت بسيار شعر گفته ام
اداي دين کن
به شعرهايم مديوني
به آغوش بکش مرا و شعرهايم را
بياو دستهايت را بياور
مرا راهي شهر نوازش کن
دستهايت را بياور
دست هاي مرا ...

 

 

بتول مبشري


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 373

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


خسته شدم از مسير فاصله ها بيشتر
قطب شمال و جنوب حادثه ها بيشتر

رخوت اندام من وحشي چشمان تو
اين همه جنگ و گريز بغض و بلا بيشتر

دل به چه خوش کرده اي قصه صياد و دام ؟
هرچه شکارم کني وسوسه ها بيشتر

باور گرگ دلت آهوي دل ساده بود
صيد تويي عاقبت هرچه جفا بيشتر

پاي بکن در رکاب روي بپوشان بيا
تشنه ي دزديدنم خاطره ها بيشتر

روز شمار توام تا که پريشان شوي
وه که بدزدي مرا شور و نوا بيشتر

زمزمه بالا گرفت گوش کن اين قصه را
بوسه جا مانده از فاصله ها بيشتر ...

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 258

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 شهريور 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 


من معجزه ي توام
باور نمي کني ؟
خاتون آرامش تو
شاعر چشمهاي تو
بانوي مهتاب نشان شبهايت
باور نميکني ؟
اخم و سرگرمه هاي تو
با من بوسه مي شود
قهوه تلخ چشمان تو
با ترکيب عطرنارنج دستهاي من
صبح ات را بخير مي کند
صبحم را بخير مي کند
منتشر که مي شوم ميان بازوانت
پيراهن ات
زمستان تنت گر ميگيرد
سبز ميشوي
جوانه ميزني
آغوش سخاوت نارون مي شوي
من معجزه ي تو ام
يعني هنوز هم
باور
نميکني ؟ ......

 

 

بتول مبشري


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-7, | بازديد : 238

صفحه قبل 1 صفحه بعد