تبلیغات اینترنتیclose
داریم بدون هم بدون هم پیر می شویم ( بتول مبشری )
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 آذر 1394 توسط سید مجتبی محمدی

 


داریم بدون هم 
بدون هم 
پیر می شویم
حالا تو از شمعدانی های من بیخبر مانده ای
من نمی دانم نام عطر جدید تو چیست
تو بیخبری لانه ی جدید یاکریم ها کجاست
من نمی دانم
چند تار موی سفید لابلای موهایت جاخوش کرده
تو نمی دانی باران هفته ی پیش 
چند خیابان خیس شدم و هی پیاده رفتم
من نمی دانم هنوز هم صدای ویولن گریه ات را در می آورد ؟
داریم بدون هم 
بدون هم 
پیر می شویم
حالا تو شعرهایم را نمی خوانی
من چشم هایت را نمی بینم
تو برایم روسری آبی نمی خری
من رنگ شال گردنت را انتخاب نمی کنم
تو از شب مسافت نمی گویی
من از شب تهران نمی نویسم
تو نمی دانی من عادت قهوه ی تلخ خوردن تک نفره را ترک کردم
من نمی دانم تو قهوه هایت را با که دو نفره می خوری
تو از تعداد قرص های زرد و سرخ و آبی من بی خبری
من ازمارک مشروبی که هر شب می خوری 
تا فراموش کنی
فراموش کنی
که داریم بدون هم
بدون هم پیر می شویم .....

 

 

بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-25 , | بازديد : 768