تبلیغات اینترنتیclose
تو دور نرفته ای روزگار من(بتول مبشری)
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 17 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

 

تو دور نرفته ای روزگار من
تو دور نرفته ای
هنوز با من دوره می کنی
دلتنگی کسالت بار غروب های تابستان را
وقتی که یادت جانم را به غوغا می کشاند
هنوزعطر گندم زار شانه های فراخت
عصرهای دلتنگم را آشووب میکند
کافی ست نَمی باران به اطلسی ها بزند
سیگاری بگیرانم
دستم به شیشه خالی ادکلن (کنزویی) بخورد
کافی ست یکی از پشت سر چشم هایم را بگیرد
فاخته ای بال بزند
از دورها آوازی بشنوم
تا دل سیر
دل سیر
ببارم ات
همین دیشب کنار دستت جاده های مه آلود رامسر را
دل نوردی می کردیم
صدای آن خواننده ی سیاه پوست دوست داشتنی
با زمزمه های عاشقانه ی تو
و شیطنت های من که حواس ات را از 
آهنگ کاست و شکل عبورلک لک ها
به لبخندهای دلبرانه ی خودم پرتاب میکردم
همین دیروز بود
که می گفتی
دست هایت مال من
چشم هایت مال من
لبخندهایت
بوسه هایت ....
تو دور نرفته ای چشمان قهوه ای سیر
لبخند روشن
نگاه نجیب
تو کنار همین گردنبند مروارید
در من نفس می کشی
با من ....

 


بتول مبشری



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 119