تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 مهر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

روسری زرد پاییز را بر سرم می کشم
می روم 
می روم تا محله ی قدیمی
راه مدرسه
قلعه دختر
شاهزاده محمد 
می رسم به ایستگاه اتوبوس
کوبش دیوانه وار قلبم
لرزش پاهایم
سرخ می شوم
انار می شوم
انگار ته مانده ی انگورهای شهریور 
یک جا در جانم شراب شده اند
کلاسورم
کتاب هایی که پخش زمین شده اند
نامه ای عاشقانه
و او که آنجا ایستاده
زیر باران
بارانی که امانم را بریده
اینهمه قلب صورتی تیرخورده
اینهمه نامه با برگهای قرمز و نارنجی
اینهمه خاطرات خیس
بادهای مهربان
بادهای مست پاییز
حالا 
حالا او کجاست
بی من چه می کند .....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 475

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 مرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی


برمی گردی
بعد آن همه سال
آن همه فصل
مردادهای جنون
اسفند های هق هق 
رد پای باد 
نامه ها ی خیس
برمی گردی 
درست وقتی که جای لب های تورا
ازجام هایم شسته ام
و شعرهایی را که مال تو بود
به هیزم های شومینه سپرده ام
برمی گردی زمانی که از ذهنم پریده ای
مثل یک خواب کهنه
برمی گردی
آن زمان که دیگر دیگر لباس های تیره نمی پوشم
با قاب عکس ات حرف نمی زنم
قاصدک ها را سرزنش نمی کنم
صدای باران بی قرارم نمی کند
سایه ی آباژور را با شانه های تو اشتباه نمی گیرم
با همه از تو نمی گویم
برمی گردی
زمانی که رژهای قرمز خریده ام
شال های سفید
گل سرهای رنگی
کفش های پاشنه بلند
و تکه های خودم را چسبانده ام
تا زنی دیگر باشم
روزی تو بازخواهی گشت
آن روزمن پیراهن آبی ام را خواهم پوشید
موهایم را خواهم بافت
آوازهای قدیمی ام را خواهم خواند
و می شنوم
آن صدایی را که در تو با بغض می گوید
یک پرنده
نه یک آسمان
یک آسمان پرنده داشتم
پِرشان دادم
.....


بتول مبشری

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 558

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

شنیدم آمده ای 
کلاغ های حوالی خانه ات خبر دادند
دوباره 
انتظار کوچه
دوباره بغض من
دوباره دلتنگی ....................

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-28, | بازديد : 582

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

کوچه ی بچگی هایم کو
گالش های قرمزم
پیراهن گل گلی یاسی 
همبازی هایم
سنگ های چاری بازی مان
عطر پیچ های امین الدوله 
قهر و آشتی های ساده
کوچه ی بچگی هایم کو
کاش صدایم بزند
تمام کف خاکی اش را کودکانه بدوم
بغض حجیم ( بدسالگی ام ) را
میان دامن هاجر خاتون ام 
دل سیر بتکانم
بابا حاجی به پیاله ای چای بیدمشکی مهمانم کند
خاله ربابه بشقابی انجیر تازه
زیر درخت توت پیر کنار آن حوض نقلی 
بنشینم
و سلام زری مان را به ماهی های قرمز شیطان برسانم
کوچه ی بچگی هایم کو
همین دیروز به خواهرم گفتم
من
من سالهاست راه گم کرده ام 
خدا سال ....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 608

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

اگر شنیدن آهنگ قدیمی ای
سوت قطاری
فریاد دستفروش دوره گردی
کوکوی مرغکی
هوایی ات کرد
اگر صدای باد جانت را به هم ریخت
یا بارش چکه های باران
دلت را تا دور دستها برد
اگر کسی شعری زمزمه کرد
و حواست پرت شد
به چتری
کلاهی
پیاده رویی
کافه ای
اگر ته فنجان قهوه ات 
دنبال دستی
سایه ای
چشمانی بودی
اگر شب ها خیال بوسه ای
لبخندی
اخم و عتابی 
خوابت را ربود
اگر با این شعر ناتمام گریه ات گرفت
کارت تمام است
دلت رفته
خلاص ....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 102

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی


تویی تویی مسبب تمام ارتــــــــکاب ها
که از تو شعله می کشد گناه ها صواب ها

نشانه می روی مرا به چشمهای میشی ات
به شکل فال قهوه ای که تلخ با جواب ها

به شب بهانه می شوی کنار بغض بالشم
به سینه میفشارم ات سراب ها سراب ها

شماره ات به رمز دل به گوشی ام خزیده است
به نام دل به کام کی ؟ عذاب ها عذاب ها

شبانه های دربدر بساط باده بود و من
زدم به قاب عکس تو که نوش با شراب ها

نه شب تمام می شود نه بغض سرد پنجره
نه بیقراری زنی به بوسه ها عتاب ها

هوار می کشم تورا نفس نفس بریده ام
نفس بده نفس بده شتاب ها شتاب ها

تو را به کام می کشم چنان حریق جنگلی
رهایی از خیال تو ؟ به خواب ها به خواب ها

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 601

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

دلتنگی یعنی تماشای یک کاج تنها
حوالی قبری با رویاهای جوانمرگش
دلتنگی شمردن شکیبایی مزارهای جوان است
در اسارت خاک ...
خاک
دلتنگی تماشای پرواز یا کریم هایی ست 
که بر کاج مزار عزیزت لانه گذاشته اند
و نگاهشان ملامت ریز است
از دیر آمدن هایت
دلتنگی ملاقات های بی بهانه ای ست 
که روزهای وسط هفته ات را پنجشنبه می کند
که روزهای تمام هفته ات را پنجشنبه می کند
دلتنگی حضور محزون ماه است 
از پشت ابرهای سوگوار بهشت زهرا
وقتی که باید بروی
و ماهِ دلت را بسپاری به نجابت کاج ها
به وفاداری یا کریم ها
و خاک
خاک بی ترحم ......
غروب دلگیر بهشت زهرا ....کرمان

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 609

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

یک زن میان آینه مخفی ست
یک زن که به تصویر بیست سالگی اش 
روی دیوار روبرو 
تلخ می خندد
یک زن که هر روز دانه ای موی سفید
به رخ خودش می کشد
و هر روز مچاله تر میشود
نگاهش را خوانده ام
به مرگ می اندیشد 
که پشت پنجره ایستاده
و به تو
تو
اگر پادر میانی کنی
بعد ِاین همه و آن همه سال
شتاب کن عزیزم
پیش از آنکه مرگ از پنجره بگذرد
پیش از دود شدن اخرین سیگار
به آن زن توی آینه
بگو که آمده ای
بگو سلام


......
بتول مبشری

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 595

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی


این را برای تو می نویسم
برای رویاهای زخمی تو
برای سقوط بالهایت
که قرار بود هم بال پرواز من باشند
بعد از تو
قاصدکی از حوالی دردهای من
عبور نکرد
دستی نارنج های به خاک افتاده را برنداشت
بعد از تو
شب مهمان ناخوانده ای بود که آمد
ماند 
ماند 
صاحب خانه شد
بعد از تو عقربه ها روی ساعت درد ماندند
و پاییز این راهزن شورشی
عبور بهار را ایستاند
بعد از تو
ابری نبارید
چکاوکی نخواند
آلاله ای به گل ننشست
بعد از تو
تمام تفنگ ها رو به من نشانه رفتند
و بنگ بنگ
احساس بود که تیرباران شد
بعد از تو
عطر یاس های محبوبه شب به حبس رفتند
بعد از تو
یک صندوقچه خاطره ماند
پیراهن هایی که در چمدان گریه می کردند
و شال گردن طوسی که بر چوب رختی چوبی خشکش زد
بعد از تو من 
آنقدر ُمردم
آنقدر مردم
که تقویم ها هر روز
سال مرگی ام را به رخم کشیدند
امروز بیست و یکم تیر است
تیر
ماه سوگوار

 

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 623

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 تير 1395 توسط سید مجتبی محمدی

و کرمان بعد از این چقدر گریه کم بیاورد
و پادگان 0 پنج
هر شب چقدر خواب ببیند
سربازهایی را
که میرفتند تا با کلاه و پوتین
به لای لای حزین مادرانشان برای هزار سال هجری
بخوابند
به فرماندهان بگویید
نوزده تابوت را به قله ی کوههای هزاربسپارند
نوزده قوی سپید خیال پریدن دارند
من از ریسه کشیدن چنارهای شهر بیزارم
فصل فصل مرگ است
مرگ قوها


بتول مبشری

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 641

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی


دارم سراغ چشم هایت را
از عکس های کهنه میگیرم

با اشک می شویم خیالت را
ماندم چرا ازغم نمی میرم

ماندم چرا بعد از تو جا ماندم
با روح برفی زندگی کردم

خون شد دلم در عصر یخبندان
زخمی شدم دم برنیاوردم

بغضی به شکل سیل ویرانگر
از سمت چشم ات بر دلم جاریست

می نوشم از اندوه چشمانت
تلخی دردی را که تکراریست

بعد از توبا پاییز خوابیدم
پر پر شدن را در خودم دیدم

یخ زد تنم در قطب دلمرگی
در حَصر یک احساس پوسیدم

بی تو زنی با حکم تبعیدی
مغلوب بازی های تقدیر است

پای عبورش مرد راهی نیست
بی تو زنی از زندگی سیر است

بی توچنان یک عکس بی لبخند
در قاب سرد بیکسی ماندم

یا در هوایت گریه می کردم
یا با خیالت شعر می خواندم

بعد از تو ایلی دربدر بودم
هر جا رسیدم کوچ راهم داد

یعنی که دست بیقرار باد
تا مرز جان کندن پناهم داد

بعد از تو یک کولی بی آواز
یک پرسه گرد شب بَلد بودم

آتش زدم نی زار جانم را
هی سوختم هی راه پیمودم

آن قوی تنهایم که بعد از تو
با موج های غصه درگیرم

یک شب به دریا می زنم یک شب
زیــــــــر نـگاه مـــــــاه می میــــــرم

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 620

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

سودای رفتن داشت
مرغی که سفر را به پَرش بسته بودند
از دورها نجوایی صدایش زد
انگار کسی گفت 
آه
کوچید به سمت صدا
عمری ست میان خلنگ زارها
سرگردان مانده
بالهایش دچار خارهاست
آه میکشد
و آن دورها
باز مرغی مهاجر وسوسه می کند 
رفتن را

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 647

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی


با جمله دردهای دهان گشاده ی دنیا معاصرم
با کودکان همیشه گرسنه ی تنها معاصرم

با مادران نقره داغ شده با داغ های تلخ
با نوعروس های سیاه پوش در اینجا معاصرم

هم عصربا زنان خیابان ُواختلاس وُ حادثه ام
من با جماعت به اصطلاح هرزه وُ رسوا معاصرم

با مردهای هزار دل هزار خانه هزاربار رختخواب
با تن فروشی به مصرف وُ میزان بالا معاصرم

با فقر... اعتیاد... توهم... جنایت... جنون... خلاف
با آخر خط سرای سالمندی مادران و پدرها معاصرم

با دزدهای همیشه حرفه ای و گردنه هایی پر از عبور
با خانه هایی برای خواب ولی از جنس مقوامعاصرم

با تیتر درشت مجله های روز فروش کلیه برای نان
با سفره های خالی و غرور های له شده در اینجا معاصرم

بوی لجن گرفت نوشته هایم وُ حال تهوع گرفته ام
آری لجـــــــن گرفته ام و ُ( باجمیع لـــــــجن ها معاصرم )


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 587

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 30 خرداد 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

سخت است 
این که هر شب
خواب ببینی
از پشت چادر نماز لطیف مادرت
به سمت خودت سرک می کشی
دست تکان می دهی
ولبخند می زنی
تنهایی مسیری ست که عبور را بغل می کند
و به سر نمی رسد
مثل نرسیدن های من 
به خودم

 

 

‏بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 609

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی


بعد تو
خانه خانه نبود
بعد تو درخت سنجد پیر مدام گریه میکرد
بعد تو زنبق ها حال دلم را خوب نکردند
چقدر بعد تو همه چیز عوض شد
انگار عطر و بوی پیچ های امین الدوله با تو چال شد
دلم بوی روسری ات را می خواهد
بوی چوب مِجری کهنه ات را
بوی سیب های دامنت را
ربابه یک شب بیا میان شانه های نحیف ات
دل سیر گریه کنم
ربابه
بعد از تو آدم ها مثل چراغ های ایستاده ی بغل خیابان
سرد و مغرور
فقط تماشا کردند
هر که رفت
هر که آمد
فقط تماشا کردند
بعد از تو همه چیز یخ زد
مثل عصر یخبندان
و من در خواب هایم
هی دویدم
هی دویدم
تا میان چادر توپ توپی سرمه ای ات
پناه بگیرم و گرم شوم
ربابه خمار چشمانت کو
ربابه نقل های عیدانه ات کو
ربابه دلتنگم بهار آمده
ربابه ...

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 757