تبلیغات اینترنتیclose
یک پنجره یک فصل باران ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ جمعه 22 آبان 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


یک پنجره
یک فصل باران
بغضی که گلوی ناودان تنهایی ام را
نشسته دریا می زاید
و من که گنجشک به گنجشک
نارون به نارون
در تو
در خودم
خاکسترانه
بزرگوار
به وسعت شبانه های دلتنگی
از اشک گذشته
خون گریه کرده ام
نگاه کن
آن شانه به سر ِ
بی سرو شانه
جان داده در باران
خود ِ
خود ِ
من بودم
چیزی جز گوشه ی باغچه ات
نمی خواهم
زیر ریزش خرمالوهای نُک زده حیاط خانه ات
فقط بقدر یک مشت از یک قبر
به من جا بده
انگار زمستان بساط نچیده
مُرده ام

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 424