تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

من از کویر می آیم
میدانستی ؟
از همسایگی گون های اسیر خاک
از التماس و عطش خاتوک ها
دست هایم پر است از گل های کویر
گل های آدور
باران های موسمی را
تجربه نکرده ام
هرگز
با چتری بر سر دو احساس
رخوت شانه های خیسی را لمس نکرده ام
خیالم هم نمیرود
به بوسه های باران زده
لوت و نمک
شوره زار و عطش
نفس گیر و نمک گیر
واژگان همزاد من بوده اند
از همیشه تا امروز
تو اما
شمالی ترین فاصله ای
از مدار جنوبی ترین
حس کویری یک زن
تشنگی گلهای آدور زادگاهم
در برابر پامچال های سیراب حوالی دل تو
بد جور چشم را میزند
نیا که برگردی
من برای خیس شدن زیر باران
خواب خواهم رفت
خواب خواهم دید .........

 


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 309

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

ای سخت ترین
سنگ ترین سنگ
یک عمر
خروشیدم
درمانده
به پای تو نشستم
هی بوسه زدم
بر سر و بر روی
تو دلسنگ
خاموش نشستی
هنرت بود تماشا
ای خیره ترین
سخت ترین سنگ
دیرست
زمانی که بفهمی
( دریــای ) تو
بودم .....

 


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-24 , | بازديد : 331

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


گرگ و میش ؟
نه
هوا پر از گرگ بود
یک فوج سینه سرخ هراسناک
بر آسمان خانه ی من
افق یک دست خونین
پرواز در صف عبور پرنده ها ایستاده بود
صدای ضجه ی مادیانی که نمی زایید
و درد کلافه اش کرده بود
قاصدکی کنار گوشم گریه کرد خودم شنیدم
قاصدک لال گنگ
ترسیدم
توفان به درمی کوبید
سارها بر شاخه های کاج فلج
نگاهم را سالنامه دزدید
بیست و یکم تیر بود
روز شوم تقویم
روز ویرانی
مادیان هم مُرد
رزهای سیاه را از یاد نبریم
و دست های جوان
قبرهای تازه
کمر قاصدک شکست
یک چمدان گریه جمع کرده ام
شال سیاهم را آب کدامین رود بشوید
که آه نکشد
مندائیان مرا به صبر تطهیر کنید
به صبر
...


بتول مبشری


 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 363

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

چه دورم از نفس هایت چه از تب کردنم دوری
چه بیرحمانه تن دادی به این دوری ِ مجبوری

تو را در خواب می بینم میان عطر گندم زار
که می بوسی نگاهم را نه در قابی نه هاشوری

تو را در خواب می بینم شمالی می شود حالم
شمال شعرهای من ! عجب احساس مغروری

ببین باران که می بارد تو از ذهنم نمی افتی
چه ردی مانده از یادت چه زخم تلخ و ناسوری

بجز من با کدامین زن گناه سیب را شستی
در آغوش که لغزیدی به تاکستان انگوری

صدایم کن صدایم کن حریری می شوم با تو
صدایم کن به آوازی به شور ِ ساز و تنبوری

زمانی بوسه هایم را به آغوش تو می دادم
ولی حالا چه ؟ دست باد و چشم انداز ناجوری

تو را چون روزهای دور پر از دلشوره می خواهم
تو را نزدیک می خواهم نگو دوری و مجبوری

 


بتول مبشری

 

 بوسه ی نگاه 

با آوای زری مینویی 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 626

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

اطلسی ها هم آواز می خوانند
باور کنید من شنیده ام
میان لالایی های حریری مادرم
سال ها پیش
خیلی سال پیش
وقتی که مشق های ننوشته
دغدغه های بزرگ من بودند
و دفتر نقاشی دوستم فوزیه
حسرتی بزرگتر
وقتی که غصه ها هم قشنگ بودند
مثل ماه و ستاره و رودخانه ای
که برای خواهرم زری پر از آبی بود
مثل دلتنگی هایی از جنس مهتاب
که چرا من مبصر نشدم
چرا آب نبات مریم تمام نمی شود
چرا کفش های پروانه پاپیون دارند
چرا لبخند معلم ام خانم هرندی امروزکمرنگ بود
چرا خط کش ناظم مدرسه خانم وزیری نمی شکند
تا با عذرا و ماهرخ و پری دل سیر بخندیم
و شب ها با نوای لالایی اطلسی ها
شب ها ی سر به دامن گل گلی مادر گذاشتن
و پایان تمام دلگویه های کودکی
سفر به ماه
به شبنم
به بهار
سارا
دختر ک من
اطلسی ها هم آواز می خوانند
کاش تو هم شنیده باشی ...

 


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 311

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

تو دور نرفته ای
تو چون نفس با من
دوره می کنی
دلتنگی کسالت بار این غروب های تابستان را
هنوز عطر گندم زار شانه های فراخت
عصرهای تابستانم را
به قدم زدن در خاطرات هوایی می کند
هنوز از تو به تو می رسم
کافی ست نَمی باران به این اطلسی ها ببارد
کافی ست سیگاری بگیران ام
دستم به شیشه خالی ادکلن (کنزویی) بخورد
یا دستمالی بردارم
غبار از عکسی دو نفره بتکان ام
کافی ست یکی از پشت سر چشم هایم را بگیرد
تا من غرق سراب دست های تو بشوم
تو دور نرفته ای
کافی ست از دل خاطرات صدایی بخواند
چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان
تا من دل سیری اشک بنوشم ات
همین دیشب کنار دستت جاده های مه آلود رامسر را
دل نوردی می کردم
همین دیشب بود که با هم دونا سامررا زمزمه می کردیم
when i need you
وقتی که من به تو احتیاج دارم
و من حواس ات را از رانندگی
به لبخندهای دلبرانه ی خودم پرت میکردم
همین دیروز بود
که می گفتی
دست هایت مال من
چشم هایت مال من
لبخندهایت
بوسه هایت ....
تو دور نرفته ای چشمان قهوه ای سیر
تو کنار همین گردنبند مروارید
در من نفس می کشی
در من ...

 


بتول مبشری


 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 318

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


هزار سال هم که بگذرد
تو آنجایی
کنار دل جاجرود
و باد موهای مرا به هم می ریزد
و صدای آه از مسیر گیلاس های سرخ می آید
و آواز غریب گردوفروش ها
همراه بازمزمه ی آب
ارکستر ماندگار هزاره ی دوم است
وقتی که دستی به عمد
چراغی روشن کند
اتشی بگیراند
و حواس چشم های مان را پرت کند
به تعبیر خواب های همیشه سرد
و روزهایی که قرار بود نیایند
اما زود هم آمدند
روزهای مبادا ...
هزار سال هم که بگذرد
تو دوباره کفش هایم را به آب می اندازی
و دوباره دورترین درخت حوالی جاجرود بوسه های مان را
ثبت می کند
و دوباره تو دستپاچه از خنده های ریز فالی
هلوهای کال مان را به آب می ریزی
هزاره ی سوم
تویی
منم
فالی
جاجرود
و هنوز گیلاس های نارس شوق هماغوشی با باد را
نفس نفس می زنند ...

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 271

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

شبها کنار بالش او شعر می خوانی
انگشت هایت لای موهایش پریشان است ؟

با پیله ی اندام او پروانه می رقصی
چشمان خواب آلوده ات لبریز توفان است ؟

شبها نفس هایت میان بازوان اوست
سرگرم عطری کهنه از باغات لیمویی ؟

گاهی به روی بسترش مستانه می لرزی
گاهی بگوش اش عاشقانه قصه میگویی ؟

شبها کنارش ساقی پیمانه پیمایی
مخمور چشمان خمارش می نویسی نوش؟

زانو به زانوی اش نشسته طرح می بافی
طرح شب وُ مستی وُجام وُ باده وُ آغوش؟

شبها که بی رحمانه با او گرم وُ درگیری
با طعم لبهای ات برایش فال می گیری

یک زن میان آبی پیراهن اش تنهاست
یک زن که اندوه شبش شب های تو رسواست

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 311

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 تير 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

مادر
برایم لالایی بفرست
امشب از حیاط دلتنگی ام
هزار سینه سرخ بیقرار
بال به درو پنجره می کوبند
خواب شان کن
مادر
بیرون خانه بغض و توفان است
بیرون درخت سیب گریه می کند
بیرون خانه جادوگری نشسته تا خواب هایم را بدزدد
مادر سینه سرخ ها را به دشت سبز پیراهن ات دعوت کن
بگذار در شالیزار دامن ات آرام گیرند
به لهجه ی شیرین جنوبی ات لالایی بخوان
امشب قرص ها هم بیخواب اند
امشب ماه از دلتنگی های زنی
نت برمیدارد
امشب خدا هم خمیازه می کشد
آه مادر
خراب بشود این کوچه ها
خیابان ها
خراب بشود پل های پشت سر
لعنت به این همه بزرگ شدن
مادر کمی لالایی بفرست
امشب چنان کودکم که نگو...

 


بتول مبشری


 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 283

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

 

دیدی که آمدم
و هنوز در مسیر جاجرود
گیلاس ها
از شرم بوسه های باد زرد و سرخ می شدند
و هنوز کلاغ ها
خبرهای ما را به دور دست ها می بردند
زمان به وقت دلتنگی
اوایل خرداد بود
و هنوز در من
زنی از عطر نفس های تو
بوی پونه زارهای وحشی می گرفت
و هنوز بر سفره ی دلخوشی هایمان
نان تازه
کنار ماست های سفالی طعم عشق میداد
و هنوز گردوفروش های بین راهی
چشم هایشان را
با خنده
بر شیطنت لبان و دستهای ما می بستند
و هنوز لانه های پرنده ها
پر بود از تخم های تازه
و هنوز سرشانه های فروریخته ی من
کنار ستبر شانه های تو
مغرور مانده بودند
دیدی که آمدم
ساعت به وقت بغض
روی تقویم دلتنگی
دیگر نفس نکشید
دیدی که آمدم ؟

 


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 333

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی


در چمدان سفر یک دل شوریده بود
یک دل عصیان زده جور و جفا دیده بود

پای به ماندن نداشت شوق سفر نیز هم
در قفس اش می طپید تلخ و غم انگیز هم

عاشق و بیمار بود طفلک بی تاب من
نیمه شبان می گرفت از سر من خواب من

هی به هوای سفر مرغک دل می پرید
شوق به دریا زدن حال دل اش می خرید

راهی دریا شدم تا که به آب اش دهم
در کف امواج دور بستر خواب اش دهم

لیک به دریا زدن یک هوس خام بود
قصه ی موج و گریز قصه ی ناکام بود

وای که دریا خودش عاشق دلداده بود
خسته دل عاشقی تن به بلا داده بود

ساحل دریای من میل به آغوش داشت
دست و تن موج را بر سر و بر دوش داشت

دل نسپردم به آب تا نَبرد با خودش
زانکه به دریا نبود جز عطش ساحل اش

باز دل بی قرار ماند برای خودم
شور و شر انتظار ماند برای خودم

های دل کوچکم در قفس ات رام باش
ولوله برپا نکن ساکت و آرام باش

گرچه تمنای عشق بسته تو را دست و پا
سینه به دریا زدن نیست به جز یک خطا

 


بتول مبشری

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 298

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


خواهم رفت
درست مثل همین گنجشک
که از این شاخه به آن شاخه می پرد
ارغوان ها که از گل بیفتند
شال و کلاه خواهم کرد
در من تاکستانی ست که شراب نمی شود
در من هجوم شعرهای تکه تکه شده ای ست
که باد هوایی شان کرده بروند
در من آه های سرد قاب های خالی این دیوار
که سنگستانی شده برای خودش
در من کلاغ هایی که هرگز قرار نبود به خانه برسند
در من سکوت وهم ناک نیستانی که قرارملاقات با آتش دارد
در تو خورشیدی که آفتابگردان نمی شناسد
در تو شب بویی که عطر فروش شده است
در تو مسافری با هزار بلیط
هزار مقصد
خواهم رفت
پیش از آنکه باران آوازهای دشتی بخواند
و جان ام را خانه نشین کند
خواهم رفت
درست مثل همین گنجشک
کجای فصل های روبرو
شانه ی آرامشی خواهم یافت
منی که بادهای موسمی در کوله دارم
خواهم رفت ...

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 401

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


تووووی این شهر هوا بوی نجاست دارد
بوی مردارِ عفن بوی خباثت دارد

مثلا تعزیه خوانان سیاوش هستیم
راوی غیرت جان دادنِ آرش هستیم

هر که دندان بدهد نان بدهد نیرنگ است
شاعرش نیست ببیند دل دنیا سنگ است

تووووی این شهرچه نان ها که به دندان نرسد
چه دهان ها که مهیاست ولی نان نرسد

زنی از جسم و تن اش نان و کپک می گیرد
مرغ طوفان که لجن خوار شود می میرد

تووووی این شهر زنی زد به خیابان شلوغ
خودزنی کرد سَر باور این شعر دروغ

هرخیابان یکی از جنس خودش می پلکید
پیش هرسایه ی بُغ کرده خودش را می دید

پشت هر ماسک نگاهی که پر از خالی بود
ریمل و رنگ و لعاب اش همه پوشالی بود

مردم .... این شب زده ها باکره های ابدند
نان و لبخند کم آورده به بیراهه زدند

هی نگو تف به سراپای زن هرجایی
تف به تو بانی این شب زدگی رسوایی

ای همه سرخوش مردانگی رستم و گُرد
توی این شهر زنی .... هیچ ...زنی دیشب مرد

 


بتول مبشری
پی نوشت : گُرد....کنایه به گُرد آفرید

 

 

 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 314

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

خواب هایم
خواب هایم بلای جان ام شده اند
شب به شب
پل های معلق بابل را می بینم
باغ به باغ
سبز و روشن
در مسیر پاهای ظریف سمیرا میس
و من متراکم از عطر ریحان
چه باشکوه می خندم
صبح فردا زیر پل راه آهن
بالای دست های آهنی جرثقیل ها
جنازه ها ی معلق
تماشاگران مرگ
حریصانه پیچ و تاب های معلق را
به چشم می کشند
به خانه می برند
چه با شکوه زار می زنم
خواب هایم
خواب هایم بلای جان ام شده اند
شب به شب
سفره ای به وسعت گرسنگی سرزمین ام
حدفاصل کوه های هزار و لیلا کوه پهن است
نان و سیب و شراب
و پنیرهای گوسفندی تازه
چه با شکوه می خندم
صبح فردا
دهن کنجی تیتر روزنامه ی کیهان
یارانه ها واریز شد
عجب حقارت با شکوهی
خواب هایم
خواب هایم بلای جان ام شده اند
مجلس عروسی ست
مریم باکره دستمال بنفشی به سر بسته
کنار مریم های سرزمینم
کِل می کشد می رقصد
صبح فردا
زنانی بیزار از حس های زنانگی شان
کنار بزرگ را ه ها
بغل پارک ها دور میدان ها
شاخه های ترد اندامشان را
به قیمت سیری دهان های باز کودکان شان
به توفان وا می دهند
خواب هایم
خواب هایم بلای جان ام شده اند
شب به شب
لحاف قدیمی ملا را می بینم
چهل تکه چهل هزار تکه
دست دوز
هشتاد میلیون خوش خواب
زیر گرمای اش شانه به شانه خوابیده ایم
بی دغدغه
صبح فردا
بالش زیر سر کارتن خواب ولگردی را می تکانیم
مچاله ای دوباره از روزنامه ی کیهان
کمک های نقدی به سوریه افزایش یافت
خواب هایم
اوه یکی این خواب های بدتعبیر را بگیرد
به قفس بیندارد
خلاص ....

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 289

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


بس کن غرور مچاله ی تلخ سردرگم
بس کن سقوط دردمندانه ی تدریجی

دست از سرخودت بردار هوای کوچه پس است
عمری ست میان باور سادگی ات گیجی

بگذار ابرهای عقیم خانه بدوش
بر شیشه های خالی پنجره هاشور بزنند

خون بازی قبیله گناه ترین گناه تو نیست
یک قوم نشسته اند بمیری و تنبور بزنند

وقتی که هم شانه ی شانه های کودکی ات
سلاخ بشود و کارد لای استخوان بکند

از سایه های پشت خانه چه می هراسی زن
بگذار هرکه هرچه دلش نوشت همان بکند

همبازیان قدیم بچگی های رنگ اطلسی ات
دیری ست بانیان شکستن اعتماد نارون شده اند

آن دست های نوازش که بیگانه با تبر بودند
حالابه جان جنگل افتاده اند هیزم شکن شده اند

هق هق بزن به خودت بپیچ تنت را سیاه کن
تو متهمی که دردترین اتفاق را به جان بخری

تو خط قرمز زخم های دهان گشاده شدی
بـــاور نـــکن نمـــی شـــود از یـــک دریـــچه آســـمان بـــخری

 


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 285