تبلیغات اینترنتیclose
خواب هایم بلای جان ام شده اند( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 3 خرداد 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

خواب هایم
خواب هایم بلای جان ام شده اند
شب به شب
پل های معلق بابل را می بینم
باغ به باغ
سبز و روشن
در مسیر پاهای ظریف سمیرا میس
و من متراکم از عطر ریحان
چه باشکوه می خندم
صبح فردا زیر پل راه آهن
بالای دست های آهنی جرثقیل ها
جنازه ها ی معلق
تماشاگران مرگ
حریصانه پیچ و تاب های معلق را
به چشم می کشند
به خانه می برند
چه با شکوه زار می زنم
خواب هایم
خواب هایم بلای جان ام شده اند
شب به شب
سفره ای به وسعت گرسنگی سرزمین ام
حدفاصل کوه های هزار و لیلا کوه پهن است
نان و سیب و شراب
و پنیرهای گوسفندی تازه
چه با شکوه می خندم
صبح فردا
دهن کنجی تیتر روزنامه ی کیهان
یارانه ها واریز شد
عجب حقارت با شکوهی
خواب هایم
خواب هایم بلای جان ام شده اند
مجلس عروسی ست
مریم باکره دستمال بنفشی به سر بسته
کنار مریم های سرزمینم
کِل می کشد می رقصد
صبح فردا
زنانی بیزار از حس های زنانگی شان
کنار بزرگ را ه ها
بغل پارک ها دور میدان ها
شاخه های ترد اندامشان را
به قیمت سیری دهان های باز کودکان شان
به توفان وا می دهند
خواب هایم
خواب هایم بلای جان ام شده اند
شب به شب
لحاف قدیمی ملا را می بینم
چهل تکه چهل هزار تکه
دست دوز
هشتاد میلیون خوش خواب
زیر گرمای اش شانه به شانه خوابیده ایم
بی دغدغه
صبح فردا
بالش زیر سر کارتن خواب ولگردی را می تکانیم
مچاله ای دوباره از روزنامه ی کیهان
کمک های نقدی به سوریه افزایش یافت
خواب هایم
اوه یکی این خواب های بدتعبیر را بگیرد
به قفس بیندارد
خلاص ....

 


بتول مبشری

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-23 , | بازديد : 286