تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

 
این روزها هر بار که مادرم صدایم می زند
پشت پنجره ام باران می گیرد
سیب ها رسیده می شوند
سبزه قباها خبر مستی ام را به تاکستان می برند
ارغوان می شوم
باد را بغل میکنم 
دیوانه وار می رقصم
بوی گلاب های لاله زارسینه ام را پر می کند
کودک می شوم
سرم را به نارستان دامنش می سپارم 
تازه می شوم
سبز
زرد 
نارنجی
مثل نه سالگی ام
رنگ به رنگ
اما هر بار که مادرم را صدا می زنم
و دیر می گوید جانم
در گلویم هزار گنجشک بغض همهمه می کنند
مادرم کوچک و ظریف شده 
عینکش را مدام گم می کند
با خجالت می خندد
قصه هایش را فراموش کرده
و نمیداند چقدر
چقدر محتاجم
به شاهزاده هایی که هر شب روانه ی خواب هایم می کرد
و اسب های سفیدی که تا دوردست ها مرا می بردند
مادر
بزرگ شده ام
و میانسالگی
بوی شمعدانی هایت را از من دزدیده
راه خانه را گم کرده ام
نشانی ام بده
مادر .....

 


بتول مبشری
تقدیم به مادرم که مادرترین است



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 156

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 فروردين 1396 توسط سید مجتبی محمدی

شب گرفته ست خیالت به فراخوان کسی
قاصدی رفته زتو تا گذر و خوان کسی

پّر و خالی بشود حس تو از بوی بهار
بنشینی به هوایی لب ایوان کسی

عطر محبوبه ی شب خانه خراب ات بکند
یادت افتد به شبی بوسه و دستان کسی

شاخه ی نسترن ّ و پچ پچ گنجشک حیاط
جیک جیکی که گذشته ز زمَستان کسی

شورش خاطره ها پای تو را سُست کند
رد شوی دمبدم از سمت خیابان کسی

شانه بر باد دهی تا که خیال ات ببرد
چشم تا باز کنی خلوت و دامان کسی

گُر بگیری و ُبسوزی وُ نفس تازه کنی
خیس وُ لبریز شوی ازنمِ باران کسی

جان مردادی ات آماده ی طغیان بشود
آتش شعر بریزی به زمستان کسی

هاااااای مغرور قدیمی به دل ام گوش بده
گریه دارد بشوی نقطه و پایان کسی

من همانم که تو را بی سروپا می مُردم
تو جنونی که گذشتی ز بیابان کسی

وای از این بوی بهار و ترن خاطره ها
زیر آوار ِ شکستن سر پیمان کسی ....


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 210

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 فروردين 1396 توسط سید مجتبی محمدی


می شد از اندوه عصر چهار شنبه نگقت
می شد پی پازل های گمشده ی یادها آه نکشید
می شد درخت سیب باغچه را
از پشت پنجره 
زنی تنها با شانه های تکیده ندید
می شد 
اگر این ابرهای بنفش راهشان را کج می کردند
اگر کلاغ ها قارقارشان را به خانه می بردند
اگر دستخط تو اینجا نبود
اگر خاطره های تو 
به دست شعرها ی من در این خانه منتشر نمی شد
اگرذهن دست هایم ازلمس دستان تو خالی بود
به من بگو
بگو چند خورشید از من دوری
چند ماه
چند قبیله 
چند جنگل و رودخانه
ای دورترین پرنده ی مهاجر
مرا به من پس بده
وگرنه جنون غروب های اسفند کارم را تمام می کند ......

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 222

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 فروردين 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

از من دوری
خیلی دور
اما من تو را همین جا قاب گرفته ام
کنار شعرهایم
دست هایم
ارغوان هایم
کتاب هایم
و تنهایی ام که بی تو
هر روز وسیع تر میشود
از من دوری 
خبرش را دارم
مدل سیگار کشیدنت عوض شده
و شکل لبخندت
رنگ بارانی ات
حتی بوی سرد ادوکلن ات
و من چقدر کلافه ام
از بس به مرد جدیدی فکر کرده ام
که لباسهای تو را می پوشد
شکل تو راه می رود
و می خواهد دستهایش را هنگام حرف زدن
مثل تو تکان بدهد
راستی
از آنجا که هستی بهار رد می شود؟
باران می بارد؟
گل های لاله عباسی صورتی
کوچه های بن بست
خیابان های خیس
ترانه های قدیمی
تو را بیاد چیزی
یا کسی نمی اندازد ؟
مثلا .....
بگذریم
اگر می شود عکسی از آن دیگری برایم بفرست
راستی
بارانی قهوه ای ات را به او قرض بده
حالت چشم هایت
لبخندت
وآن شال گردن دستباف ات را که من بسیار دوست می داشتم


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 208

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 15 اسفند 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

کاشکی یکی از عصرهای آخرهمین اسفند
برگردی
خانه بوی گّل بگیرد
مادرم اسپند دود کند
زری چای بیدمشکی تازه دم کند
خاله ربابه کِل بکشد
عمو حسین کوچه را را چراغانی کند
ماه از چهار طرف خانه مان سرک بکشد
و من مبهوت این معجزه
گلهای صورتی پیراهنم را
به سمت نوازش دستهایت بکشانم
کاشکی برگردی

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 252

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 8 اسفند 1395 توسط سید مجتبی محمدی

باز باران وّ خیال
چک چک یاد تو در خاطر من
کوبش خاطره ها یی همه خیس
پشت این پنجره
باران به هیاهو سروپا می کوبد
شال ات اینجاست
کنارِ گّل پاییزی این روسری آبی رنگ
بوی سیگار وّ کمی ادکلن ِسرد
در آن جا مانده
پای دلتنگی چتری که نبردی به سفر
زن بارانی همدوش تو
دیری ست که تنها مانده
من بیاد تو به باران قدمی خواهم زد
شعرکی خواهم گفت
تکه ای یاد به ایوان غزل خواهم برد
و تو را پای سپیدار سرکوچه صدا خواهم کرد
شاید از عطر گریزان ِ صنوبر
دل ات آشوب شود
تن به باران بزنی
ساعت فاصله را روی ملاقات دلم
کوک کنی
آمدن ات تازه شود
بانی شورش من !
وعده مان نوبت باریدن ابر
کافه ی ماه نشان
پشت آن میز بلوط
که به تکرار مرا با تو تماشا می کرد
گوش کن
دفتری از شعر
کمی بوسه
ویک مزرعه لبخند
بیاورو بیا
منتظرم
خوب من 
معجزه کن باران را ......

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 358

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 بهمن 1395 توسط سید مجتبی محمدی


کجا پناه گرفته ای
پرنده ی پرهیاهوی گرمسیر
کجا آشیان ساخته ای
وقتی از تمام مرزها
و برجک ها 
و جاده ها
گذشته ات به سمت تو شلیک می کند
و هیچ سرزمینی
درخت هایش چنان افرا نیستند
که باد و یادها را تاب بیاورند
و سرگردانی ات را
کجا ی کوچیدن ات 
زنی به شکل من ایستاده 
تا هر روز
از پشت شیشه های رنگی مات
با دوستت دارمی
صبح ات را بخیر کند
و هر شب 
با بوسه ای
خواب هایت را نقره بپوشاند

کجا یی پرنده 
و چه روزی به من خواهی گفت
بجزحدود امن دست های معطر من
کجا سرزمین آرامش بود
آنهمه شتاب پریدن را....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 286

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 بهمن 1395 توسط سید مجتبی محمدی


پرنده ها 
آی پرنده ها
مرا از اینجا بردارید
یردارید و با خود ببرید
مرا از حدود پنجره ها رها کنید
از دهن کجی شیشه ها و آینه ها
از سماجت دیوانه کننده ی ساعت ها
و نگاه پر از حرف قاب عکس ها
مرا دور کنید 
از کوچه که بوی یاس نمی دهد
کفش هایم که مرا نمی شناسند
و لباس هایم که انگار مال زنی دیگر بوده
در قرنی دور
از بیلبوردهای تبلیغاتی آن مرد
با آن خنده های مصنوعی
و آن نگاه سرد سردرگم
که خطوط تلگرام را چنان بهم ریخته
که بجای دوستت دارم
خداحافظ مخابره می کنند
پرنده ها آی پرنده ها
مرا از اینجا بردارید
بردارید و با خود ببرید
تا باران 
تا ابر 
تا خیسی شفابخش خزه های خویشاوند با رود 
تا گستره ی آبی دریا
من خسته ام
چنان خسته ام
که هرصبح شانه های شکسته ام را به باد می دهم
وهر شب ماه برای تکه تکه های تنم
با من گریه می کند
پرنده ها آی پرنده ها
سارها
کلاغ ها
سبزقباها
درناها
مرا از اینجا بردارید
ببرید
ببرید
.........


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 316

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 دی 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

ترکم کرده ای
و من مثل خانه های متروکه
خالی مانده ام
خالی
فرسوده
رو به ویرانی
سالهاست یک فوج کلاغ بدون هیاهو
درمن عزاداری می کنند
سیاهپوش
ویلان
ترکم کرده ای
و صدها زمستان از من عبور کرده 
زودتر از درخت ها پیر شده ام
بی آنکه جوانی کرده باشم
ترکم کرده ای
این روزها
ساعت شماطه داری در سرم
مدام زنگ می زند
و خاطره ها را بیدار می کند
روزهای بارانی
کوچه های خاکی خیس
دستی که دری را باز می کند
پایی که دری را می بندد
ترکم کرده ای
بی آنکه پیراهنم فراموشی گرفته باشد
یا چترم
یا دستگیره درهای این خانه
هنوزدر فکر گلدان روی این میز
دستی
رز قرمزی
عطر لطیف گلایولی 
چرخ می زند
و دستی بر شیشه های بخارگرفته می نویسد
ای بی تو ماندن
حکایت ذره ذره مردن من
تو
تو ترکم کرده ای
......
بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 281

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی


دست من اگر بود
تو آن سوی شهر از پا نمی افتادی
من این سوی شهراز دست نمی رفتم
دست من اگر بود
زمین آبادی داشتیم
خانه ی کوچکی
باغچه ی مملو ریحانی
اطلسی های خوش رنگی
اتاقی با پرده های آبی گلدار
و تخت دو نفره ای کنار پنجره 
رو به روی درخت سیب 
کنار قیل و قال گنجشک های عزیز
و هر صبح ابری
گل آفتابگردان بیداری یکدیگر می شدیم
دست من اگر بود
حالا وسط آبان
رخت آویز چوبی گوشه ی اتاق
شاهد عشوه ریختن ژاکت سرمه ای من
در آغوش بارانی کرم رنگ تو بود
و تو قرص نمی خوردی
و من گریه نمی کردم
و تو فراموشی نمی گرفتی
و من به قاصدک ها حسادت نمی کردم
و دست های تو 
خرمالوهای زمین کوچکمان را توی سبد می چیدند
و چشم های من وقت و بی وقت
لبخند تورا تماشا می کردند
دست من اگر بود
حالا تو برای یک شب 
فقط یک شب خواب راحت
بطری پشت بطری عرق سگی بالا نمی انداختی
و من بی خوابی هایم را میان شعرهایم 
مرثیه نمی کردم
و اینهمه اگر و اما
به شب و روزهایم سنجاق نمی شد 
دست من اگر بود ...

 

بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 394

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی


کجایی 
اینجا پاییز است
و ابرها شتابی در باریدن ندارند
و ساعت دیواری
عقربه هایش را روی گذشته جا گذاشته
اینجا
هنوز یک رزصورتی گوشه ی باغچه هست 
که می خواهد ازمسیر دستهای تو 
به موهای من برسد
اینجا دلتنگی شانه های سرماست است
که هی فراخ تر می شود
و مرا تنگ تربه سینه اش می فشارد
آنقدر تنگ که نفسم می گیرد و تو را صدا میزنم
کجایی
عمر من به طوفان نوح قد نمیدهد
اما هنوز وقتی کسی از دورها زمزمه می کند 
بردی از یادم 
با یادت ...
می خواهم طوفانی به پا شود
و من تو را از هر کجا که هستی بردارم و با خودم ببرم
ببرم
آنقدر دور 
آنقدر دور که 
خدا را چه دیدی
شاید کنار یک دشت ارغوان
لنگر کشیدند
و با یک جفت پرنده
یا دو آهوی نوپا
فرمان رهایی مان را بدست مان دادند
آه که میشد
با تو میشد چه زندگی ها که نساخت
چه باران ها که ننوشید
با تو 
ای بانی اشک ها و هیجان های روزگاران من
کجایی ؟ .....

 


بتول مبشری

اینجا پاییز است : بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 373

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

برو با هرکه دلت خواست فقط زود برو
ته این قصه پریشانی ما بود برو

دست بردار از این بازی نیرنگ و فریب
شاهد بازی تو چشم خدا بود برو

گوربابای من خسته ی در خود مرده
بی خیال من سرخورده و نابود برو

رونگردان که ببینی پی ات آواره شدم
ترک تو کردم وُ این شهرغم آلود برو

برو از دور تماشا بکنی حال مرا
تا به چشمت نرود حاصل کا دود برو

برو با هر که نفس هاش خرابت بکند
لایق بی سروپا بی سروپا بود برو

مانده تا ماهی این برکه به دریا برسد
قسمتش بود به جان کندنِ تا رود برو

برو با هر که دلت خواست خیالت راحت
نوشداروی پس از مرگ شفا بود برو

روی دیوار دلم حک شده این جمله ی تلخ
ای که بودی و دلم با تو نیاسود برو


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 409

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

پاییز رنگ هایش را به تو داد
دلتنگی هایش قلب مرا بوسید
هزار رنگ با شکوه
پلک بزن
بگذار وقتی درناها ی جان مرا
به کوچ صلا میدهی
زرد و نارنجی های دلفریب نگاهت
بر خاکستری های سوخته ی قلب من بنشینند
بگذار برگ هایم را بادهای تو ببرد
من
من جز زنی عاشق هیچ نیستم
من پیش از اینکه تو را صدا بزنم
بارها به خودم تلنگر زده ام
بارها برهنگی ام را به رخ دستهایت کشیده ام
و اندوهی را که از موهایم شره میکرد
باران به باران
به سقف اتاق تو روانه کرده بودم
هزار رنگ دلفریب
چقدر فریب چشم های تو را خوردن پیامد داشت
اول توافقی امضا کردم 
و بعد ناودان ها برایم گریه کردند
بسکه پاییز ماندم
و روحم 
دوستت دارم ها را از دهان بادها قاپید
بی آنکه مال او باشند
حالا به هر پنجره ای سلام میکنم
دستی آن را به هم میکوبد
پاییز من
بیا رنگهای با شکوه تو را 
با بی رنگی های ساده ی من طاق بزنیم
من
من سردم است 
......

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 482

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی


رنگ های پاییز میان نی نی چشمهای توست
دلتنگی هایش قلب مرا می بوسد
هزار رنگ دلفریب
پلک بزن
بگذار وقتی درناها ی جانم را
به کوچ صلا میدهی
زرد و نارنجی های نگاهت
بر خاکستری های سوخته ی قلب من بنشینند
بگذار برگ هایم را بادهای تو ببرد
من
من هرگز جز زنی عاشق نبوده ام
و پیش از اینکه صدایت بزنم
بارها به خودم تلنگر زده ام
بارها برهنگی ام را به رخ دستهایت کشیده ام
و اندوهی را که از موهایم شره میکرد
باران به باران
به سقف اتاق تو روانه کرده ام
هزار رنگ دلفریب
چقدر دچار چشم های تو شدن پیامد داشت
یک شب با چشمهایت توافقی امضا کردم
و بعد هزار سال آزگار 
با ناودان ها گریه کردم
بسکه پاییزدر رگ هایم دوید
و روحم دوستت دارم ها را از دهان بادها قاپید
بی آنکه مال او باشند
حالا به هر پنجره ای سلام می کنم
دستی آن را به هم می کوبد
پاییز من
بیا رنگهای با شکوه گرم ات را
با بی رنگی های ساده ی من طاق بزنیم
من
من عریان ام
سردم است
......


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 409

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

تسلیم شهریور شانه های تو شدن 
بهترین اتفاق بود
حالا که ماه مهر پیش روست
بگذار یک پرنده بشوم
و به گرمای آغوش تو کوچ کنم
پاییز که اینگونه از ما عبور کند
من تا نفس نفس زدن اردی بهشت
خواب های زرد و نارنجی خواهم دید....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 476