تبلیغات اینترنتیclose
بس کن غرور مچاله ی تلخ سردرگم ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 ارديبهشت 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 


بس کن غرور مچاله ی تلخ سردرگم
بس کن سقوط دردمندانه ی تدریجی

دست از سرخودت بردار هوای کوچه پس است
عمری ست میان باور سادگی ات گیجی

بگذار ابرهای عقیم خانه بدوش
بر شیشه های خالی پنجره هاشور بزنند

خون بازی قبیله گناه ترین گناه تو نیست
یک قوم نشسته اند بمیری و تنبور بزنند

وقتی که هم شانه ی شانه های کودکی ات
سلاخ بشود و کارد لای استخوان بکند

از سایه های پشت خانه چه می هراسی زن
بگذار هرکه هرچه دلش نوشت همان بکند

همبازیان قدیم بچگی های رنگ اطلسی ات
دیری ست بانیان شکستن اعتماد نارون شده اند

آن دست های نوازش که بیگانه با تبر بودند
حالابه جان جنگل افتاده اند هیزم شکن شده اند

هق هق بزن به خودت بپیچ تنت را سیاه کن
تو متهمی که دردترین اتفاق را به جان بخری

تو خط قرمز زخم های دهان گشاده شدی
بـــاور نـــکن نمـــی شـــود از یـــک دریـــچه آســـمان بـــخری

 


بتول مبشری


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 284