تبلیغات اینترنتیclose
نیامدی آنقدر نیامدی که کلاغ ها(بتول مبشری)
پیچک ( بتول مبشری )
شعر و ادب پارسی

بتول مبشری

 




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 3 تير 1396 توسط سید مجتبی محمدی

نیامدی
آنقدر نیامدی 
که کلاغ ها در بی خبری دق کردند
باران رد دپایت را از ایوان شست
قّمری ها لانه هایشان را به باد دادند
و دیگر پیچکی از شانه ی دیوار خانه مان 
سر به حیاط همسایه نکشید
نیامدی 
آنقدر نیامدی
که صندلی چوبی ام رو به پنجره مّرد
بس که تورا کنار آن گل کاغذی بنفش
خیال کرد و گریست
نیامدی
آنقدر نیامدی
که همه با هم پیر شدیم
من و خانه
تخت و چمدان
پرده های آبی گلدار
و گلیم پر از نقش و نگاری
که یادگار بی بی بود
نیامدی 
آنقدر نیامدی
که بیدها مجنون شدند
و من به تعداد روزهای نبودنت
رمان صد سال تنهایی را ورق زدم
ودر خودم هزار ساله شدم
نیامدی
آنقدر نیامدی
که از دلم بهار رفت ....

 


بتول مبشری

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار بتول مبشری-29, | بازديد : 181