تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ جمعه 27 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

تو را می خواهم
برای همه ی بایدها
تمام نبایدها
برای این که سال ها را به هم تحویل دهیم
برای توت تکانی های مان توی مسیر ده بالا
برای چیدن تربچه های نقلی سبد نهارمان 
تو را می خواهم
تا بنشینی و با لبخند موهایم را ببافی
و من زیر چتر نگاهت دختری چارده ساله بشوم
تو را می خواهم
برای لمس باران های بعد از این
برای اینکه لانه ی یاکریم ها را با هم نشان کنیم
برای با تو گفتن از درد دستهایم
شقیقه هایم
و نوازش جادویی انگشت هایت که نجیبانه مرهم اند
برای نمک خنده هایت وقتی که نمره ی چشمم بالا می رود
و تو عینک نزدیک بین ات را به نشان همدردی بالا می بری و می خندی
تو را می خواهم
برای اینکه اعتراف کنم زانوهایم چند وقتی ست می لرزد
برای اینکه باغچه ی کوچکمان را با هم بکاریم
اطلسی هایمان را با هم آب بدهیم
قرص هایمان را با هم بخوریم
و فنجان چای مان را به هم تعارف کنیم
تو را می خواهم 
برای شیدایی عصرهای بهار
برای دلگیری روزهای بلند تابستان
برای عبور از پاییز واندوه کوچ پرستوها
تا کنارم باشی و بگویی غصه نخوربا چلچله ها برمی گردند
تو را می خواهم
برای صبح های سرد زمستان
و دانه هایی که به گنجشک ها هدیه می دهی
تو را می خواهم برای خودم
برای اینکه تنها تو می دانی کدامین روز اولین موی سرم سفید شد
برای لبخندت که همیشه بر دیوار دلم قاب است
تو را می خواهم برای آخرین سفر
آخرین ایستگاه ....


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 703

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

زل می زنم
به آن زن توی آینه 
و شباهت ها دست و پای حواسم را می بندند
می خواهم بگویم آینه 
ای آینه
صدایی آه می کشد 
تنهاتر از تو ندیده ام
نبوده 
هرگز نیست 
و آنجا توی کمد
پیراهن سفید عروسی ام 
های های گریه می کند
بینوا عزای نارنج هایی را گرفته
که قرار بود اول شکوفه کنند
بعد تاج یک سر مغرور شوند
دوباره یادم به لک لک های حوالی سپیدرود کشید
وقتی که جفت هایشان را صدا می زدند
و من آن روز روی نیمکت هفتم پارک ساحلی نشسته بودم
انگار شنبه بود
وانگار باران بال های روسری ام را می بوسید
پنجره بسته است
و اتاق پراست از سارهایی 
که به آینه می خورند
و میان سردسیر دامنم سقوط می کنند
زل می زنم به زنی توی آینه
آینه 
ای آینه
یکی زیر گوشم نجوا می کند
رژ های قرمز کبودی لب ها را می پوشانند
سردی لبها را نه.....


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 749

نوشته شده در تاريخ جمعه 27 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

وقت آن است یکی حال مرا خوب کند
لشکری را که به من تاخته سرکوب کند

شور احساس بریزد به جنون سالگی ام
حالت ِ بی کسی ام را کمی آشوب کند

این منم آینه ی دق به تماشای خودم
بسکه زنگار کشیدم به سراپای خودم

پس زدم خاطره ها را که نفس تازه کنم
شدم آوار به سرتاسر دنیای خودم

همه ی شهر به من زخم دمادم زده اند
عمق یک برکه ی آفت زده را هم زده اند

شب من مثل شب فاجعه پر دلهره است
قرص ها خواب مرا یکسره بر هم زده اند

شانه کم نیست ولی شانه ی دلخواه کجاست
همه فانوس بدستند ولی ماه کجاست

شب به شب از دل هر کوچه کسی میگذرد
رهگذر هست ولی همسفر راه کجاست

های لوطی قدیمی خبرت نیست که نیست
شور و احساس صمیمی به سرت نیست که نیست

کاش از سمت گذرگاه دلم رد بشوی
شوق پرواز به احساس پَرَت نیست که نیست

لوطی زیر گذر حال دلم بد شده است
قوم چنگیز از اطراف دلم رد شده است

قُرُق فاصله را بشکن و از راه برس
برس از راه که این خسته مردد شده است

وقت آن است یکی حال مر ا خوب کند
لشکری را که به من تاخته مغلوب کند

شور احساس بریزد به جنون سالگی ام
حالت بی کسی ام را کمی اشوب کند


بتول مبشری

 

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-27, | بازديد : 661

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 فروردين 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

به شانه ی جاده کشیدم
بعد آن همه دست انداز که پاهایم را از رفتن انداختند
شاهراهها هم مهربان نبودند
پس به دریا زدم
تنهایی از من صخره ای سنگی ساخته بود
و من با گوش های ماهی ها
بال های تنهایی ام را
به ساحل می زدم
و باز برمی گشتم
آب های خلیج قهوه ای بود
وبندرگاه پر بود 
ازقایق هایی که قُرق آسیمگی کشتی ها را 
با شتاب پارو می شکستند
صیاد هایی دیدم
با چهره هایی به رنگ شکلات تلخ
پیشتر از آن
آواز ماهیگیرها مرا می گریاند
از دریا برگشته بودند
صدف هاشان خالی بود
یاد دلم افتادم
و خواب هایی که مرا زده بودند
مرواریدی در کار نبود
باران موسمی باریدن گرفت
آی باران ...

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 663

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

تمام ایستگاه ها در من ایستاده اند
هیچ قطاری در سرم سوت نمی کشد
مثل آب های راکد مرداب 
در خودم
رسوب کرده ام 
بعد از کوچ دسته جمعی قاصدک ها 
تنها نقاشی بادبان های مسافر
مرا به مسیر بندرگاه کشانده
یک نیمکت فرسوده که زیر برف و باران نشسته
برایش چه فرق می کند
بهار آنسوی پرچین نفس نفس بزند
یا آخرین لنج بی مسافر
به کجا روانه شود
در من حجم وسیعی بارانداز 
با کشتی هایی که قرار بود به گِل بنشینند
در من نشستند
در من ....

 


بتول مبشری

 

دکلمه این شعر همراه ترانه باورنکن اثر محمد اصفهانی در ادامه مطلب .............................................................................▼

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 860

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

بعد از تو سال به سال
ارغوان ها به گل می نشینند
بلبلان کوهی 
جفت هایشان را 
شعر سر می دهند
و گردن بند های فیروزه و مروارید
میان دستها و گردن ها
مهر می سُرانند
بعد از تو اما
یک مرغ بوتیمار که راه گم کرده 
حوالی خانه ی من 
لانه ساخته
بچه کرده
بهار که می شود
چشم به آسمان
مویه می کند
مویه می کند
هر بهار ...

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 742

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 اسفند 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


دیرست برای نشستنِ با هم مرا ببوس
در بَر بکش قاطعانه وُ محکم مرا ببوس

قسمت نبود تنهایی دست هایمان یکی بشود
تا فرصتی ست بیا و دمادم مرا ببوس

من پای پله های ایستگاه رسیدن نشسته ام
تا وقت باقی است کنار تو باشم مرا ببوس

تا شانه ام را نبرده باد که ویران ترم کند
تا رد شوم از این عذاب ِ مجسم مرا ببوس

این شعر عاشقانه به نقطه ی آخر رسیده است
آغوش پیله کن به جنون مسلم مرا ببوس

سهم ام نبود راهی تصویرهای روشن ات بشوم
چون عکسهای سفید و سیاه قدیمیِ مبهم مرا ببوس

تردید اگر بهانه شد که هم خانه ی دلم بشوی
این بار آخر است بیا و مصمم مرا ببوس

دیرست برای هرچه بود و نبود و هرچه باید بود
تنگ است وقت ِبودن با هم مرا ببوس

 


بتول مبشری

 

دکلمه شعر در ادامه مطلب ...........................▼



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 929

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی


همه چیز از تو شروع شد
از هوایی که بوی کوچ میداد
و از پرنده هایی که در دستهای تو آشیانه ساخته بودند
وگرنه زمستان کجا
به یخ رسیدن دستهای من کجا
سردترین حادثه ی برکه
مهاجرت مرغانی ست 
که لانه هایشان بی هوا
خالی میشود
مثل آغوشی متروک
مثل شیشه ای که ترک برداشته
چقدر حوصله ی تنگ جا گذاشته ای
برگرد ببینم
چشم هایت چقدر به آن حواصیل شبیه است
همان که می گفت من مرغ مهاجر نیستم
همان که لانه اش را زیر نی ها 
جاگذاشت

 

 

بتول مبشری

دکلمه این شعرباصدای آقای ابراهیم حسینی

و دکلمه ی شهرام برازنده همراه با ترانه کوچ حمید حامی 

                                                 ادامه مطلب...

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 746

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

مشترک مورد نظر 

**

کاش از پشت کوه آمده بودی
با جیب هایی مملو از آویشن کوهی
با لبخندی ماه نشان
کاش از پشت کوه آمده بودی
و خورشید چشمانت را
به عینک مارکدار (دی اند جی ) وام نمی دادی
و نفس هایت بجای بوی تند ودکا بوی بابونه و ریحان می داد
کاش از پشت کوه آمده بودی
برچسب کفشهایت گالش و باران بود
و آغوش ات بجای عطر گرانقیمت ( کنزو ) پر بود از عطر مریم گلی 
کاش از آن جا آمده بودی
از سمت کبوتران کوهی
از مسیر بیجارهای متبرک
شالیزارهای بخشنده
از جایی که بوسه یواشکی نیست
زرورق نیست
بوسه را هدیه می دهند
هدیه می گیرند
کاش از پشت کوه آمده بودی
بجای کیف دیپلمات زمخت ات
کوله ای ساده بر دوشت بود با پارچه های گل گلی سفید و صورتی
و شانه هایت بجای بوی تلخ توتون کاپیتان بلَک
بوی هیزم و چای بیدمشک می داد
کاش از پشت کوه آمده بودی
بی چتر
بی کلاه
با یک لا پیراهن
و یک بغل آغوش
پیش از آنکه در هیاهوی این شهر شلوغ لعنتی گم شوی
و پیش از اینکه صدای آن زن بی احساس
مدام به جای تو بگوید
مشترک مورد نظر در دسترس نیست
نیست ...

 

 

بتول مبشری

 

دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب .................▼



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 1056

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 11 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

دست و دل بیدها می لرزد
قاصدک ها آواره مانده اند
گنجشک ها دچارِ زمستانی بی جفتی
بال بال می زنند
پرواز کبوترها مصلوب صلیب تنهایی ست
تو رفته ای
و حتی یک ماهی کولی زنده نمانده
تا از خزه های خشکیده لب جوی
دلجویی کند
تو رفته ای
ایوای تو رفته ای
و بعد از تو نشانی ها سردر گم اند
و بعد از تو دل ماه همیشه گیر است
و بعد از تو
کسی با کوچه و نارون خاطره نمی نویسد
و بعد از تو
کسی در سرمن شعر نمی شود در دلم لبخند
تو رفته ای
و دردها سرک کشیده اند
به گوشه گوشه ی قلب پاره پاره من
مسافر دلم
خیال تو را مومیایی کرده ام
تو را خیس زیر باران
تو را سیگار به دست گوشه ی کافه ی صوفی
تو را که انار دانه می کنی
تو را که گلهای روسری ام را می شماری
تو را که 
مثل یا کریم پارسالی
از گوشه ی بام ام 
پریده ای ....

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 644

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 5 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

سلام عالیجناب فرصتی شد سلام کنم
به بارگاه شریف شما ادای احترام کنم

دوباره پناه بیاورم به آستان شانه های شما
دوباره دل شوریده رسوای خاص و عام کنم

کمی بوسه واجب شرعی ست اگر اجازه دهید
که چاشنی مستی تان با شراب و جام کنم

بریده ام از نام و آبرو عالیجناب می دانید ؟
مجال بدهید کمی هم خیال های خام کنم

دلم نوشت راهی شبانه های خلوت تان بشوم
دلم نوشت که خواب را به چشم شما حرام کنم

ببخشید سرزده مهمان خانه تان شده ام
خدا کند بشود شما را مهار و رام کنم

به ماه بگویید بساط شبانه را جور کند لطفا
نیت کرده ام که کار ناتمام مان تمام کنم

چقدر گذشته از هزارو یکشب ِسالهای دربدری
بیاد بیاورید مرا به بَربکشید که ختم کلام کنم

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 695

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


روزی زنی بودم برای خودش
حالا قاصدکی مانده ام برای خودم
تکفیرم نکند باد
صد نامه چاه کفتر چاهی بوده ام
هزار پیراهن کاج پرو کرده ام
یک آسمان گنجشک از لب هایم پرانده ام
تمام ایستگاه ها مرا می شناسند
بس که با پیراهن دست دوز مادرم
پیشواز خودش رفته ام
و خالی برگشته ام
حال با قاصدک ها خویشاوندم
مقصدی نیست
این جاده
آن جاده
ته ته رفتن سرگردانی ست
راستی
روزی زنی بوده ام برای خودش
باران هم می داند
باران
این شریک جرم همیشگی

 

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 845

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 بهمن 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

گذشت
تو رفتی
من پیر شدم
چنارهای باغ شازده
یک شبه
هزار ساله شدند ....

 

بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 752

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

کودک که بودم
سرِ بچگی هایم مدام مست بود
از عطر یاس هایِ سپید دامن چین دار مادرم
دیروز تا همیشه
تمام گل های عالم را به دشت پیراهنم کشیده ام
اما نگاه دخترم
مخمور و مست نیست
هر روز یک چکاوک راه گم کرده از نگاهش
به بغض می پَرد
تلو تلو خوران
به شیشه می خورد
یک جای کار لنگیده مادر
هیهات
من جای عطر لطیف یاس
به دخترم شراب اندوه خورانده ام ...

 

 

بتول مبشری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 838

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 دی 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

باید باشد
جایی باید باشد
کنار دل بیدها
میان مصیبت خوانی یاکریم ها
قبری مهجور باید باشد
غریب
دور
چنان متروک که از زیر زبانِ رازدار علف های وحشی هم
نتوان نام و نشانش را بیرون کشید
و از تمام نامش
نمانده جز سه حرف
حروف مدعی ریزش باران
سه حرف مکرر
ع
ش
ق
عشق
بیایید برویم
همگی برویم
به یاد گم شده های دل هایمان
دل سیر
یک دل سیر گریه کنیم .....

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-26, | بازديد : 776